لیست کلیه پارتهای رمان زیرگذر سرمستی : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 61
توحید که رفت توی خانه،دویدم و از پشت شانه ی تینا را کشیدم:تینا؟یه سوال؟ تینا کلاسورش را دست به دست کرد و خرمالوها را طوری که له نشوند، ریخت توی کیفش:چی شده؟ گفتم:این داداشت...توحید... خندید:خب؟ من و من کردم:اسم ادکلنش چیه؟میخوام...میخوام... پچ پچ کرد:کسی رو داری؟می خوای براش بخری؟ گفتم:اره!...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 62
کتاب همسایه ها را گذاشتم توی دراور:بیچاره رفته بود آزمون بده مامان!امتحان قلمچی داشت... مادر نگاهم کرد:نه! اگه امتحان داده بود،نتیجه ش می اومد در خونه!پس امتحان نداده خاک بر سر! پیش... چشمهایش را ریز کرد و سرتا پایم را نگاه کرد:تینا جایی رو نداره که تنهایی بره؟خونه دایی ای ...عمویی...دخترخاله ا...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 63
فصل پانزدهم من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی "سعدی شکرسخن" رستوران مخصوص صبحانه خالی بود.جایش ه...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 64
فصل پانزدهم دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش گر در آیینه ببینی برود دل ز برت "سعدی" داشتیم توی کوچه جلوی در خانه شان با تینا در مورد حنانه مقبلی حرف می زدیم.آن سال باز هم کنار دست من می نشست.همیشه رنگش پریده بود ول...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 65
*** نرگس خانم با آن همه اختلاف ما را شام دعوت کرده بود خانه شان.بابا می گفت وقتی برای بهتر شدن روابط ودلجویی پیش قدم شده،باید استقبال کرد.اما مادر می گفت:گوشتش زیر دندون ماست!مجبوره کژدار مریز باشه باهامون. دم رفتن،آرنگ آنقدر به موهایش ژل زده بود که خیسِ خیس شده بود. همه می دانستیم پدر از این ...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 66
تینا با ترس و لرز گفت: بابا داشت به توحید می گفت همه کاری می کنن از قاچاق اعضای بدن بگیر تا قاچاق دختر برای پاکستان و عربا!توحید به رفیقش پشت تلفن می گفت یه سایت مخفی دارن که تارخ دو تا از برنامه هاشو می نوشته.کاراشو اون می کرده.برای همین مجرمه.بقیه شو نمی دونم دیگه! باید یه روز از توحید بپرسیم.ا...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 67
به دستش نگاه کردم که یک پره نارنگی برداشت و به دهان گذاشت و جوید.به جایی روی دیوار پشت سر من خیره شده بود و اما من خوش خیال فکر کردم به من نگاه می کند.خودم را جمع و جور کردم و سرم را پایین انداختم. توحید با سینی چای جلویم سبز شد:شما که چایی نمی خوری؟می خوری؟ خیلی دلم چای می خواست اما دلم می خوا...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 68
حواسم پرت شده بود.پرت همان پسر خوش تیپی که تینا یواشکی می خواست بیاوردش تئاتر.توی دلم می جوشید و دلهره داشتم. نکند اینبار هم دعوا را می افتاد و همه چیز به هم می ریخت؟در عین دلهره داشتن،کنجکاو بودم ببینم سلطان جذاب و جدی ای که تینا از او حرف می زند کیست. مگر کسی هم غیر تارخ و توحید از نظر او خوش ت...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 69
تاکسی گرفتیم و رفتیم تئاتر شهر.توی تاکسی تینا وسط نشسته بود و ارنگ چسبیده بود به او و دستش را گذاشته بود پشت سرش.تینا اعتراضی نمی کرد و انگار خوشش می آمد.نکند آن روز که آرنگ آزمون قلمچی داشت،با هم بودند؟نکند مادر راست بگوید؟حرکات آرنگ کنجکاوم می کرد.این همه احساس و مردانگی را او ناگهانی از کجا آو...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 70
سرش را زیر گوشم اورد و گفت:دل می رود ز دستم...لیما...لیم...ا....لیما عاشقتم! تا آرنگ و تینا بیایند،حالم به هم ریخته بود و قلبم تند تند می زد.توحید کنار رفت و دستم را رها کرد.اصلا این کلمه چی بود؟من که زیاد نمی فهمیدمش چون حسش نمی کردم. یکی را دوست داشتم زیاد اما عاشق شدن کمی برایم عجیب بود.هرگز ...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 71
