دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی فرمانروای جنگلی اثر الهام محمدی

رمان فرمانروای جنگلی

  • زبان فارسی
  • 9.8K 👁
  • 102 ❤️
  • 148 💬

خلاصه رمان فانتزی فرمانروای جنگلی

اتحادی از جنس وحشی‌گری، با گله‌ای درنده خو، فرار از قبیله را می‌طلبد. آنگاه که قانون‌شکنی و سرکشی بر همگان آشکار شود، طبیعت وحش مأمنگاه امن‌تری از قبیله خواهد بود. پس باید در آن کشمکش مرگ‌بار و تهدیدآمیز برای زنده ماندن، از عمق لطافت‌ها به گودال وحشت پناه برد و برای تسلط به درندگان خونخوار، جنگید. حال انسانی لطیف‌تر از برگ گل، میان پنجاه گله اصیل زندگی می‌کند. آرامش جنگل با خبر کوچ درنده‌های کوهستانی برهم می‌ریزد؛ درحالی‌که هیچ‌کس نمی‌داند هدف از کوچ نابهنگام چیست.

قسمتی از متن رمان فرمانروای جنگلی

- نه پدر اون حالش خوب بود. من برای چیز دیگه‌ای اینجام.
داکوتا دست رزالین را گرفت، او را با خود همراه کرد و از مردان فاصله گرفتند. دوست نداشت حرف‌هایشان را باقی مردان بشنوند. نزدیک اسب رزالین ایستادند. داکوتا با آرامش نگاهش را در صورت او که به‌خاطر اسب‌سواری قرمز شده بود چرخاند و پرسید:
- چی تو رو به اینجا کشونده؟ می‌دونی که کایلی می‌خواست پیشش باشی؟
- بله میدونم...
مکث کرد و چشمان میشی‌اش را به علف‌زار آرام پدرش دوخت. نگاه آرام او باعث شد برای گفتن حرفش شهامت پیدا کند.
- پدر شما نباید وارد نی‌زار بشید.
داکوتا اخم در هم کشید و در سکوت به او خیره ماند. دلش از دیدن ابروهای پهن درهم گره خورده پدرش فروریخت؛ اما ادامه داد:
- اونجا جای مناسبی برای شکار نیست، خواهش می‌کنم به دشت برید.
داکوتا مردی آرام و بسیار منطقی بود. او هیچ وقت به افراد قبیله‌اش زور نمی‌گفت و با آن‌ها تندی نمی‌کرد، حال دختر کوچکش روبه‌رویش ایستاده بود و او را از کاری کاملاً مردانه منع می‌کرد. چیزی که برای هر مردی سنگین می‌آمد؛ اما او طوری فرزندش را بزرگ کرده بود که می‌دانست بی‌ربط چیزی نمی‌گوید.
- می‎دونی که باید برای حرفت دلیلی داشته باشی رزالین؟
چشم‎هایش را روی هم فشرد و سرش را پایین انداخت. لحنی متین به خود گرفت و گفت:
- و شما می‌دونین که من برای هر حرفم دلیل دارم پدر.
داکوتا قانع نشد و منتظر به صورت رزالین خیره ماند. سرش را بالا گرفت و مثل همیشه جسور و محکم به چشم‌های آرام و کشیده‌ی پدرش خیره شد. می‌دانست این تنها چیزی است که می‌تواند او را قانع کند.
- پدر لطفا تا قبل از اینکه لایگرها بوی بدنمون رو متوجه بشن، از نی زار فاصله بگیرید. شب توی چادر دلیلم رو براتون توضیح میدم.
داکوتا که هنوز راضی به نظر نمی‌رسید، سرش را تکان داد.
- برگرد به قبیله رزالین.
همان لحظه مردی فریاد کشید:
- پناه بر اگولن*! اون چیه؟
همه‌ی سرها به‌طرف رد دست مرد چرخید و خون در رگ‌های جمع یخ بست. حیوانی بسیار درشت اندام که ترکیبی از اندام ببر و شیرماده را داشت، با طمأنینه از لابه‌لای نی‌های سبزِ روبه‌رویشان خارج شد. هیکلش به اندازه‌ی شیرنر درشت بود و رده‌های قهوه ای روی بدنش، او را کمی مایل به ببرها کرده بود. حتی رزالین هم تا آن لحظه یک لایگر ندیده بود و درشتیِ جثه‌ی او برایش خیلی ترسناک و عجیب آمد.
چشم‌هایش در حدقه گرد شده و خیره به لایگر می‌نگریست. حسابی شوکه شده بود؛ اما می‌توانست بفهمد که لایگر روبه‌رویش عصبانی نیست. به بازوی درشت پدرش چنگ انداخت و با التماس گفت:
