دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و واقعی زیرگذر سرمستی اثر مهشاد لسانی

رمان زیرگذر سرمستی

  • زبان فارسی
  • 77.9K 👁
  • 391 ❤️
  • 3.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

«عشق شکل نجیبی از درد است» همه ی ماجرا از صحنه ی تعرض به یک دختر شروع می شود.دختری از تبار دردسر ، عطوفت و اغواگری در تله ی عشقی گرفتار می شود که همه حتی خودش فکر می کنند یک اشتباه محض است.اثاث کشی دو برادر رعنا ، جذاب و باهوش به خانه ی رو به رویی کوچه ی عطاالدوله،در محله ای متوسط و قدیمی در قلب تهران جنجال می آفریند.انچنان که سرنوشت دو خانواده را در هم می پیچد و همه چیز به هم می ریزد و عواقب خطرناک و پیش بینی نشده ای پیش روی همه می گذارد.عواقبی لاینحل که دختر اغواگر را در تنگنای عجیبی قرار می دهد.تنگنایی که نه راه پس برای او می گذارد نه راه پیش.اشتباه بزرگ یکی از دو برادر و پیوستنش به فرقه ای ناشناخته و خطرناک سد زندگی آرام خانواده اش را در هم می شکند و او می ماند با کوله باری از مشکلات حل نشده و عشقی که سرانجام ندارد.حالا سرنوشت این دو خانواده ی درگیر و مبهوت مانده به همراه نوجوان‌های عاشق به تراژدی ختم می شود یا پایان خوش؟