بعد بازویم را گرفت و از راهروی تاریک خانه هولم داد روی پله ها که بروم توی اتاقم.با تمام اینها ته دلم یک حس خیلی خاص و دلهره آور نشسته بود.تمام آن سرد و گرم شدنها و سِکرِ آن کلمه ی "عاشقتم" یک جور عجیبی برایم جدید و جذاب بود. از تشر مادر زیاد ناراحت نشدم. صدای دعوای آرنگ و مادر هنوز از طبقه ی پای...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 72
با شنیدن حرفهای مادر و سپیده شوکه بودم هنوز.وای از توحید! وای از تارخ!این دو برادر چه به سر خودشان آورده بودند؟یکیشان می گفت عاشق من است و کنکور داشت و همه می گفتند حواس پرت شده تازگیها.آن یکی معلوم نبود سر از کدام گروهک در آورده و چه کرده! سپیده که رفت،پشت میز تحریزم نشستم تا تمرینهای جبر و احتم...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 73
اسمم را که خواند تا شعر از حفظم را بخوانم: شعر سهراب را خواندم با کمی تپق. برایم نوزده نوشت توی دفتر نمره:باریک الله! هر کی بوده خوب روت کار کرده! قبلترا بلد نبودی یه مصرع بخونی. بچه ها دوباره خندیدند و من نشستم سر جایم.چرخیدم و مقنعه ی مبصرمان را کشیدم:چته؟چرا انقدر می خندی؟ مبصر دستم را پس ز...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 74
تا به خودمان بجنبیم،موتور سوار که یک پسر جوان ناشناس را ترکش نشانده بود،رسید کنارمان و ترمز کرد: خاله ها! کجا؟ تینا فاصله گرفت و چسبید به دیوار:خفه شو! می گم داداشم بیاد،پدرتو در بیاره! آن یکی از روی موتور پایین آمد تینا را چسباند به دیوار: داداشت کی هَ حالا؟از من گنده تره؟ بعد موهای تینا را ا...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 75
آدرس را دادم.دختر برایمان یک پارچ آب قند با گلاب درست کرده بود،اما تینا بی حال بود و لبهایش سفید بود.چشمهایش هم انگار سفید شده بود.هیچی نمی خورد.آب قند را که ریختیم توی دهانش از کنارش شره کرد و پایین آمد و ریخت روی مقنعه اش. برادرشان گفت:این وضعش خرابه! باید بره درمونگاه.کی می رسن؟ گفتم:الان می...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 76
ارنگ بغلش کرد: گفتم که گه خوردم! مادر توی صورتش زد دوباره: خدا منو مرگ بده! وسط حیاط؟اخر زمون شده به خدا! من اما دلم غنج می رفت وقتی آن دو تا آنقدر همدیگر را دوست داشتند و آرنگ یک لحظه نمی خواست از تینا جدا شود و می گفت:"غلط کردم." دوست داشتم همین غلط کردم را از زبان تارخ بشنوم یک روز.کاش می ...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 77
تعجب کردم:پرونده ی کی؟ نرگس خانم بیرون آمد از خانه:بیا تو لیما جان! بیا...چرا بچه رو اونجا نگه داشتین؟بیا یه چایی بخور لااقل...آرنگ جان! شمام بفرما. تشکر کردیم و تو نرفتیم. آرنگ هیچ نمی گفت. فقط بعد از چند دقیقه پرسید:تینا چطوره؟ توحید به او براق شد. صدای آرنگ داشت بالا می رفت:چیه؟چشماتو چرا ا...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 78
توحید دنبالم آمد و زمزمه کرد: این مرتیکه به تو هم دست زد؟به کجات؟کاریت کرد بی ش...رف؟اگر کرده بگو بزنم فکشو خرد کنم! دست و پایم شل شده بود.رو به رویش ایستادم و گره روسری ام را سفت تر کردم: نه!دست نزد! دستامو گرفت بود که تکون نخورم. مشتش را توی دیوار کوبید:ای بی شرف بی همه چیز! پسر بیرون آمد،آ...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 79
آفتاب چشمهایم را می زد.یک دفعه پایم خورد به چیزی و ایستادم.دیدم یک زن با موهایی قهوه ای افتاده و سبزی چشمهایش رو به بالاست.خون از بینی و دهانش بیرون می زند.موهایش قهوه ای ست و پخش شده روی شال و خون شره می کند روی آن.جیغ زدم.گریه کردم.مرد را صدا زدم اما صدایم توی گندمزار پیچید و گم شد. از خواب پر...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 80
کلاس از خنده منفجر شد.خانم خادمی هم خنده اش گرفت:چه پسر درست و حسابی ای! جدیدا فقط دفتر خاطرات و شماره رد و بدل میشه. من ندیدم کسی کتاب بده!البته که برای شماها زوده. از ته کلاس یکی داد زد: نمردیم و لیما دوست پسر گرفت! برگشتم و نگاهش کردم. مبصرمان بود. خانم خادمی روی میز زد:خیله خب! کافیه. هفته...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
