آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت بیست و پنجم :
دیدار بیحرف سری تکان داد و هرچه به انتهای راهرو نزدیکتر شد، تپش قلبش تندتر کوبید. داخل سالن عنبیههایش دنبال سلین گشت که او را لم داده داخل اغوش همان مرد کت و شلواری دید ونبضش داخل شقیقههایش بیریتم زد. نگاه تیره سلین چرخید و روی صورت دیدار ثابت ماند.لبخند کمرنگی به صورت گر گرفته دیدار زد، که رگ گردنش ورم کرد و نفهمید چه طور با قدمهای بلند سمتش رفت؛ اما سلین از جایش جنب هم نخورد. ن
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
