زیرگذر سرمستی به قلم مهشاد لسانی
پارت هفتاد و هفتم :
تعجب کردم:پرونده ی کی؟ نرگس خانم بیرون آمد از خانه:بیا تو لیما جان! بیا...چرا بچه رو اونجا نگه داشتین؟بیا یه چایی بخور لااقل...آرنگ جان! شمام بفرما.
تشکر کردیم و تو نرفتیم.
آرنگ هیچ نمی گفت. فقط بعد از چند دقیقه پرسید:تینا چطوره؟
توحید به او براق شد. صدای آرنگ داشت بالا می رفت:چیه؟چشماتو چرا اونطوری می کنی؟نامزدمه!
تارخ و مروتی توحید را کشیدند توی خانه:بیا برو تو! تارخ گفت: عزی
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0شاید در آینده برا لیما مشکل بشه تو دردسر بیوفته خدا بخیر کنه
۱۰ ماه پیشMrzh
1امیدوارم برای لیما بد نشه شهادتش
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
منم امیدوارم به خدا! مرضیه جون!
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ایشالا که بد نمیشه!
۱۰ ماه پیشزهرا
0مروتیا همشون به لیما میگن بچه دادسرا و دادگاه واقعا جای هراس انگیزیه
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
مروتیا ! واقعا بی مروتن! زیادم ترسناک نیست! فقط اعصاب خردیش زیاده.البته منکه نرفتم.تو فیلمها مشخصه.
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
0یاخدا...من از موتوریه ترسیدم
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
والا منم ترسیدم!
۱۰ ماه پیشستاره
0دادسرا نرفتم خوش بختانه ولی خب اونم یه تجربه س بدون مشکل بری میزارن بری تو🤔🤔یابایدمشکل داشته باشی🤔پس حدسم درست بودمشکلشون باتارخ بوده تینارااذیت کردن
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
حالا مونده تا گره ها باز شن ستاره جون.باید بقیه قصه رو بخونی.صبوری کن عزیزم.
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0انگاری کمی حال تارخ خوب شده مثل قبلنا نیس نه مهشاد جون؟