- پدر خواهش می‌کنم مردها رو از اینجا ببرید.
داکوتا با دست، اشاره‌ای به مرد تنومندی که منتظر دستور رئیس قبیله، به او خیره بود کرد.
- به دشت می‌ریم.
بعد رو به رزالین کرد و خیلی جدی گفت:
- سوارشو رزالین، برو.
رزالین مفهوم واکنش لایگر روبه‌رویش را درک کرده بود و می‌دانست این‌که دور ایستاده است؛ یعنی مایل است که حرف بزند. او فقط می‌خواست مردان قبیله‌اش را از خطر دور کند و خودش از مواجه شدن با آن حیوان واهمه‌ای نداشت. رو به پدرش با لحنی مطیع گفت:
- چشم پدر شما برید.
مردان منتظر رئیسشان بودند تا سوار اسبش شود و حرکت کنند. داکوتا نگاه خیره‌ای به رزالین انداخت. اصلا نمی‌خواست جلوی مردان با دخترش سنگین و آمرانه حرف بزند. نگاهی پر از حرف به رزالین انداخت و سوار اسبش شد. لایگر به مردان نزدیک نشده بود. تنها بر پاهایش نشسته و دست‌هایش را ستون کرده بود و با نگاهی نافذ، مستقیم به رزالین خیره بود.
داکوتا رو به دخترش گفت:
- اینجا نمون رزالین.
با قدرت پاهایش را به زیر شکم اسب کوبید و با بلند شدن گرد و خاکی غلیظ، تمام مردان پشت سر داکوتا به‌طرف دشت تاختند. رزالین نگاه عمیقی به لایگر انداخت و با قدم‌هایی حساب‌شده جلو رفت. در ده قدمی‌اش ایستاد و منتظر به او خیره ماند. لایگر سرش را پایین انداخت و با آرامش گفت:
-شنیده بودم انسانی به جنگل رفت و آمد می‌کنه و با ببرها در ارتباطه...
چشم‌هایش را ریز کرد و در سکوت منتظر ادامه‌ حرف او شد.
-هیچ صدمه‌ای به اون‌ها وارد نشد؛ چون برای کنجکاوی به اینجا نیومده بودن و نمی‌دونستن اینجا جزو قلمروی لایگراست.
رزالین به طور فطری زبانش را می‌فهمید. نمی‌دانست چطور؛ اما می‌توانست با ببرها صحبت کند و لایگرها نیز از نسل ببرها به شمار می‌رفتند و او به راحتی زبان لایگر روبه‌رویش را متوجه می‌شد.
- و درمورد تو، متوجه‌م که برای دور نگه داشتنشون به اینجا اومده بودی. میدونی که حتی الان هم توی قلمروی ما ایستادی و پشت این نی‌ها حدود بیست لایگر آماده حمله هستند.
حتی یک لایگر هم برای از پا درآوردن یک انسان کافی بود و او داشت به رزالین هشدار می‌داد که دست از پا خطا نکند. دراصل قصد چنین کاری را هم نداشت! لایگر روی پاهایش ایستاد و با نگاهی تیز ادامه داد:
- بوی شجاعت از تو به مشامم می‌رسه، به همین خاطر ازت می‌گذرم و میخوام که با لایگرها متحد بشی.
لب رزالین با تمسخر کج شد، قدمی عقب رفت و صورتش درهم شد. او هرگز حاضر نبود با لایگرها متحد شود. سال‌ها قبل با کمکی که به گینر کرده بود متحد گله‌ی ببرها شده بود و حاضر نبود آن اتحاد را با چنین چیزی عوض کند.
از صحبت‌های لایگر روبه‌رویش تنها بوی منفعت به دماغش می‌خورد و فهمیده بود یک متحد از جنس انسان چقدر برایش مفید خواهد بود. از حرف لایگر خوشش نیامده بود و ابروان باریک گره خورده‎اش نشان دهنده آن موضوع بود. به طرف اسبش رفت و بامهارت عجیبی رویش خزید. از بالای اسب قدش کمی بلندتر از لایگر شده بود.
نگاه تیزی به لایگر انداخت، اسب را به‌پهلو چرخاند و گفت:
- اتحاد من با ببرهاست و هرگز با دورگه‎ها متحد نمیشم.