پارت اول

سلام و درود به مخاطبان عزیز سایت.قبل از اینکه رمان سرمستی رو شروع کنید؛لازمه چند نکته ی مهم رو براتون باز گو کنم تا تم کلیش دستتون بیاد و بتونید راحتتر ارتباط بگیرید با داستان؛
نکته اول: من در ابان ماه سال ۹۲ شروع به نوشتن این رمان کردم و با استقبال بسیار زیاد مخاطبان مواجه شد.اما به دلایلی رهاش کردم و و کتابهای دیگه م رو به چاپ رسوندم.حالا دوباره به درخواست و اصرار زیاد همان مخاطبان محترم؛قصد ادامه ش رو دارم.متاسفانه بعد از اینکه دیگه ننوشتمش خیلی ها اسم و عنوان رمان, تم داستان و حتی سوژه رو کپی کردند.اما دست من به جایی بند نبود برای شکایت یا چاره ی دیگه ای.
نکته ی دوم؛ این داستان رو بر اساس واقعیت نوشتم و ماجراها دقیقا تو همان محله ی جیحون و کارون تهران در دهه ی هشتاد (با همان فرهنگ و همان خلق و خو ،عشقهای آدمها و حوادث)اتفاق افتاده.ماجراها و اتفاقات داستان رو با فرهنگ ،مناسبات، دیالوگها و اصطلاحات دهه ی هشتاد مرکز شهر تهران بسنجید و آروم آروم پیش برید تا گره های ریز و درشت کم کم باز بشن.مطمئنا و مشخصا در قرن جدید همه چیز اعم از فرهنگ ، آداب و رسوم مردم تهران تغییر کرده.اما هدف من بیشتر شناساندن مردم اون منطقه ی خاص با همان فرهنگ نیمه مدرن و نیمه سنتی و رازهای تاریک و بعضا ترسناک آدمهاش به بقیه ست که هم عاشقانه باشه هم هیجان انگیز و رازآلود.امیدوارم که دوستش داشته باشید.
نویسنده: مهشاد لسانی
فصل یکم
«عشق خودش درد است اما درمان تمام دردهاست»
همیشه کوچه ای باریک و میان بر، سر راهمان بود که هیچ وقت جرئت نداشتیم از آن رد شویم.دیوار خانه هایش بلند بود و پنجره هایش تاریک . اندازه ی پنج دقیقه، پیاده روی لازم بود تا وصل شود به خیابان کارون.یک راه مخفی بود که سریعتر ما را به خانه می رساند.دقیقا یک ربع زودتر.اگرنه باید چند خیابان پهن را دور می زدیم و بیست دقیقه دیرتر می رسیدیم به مقصد.ظهر سردی بود و باد پاییزی به صورتمان می خورد و نوک بینی مان یخ کرده بود.داشتیم از مدرسه بر می گشتیم.آن روز تینا گفت: بیا زودتر برگردیم خونه تا من بتونم با داداشت حرف بزنم! دلم براش تنگ شده...چند روزه تلفنی با هم حرف نزدیم. ابرو بالا دادم: خوب مخش رو زدی ها! عشوه اومدی براش و...تینا غش غش خندید: می دونی که! اون دنبال منه...اما توحید بفهمه منو کشته! گفتم: حالا این آقا توحیدتون خودش مگه چند سالشه؟ جوجه جزقله که برای تو غیرتی می شه؟ تینا از توی کوچه ی «شهید باقری» پیچید توی همان کوچه ی باریک که اسمش را گذاشته بودند کوچه «آشتی» بعد گفت: توحیدمون کنکوریه...درسشم خفنه! خیلی هم دلت بخواد! گفتم: کجا می ری تو؟حالا امروزو بی خیال شو! بیا صاف بریم تو خیابون اصلی...اینجا ترسناکه...نیم ساعت دیرتر باهاش چرت و پرت بگو. تینا کوله ام را گرفت و دنبال خودش کشید: دختر به بزدلی تو ندیده م!حالا بذار یه دفعه م اینجا رو امتحان کنیم! نمی دانم چه شد که ناگهان صدای گاز دادن یک موتوری از پشت سر،میخکوبمان کرد.امدیم برگردیم که یکی از ترکش پیاده شد و امد سراغ تینا و محکم کوباندش به دیوار آجری و رویش خم شد.آن یکی با موتور بزرگ و سیاهش کوچه را بسته بود.جیغ زدم:کمک! مردم کمک! پسر دیگر از روی موتور پایین پرید و دهانم را گرفت: خفه! جیک بزنی همون بلایی رو سرت می ارم که اون داره سر دختره میاره...دست و پایم یخ کرده بود و گلویم می سوخت.تینا زیر دستهای مرد دراز و لاغر با ریش تنک از حال رفته بود و روی زمین افتاده بود.دست این یکی که روی دهانم بود؛بوی مرگ می داد.با ناخنهایم گردن مرد را چنگ زدم اما او با یک مشتش دو دستم را محکم پیچاند از جلو و بی حرکت نگهم داشت.وسطهای التماس آن یکی به تینا برای آنکه لمسش کند,من داشتم لگد می زدم به زانوهای این یکی و سعی می کردم دستش را که روی دهانم بود,گاز بگیرم.به پنجره های تاریک نگاه کردم کسی نبود! هیچ کس در آن ظهر سرد سر از پنجره بیرون نمی آورد.همه مرده بودند انگار.آنقدر تقلا کردم که بالاخره یکی از لگدهایم خورد زیر شکم این یکی.دردش گرفت و داد زد:آخ!بی شرف! و خم شد.