پارت هفتاد و یک :

بعد بازویم را گرفت و از راهروی تاریک خانه هولم داد روی پله ها که بروم توی اتاقم.با تمام اینها ته دلم یک حس خیلی خاص و دلهره آور نشسته بود.تمام آن سرد و گرم شدنها و سِکرِ آن کلمه ی "عاشقتم" یک جور عجیبی برایم جدید و جذاب بود. از تشر مادر زیاد ناراحت نشدم.
صدای دعوای آرنگ و مادر هنوز از طبقه ی پایین می آمد.چند دقیقه بعد پدر هم آمد و دعوای سه نفر اوج گرفت.پدر می گفت نامزدی را به هم می زنند.اما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    گل بانو یا ازشون تعریف میکنه یا همه چی بارشون میکنه اخرش نفهیدیم چی میشه

    ۶ ماه پیش
  • هدی

    0

    هیچ چیز دلیل برای کار به این زشتی نمیشه

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چه کاری زشت بود؟

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    کلمات احساسی مثل عاشقتم هیچوقت فراموش نمیشوند... زن ممدمکانیک چه سرو سری با تارخ داشت

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    گفت دقیق عزیزم گفت تو جلسات می بردتش

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    آهان آهان فهمیدم ممنون

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خواهش عزیزم

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیق تو دیالوگاش با مادر لیما اشاره کرد که با تارخ چه کاری با هم داشتن و چه سر و سری...تارخو اینطوری نگاه نکن ها!

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    حتماترسوندنش که ناچارشده حرف بزنه

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بدتر از اونه

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    لیماجون به دنیای ادم بزرگاخوش اومدی😔😔😔

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چرا اینو می گی؟

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    اینکه تعجب کرده از کتک خوردن یه زن،یافک میکنه ارنگ نمیتونه دست بزن داشته باشه،درحالی که نمیدونه دنیای ادم بزرگابی رحمتر از این حرفاست

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    متاسفانه همینه

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    ممنون عزیزم پارت عالی بود خسته نباشی❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزمی

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    برام جالب شد به زن ممد مکانیکی چه ربطی داره آخه

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    گفت دیگه کامل...

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واقعا؟کجاش..

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    زن ممد مکانیک اومده بود گریه می کرد.همونجا که تو اتاق مهمونخونه بودن

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    خیلی خنده دار بود اون سه تا پایین دعوا میکردن لیما هم به فکر عاشقتم توحید بود و تجزیه و تحلیلش می کرد🤣

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بچه ست دیگه! لیما ۱۵ سالشه فقط...

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    شاید گلبانو از تارخ خوشش بیاد چون میگ چرا جوون به اون رعنایی رو لو دادی ای ساده نمیدونی در آینده یکی از اینا دامادت میشه😂😅

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!