بعد از گفتن حرفش، با اسب چرخید. سپس با پا ضربه‎ای به پهلوی اسب زد و به‎طرف قبیله تاخت. درحالت عادی لایگر باید از استفاده لفظ دورگه به‌شدت بدش می‌آمد و روی ترش می‌کرد؛ اما با نگاهی عمیق به خط برگشت رزالین خیره شده بود. انسان‌های شجاع و جسور برای حیوانات بسیار قابل احترام بودند.
*اگولن(Egolen) [خدای قدرت] با شش بازو که در هربازو قدرتی نهفته است.
***
اسب را جلوی خیمه رها کرد و وارد چادر شد. مادرش لیا، مادرِ کایلی و همسر چند تن دیگر از مردان قوی قبیله، دور کایلی نشسته بودند و کایلی فرورفته در لباسی تمیز و روشن بی‌رمق دراز کشیده و چشم‌هایش بسته بود.
در زمینه‌ی تیره صورتش، گونه‌های رنگ گرفته‌اش تضاد دلنشینی به وجود آورده بود. رزالین نفس‌نفس میزد و قلبش سنگین می‌کوبید. قدمی جلو رفت و به کایلی خیره شد. از خود دلخور بود که دوستش را در زیباترین اتفاق زندگی‌اش تنها گذاشته است. سرووضعش نامرتب بود و اگر هر زمان دیگری بود، لیا حسابی سرزنشش می‌کرد اما وقتی متوجه رزالین شد، چرخید و با لبخند گفت:
- رزالین، بیا ببین چقدر این فسقلی خوشگله.
آرام قدم برداشت و جلو رفت. هنوز نفس‌هایش منظم نشده بود و تصورش از بچه‌ی آن دو، باعث شده بود بااحتیاط پیش برود، به نوزاد قنداق پیچ در پارچه‌ی سفید نگاه انداخت. پوستش مثل برادرش روبن (Ruben ) روشن بود و لبانش به گیلاس می‌مانست. نوزاد هیچ شباهتی به مادر سبزه رویش نداشت. حتی موهای کم پشتش هم به رنگ گیسوانِ لیا، روشن و طلایی بود. او کاملاً به خانواده پدری‌اش رفته بود.
روی دو زانو نشست و او را بااحتیاط از آغـوش لیا گرفت. به صورت پوست‌پوست و نرمش دست کشید و لب‌هایش با اشتیاق کش آمد. آن بچه ثمره‌ی عشق دوتن از عزیزان زندگی‌اش بود.
پلک‌های کایلی تکان خورد و آرام چشم باز کرد، با دیدن رزالین نگاهی عمیق به او انداخت و لبخند آرامی زد. لیا با دیدن چشم‌های باز او، دستی به سر عروسش کشید و قربان صدقه‌اش رفت.
صدای هیاهوی شادی مردان از بیرون، لیا را از چادر بیرون کشید. کم‌کم بقیه‌ی زنان و مادر کایلی نیز از چادر خارج شدند و بالاخره چادر به سکوت آرامش بخشی میهمان شد. وقتی کاملاً تنها شدند، رزالین سر بلند کرد و با دیدن لبخند کایلی احساس شرمندگی کرد. نگاهش را از چشم‌های مشکی او گرفت و به نوزاد نگریست. آرام و با لحنی شرمنده زمزمه کرد:
- من واقعا متاسفم!
لبخند کایلی برایش دل‌گرم کننده بود. قلب بزرگ او را ستایش می‎کرد. کایلی همیشه آرام و صبور بود، به همین خاطر دوستی آن دو ریشه‎دار شده بود؛ و همین آرامش و متانت او باعث شده بود عروس رئیس قبیله شود. با وجود آن بی‌حواسی، باز هم نسبت به او انعطاف نشان می‌داد. کایلی آرام و با صدایی که بر اثر جیغ‌های از دردش گرفته شده بود گفت:
- می‌دونم حتما مسئله‌ی مهمی بوده که یهویی رفتی رُز.
لب‌های رزالین کش آمد و ردیف دندان‌هایش را به نمایش گذاشت، بوسه‌ای روی پیشانی لطیف نوزاد نشاند و با خوشحالی گفت:
-این بچه رو دیدی؟ اون درست شبیه پدرش شده! بعد اون همه رنجی که براش کشیدی اصلاً هیچ شباهتی به تو نداره.
کایلی در جایش خزید و به زحمت نشست. رزالین کودک را با لبخند به‌طرفش گرفت و او را بااحتیاط در آغوش تشنه‌ی مادرش گذاشت. کایلی نگاهی عاشقانه به فرزندش انداخت و با لحن شیرینی گفت:
- گاهی طوری درمورد روبن صحبت می‌کنی که اصلاً نمی‌تونم باور کنم برادرته.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان فرمانروای جنگلی
  • فرزانه

    3

    واقعا عالی بود و من رو به خوندن ترغیب میکرد و اصلا خسته کننده نبود . منتظر جلد دوم هستم

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    2

    عالی بود ولی به نظرم بعضی جاهاش ایراد داشت و میتونست بهتر باشه مخصوصا پایانش چون از نظر من فرمانروای جنگل ۸ ماه توی یه مسیر اشتباه باشه و خودش نفهمه که حداقل باید تا الان می رسید؟

    ۲ ماه پیش
  • الهه.میم

    1

    ممنونم از نظر خوبتون اما لازمه بگم که رزالین تمام سال های عمرش رو توی جنوب زندگی کرده بود و موقعی که از جنوب خارج شده بود کاملا تنها بود. به همین خاطر سر یه خطا اشتباها از مسیر شرق رفته بود. از اونجایی که با لیام هم ارتباط خوبی نداشت هیچ وقت نمیدونست مسیر غرب رو چطور باید طی کنه

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    واقعا قشنگ بود و اصلا حوصله سر بر نبود یه جاهایی مثل رمان امپراطوری گرگها بود درکل جذاب بود

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    2

    من واقعا عاشق این رمان شدم و منتظرم جلد دو بیا ممنونم از رمان زیباتون خسته نباشین عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • Maedeh

    2

    سلام و خسته نباشید ب نویسنده محترم رمان متفاوت و جالبی بود منو هی یاد اون فیلم کتاب جنگل مینداخت بعضی جاهاش. هر چی به آخرمیرفت زیباتر میشد. منتظر ادامش هستم.

    ۳ ماه پیش
  • Zaza

    3

    واقعا زیبا بود عالی و داستان جالب و جدیدی داشت جلد دوم کامل شده از کجا دانلود کنم

    ۳ ماه پیش
  • آیماه

    1

    بسیار عالی و جذاب بود به حدی زیبا توصیف کردید شخصیت ها و مکان ها و احساسات مختلف رو که به راحتی میتونستم مجسم کنم کل رمان رو ، بی نهایت سپاسگزارم،قلمتون پایدار و سلامت باشید ، لطفا اسامی همه ی آثارتون رو بگید تو *** مشتاقم همشو بخونم 🙏🌹💝

    ۳ ماه پیش
  • پناه

    0

    یه رمان مشابه همین رمان معرفی کنید

    ۳ ماه پیش
  • بانو

    2

    خیلی خیلی جذاب بود نویسنده جان لطفا هرچی زودتر رمان بعدیت رو بزار برامون،قلمت پایدار

    ۳ ماه پیش
  • jojo

    3

    رمانش واقعا جذاب بود

    ۳ ماه پیش
  • Zeinab

    3

    عزیزم واس خاطر دل تمام طرفدارات ۲ پارت رو ۵ پارت کن حداقل. بخدا ۲ پارت کنه اینطور ادم سرد میشه.

    ۳ ماه پیش
  • Arefeh

    5

    رمانش واقعا جالب بود انگار یه سبک جذابی برای خودش داره جلد دوم رمان رو از کجا میتونم بخونم اسمش چیه؟

    ۵ ماه پیش
  • الهه.میم

    0

    خوشحالم لذت بردید. جلد دوم با نام میراث ماه داخل روییکا درحال پارت گذاریه

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    سلام عزیزم امکان داره لینک کانال روبیکارو بزارین؟

    ۴ ماه پیش
  • الهه.میم

    1

    zomorod_land رو سرچ کنین. لینک رسمی رمانه هم داخل تل هم رویبکا

    ۴ ماه پیش
  • Zeinab

    0

    خواهشا میشه روزانه تعداد پارت بیشتر کنی . من دیشب کل مارهای فصل ۲ خوندم هی چک میکنم پارت نزاشتین دیگ. خواهشااا پارت ا رو بیشتر کنید🥺🙏❤🌺

    ۳ ماه پیش
  • Zeinab

    1

    محشره میتونم بگم یکی از بهترین رمانایی ک خوندم دیروز فصل ۱ شرو کردم و امروز وسط فصل ۲ ناراحتم ک کامل نیست نمیتونم صبر کنم. نویسنده عزیزم اولا قلمت مانا دوم امیدوارم روزانه پارتیت بیشتری بزاری چون رمانش هیجانی و وقتی بین هیجان فاصله بیفته ادم دلسرد میشه. از امروز تو از نویسنده های مورد علاقمی

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    0

    واقعا عالی بود با قلمی قوی تر بیا جلو میراث ماه تمام شده میتونم بخونم؟

    ۴ ماه پیش
  • الهه.میم

    1

    باعث افتخاره که لذت بردید میراث ماه درحال حاضر در حال پارت گذاریه. هنوز کامل نشده

    ۴ ماه پیش
  • سلام عزیزم خیلی عالی

    4

    فقط جلد دوم چرا نیست؟

    ۵ ماه پیش
  • الهه.میم

    3

    جلد دوم داخل روییکا درحال پارت گذاریه. اینجا طبق قوانین نمیتونم پارت گذاری کنم و تا پایان رمان باید صبور باشین

    ۵ ماه پیش
  • mochi

    0

    عزیزم خسته نباشی.کانال *** برام میگی؟ zomorod land که نوشته بودی پیدا نمیکنم

    ۵ ماه پیش
  • الهه.میم

    0

    باید خط تیره وسطش رو با یه آندرلاین بزنین zomorod_land

    ۴ ماه پیش
  • افشان

    0

    کانال *** رو لطفا بزارید

    ۴ ماه پیش
  • Mochi

    0

    میشه *** کانال رو بدین؟

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!