بلافاصله تمام نیرویم را انداختم توی صدایم: ما رو کشتن...به دادمون برسید... مردم!! کمی نگذشته بود که پیرمردی با بیل و پشت سرش پسر جوانی با چماق از در خانه ی رو به رو بیرون دویدند.تینا زانو زده بود روی زمین و به دیوار تکیه داده بود و چشمانش بسته بود.داشت یک بری می افتاد روی زمین.مثل جنازه.دوباره جیغ زدم و آن دو پسر روی موتور پریدند و گاز دادند و غیب شدند.صدایم گرفته بود و سرفه های خشک امانم را بریده بود.پیرمرد و پسر زیر بغل جفتمان را گرفتند و بردند توی خانه.پاهای تینا روی زمین کشیده می شد و رنگش مثل گچ سفید بود.مقنعه از سرش در آمده و موهای قهوه ای و لختش به هم گره خورده بود.تینا را گذاشتند نزدیک زیرزمین توی حیاطی قدیمی.تینا با سر ولو شد روی پله ی اول زیر زمین و حرکتی نکرد.باغچه به هم ریخته بود و نهال کاجی افتاده بود روی زمین انگار قبلش داشتند کاج می کاشتند با بیل. دختری با چادر خال دار دوید جلو و زد توی صورتش: یا امام هشتم! چی شده؟ پسر گفت: براش آب قند بیار! وضعش خرابه... دختر دوید و آب قند را اورد و توی حلق تینا ریخت.اما آب قند شره کرد از کنار دهانش و ریخت پایین.من زیر سرش را نگه داشته بودم بالا.پیرمرد گفت:اینو باید ببریم درمونگاه! اوضاعش خیته... بعد به من نگاه کردند.دختر بلندم کرد و مرا برد به اتاق برد تا تلفن کنم به مادر و پدرم...حال خودم را نمی فهمیدم.قلبم انگار نمی زد.گوشی تلفن توی دستم می لرزید و پس گردن و پشتم خیس بود از ترس .فقط وحشت از این داشتم که بقیه چه فکری درباره ی ما می کنند و چه کار خواهند کرد؟جواب آرنگ را چه می دادیم؟
فصل دوم
«تفلیس شهر عاشقان و جاودانگی بود.»
عاشقش بودم و می دانستم تا ابد عاشق می مانم.آن همه سال که در تب رسیدن سوختم و دهان بستم،می دانستم که به این راحتیها دل نمی کنم.فاصله که تکرار می شد،دامن می زد به هر انچه که عادت بود و از روی عشق.اما نمی شد رها کرد و رفت. اخر من همان روزهای تکراری را می خواستم.همان روزهایی که گم می شدم در او،میان دستها و میان پیراهنش.ترک او کردن کار من نبود، باید می ماندم تا آخر،توی سفر، همانجا در باتومی و کنار مجسمه ی عشق.باید می ماندم تا پیدایش شود و با هم این سفر را تمام کنیم!باید می ایستادم و از ان پایین به علی و نینو نگاه می کردم و گوش می دادم به "اش" تور لیدری که ارتدوکس سفت و سختی بود و ریشها و ابروهایش را خضاب می کرد و با حرارت حرف می زد و قصه می گفت توی افتاب.ساحل باتومی گرجستان سرد بود آن روزها.موهایم را باد می برد و پریشان می کرد. آفتاب تیزش به صورتم نیش می زد.عینک آفتابیم را روی بینی ام سراندم بالا.
«اش» داد میزد و با لهجه می گفت:علی بچه مسلمونی بوده که عاشق نینو می شه!نینو مسیحی بوده و خانواده ها از هم جداشون می کنن! اینها به هم نمی رسند و از ناراحتی دق می کنن.
** اَش: یک اسم پسرانه ی گرجیست که در کشور گرجستان روی اکثر مردان مسیحی می گذارند.
پینوشت مهم: عکس همه ی شخصیتها همراه با کلیپ پارتهای حساس هر روز تو استوریهای صفحه ی اول سایته.چک کنید همیشه❤️🥰
پینوشت مهم ۲: خواهشا لایک روی صفحه ی اصلی رمان رو بزنید حتما.همون قلبیه که بالای کاور رمانه.قرمزش کنید عزیزان.چون لایک بهم خیلی انگیزه می ده برای نوشتن قشنگا و باعث میشه بیشتر،بهتر و هیجانی تر بنویسم🥰

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

پوستر رمان زیرگذر سرمستی اثر مهشاد لسانی

درباره‌ی رمان زیرگذر سرمستی؛ عشقی که با یک تعرض شروع شد و به دام یک فرقه ختم شد

کوچه‌ی عطاالدوله، جایی که سرنوشت جا‌به‌جا شد

همه چیز از یک صحنه‌ی تلخ شروع می‌شود؛ تعرض به دختری که تبارش آمیخته‌ای‌ست از دردسر، عطوفت و یک اغواگری غریزی. همان دختری که خودش هم باور نمی‌کند در تله‌ی عشقی افتاده که همه، حتی خودش، آن را یک اشتباه محض می‌دانند. بعد اثاث‌کشی دو برادر می‌رسد؛ رعنا، جذاب و باهوش، به خانه‌ی روبه‌رویی کوچه‌ی عطاالدوله در یکی از محله‌های قدیمی و متوسط قلب تهران. از همان لحظه، سرنوشت دو خانواده در هم گره می‌خورد و چیزی که باید یک اتفاق ساده باشد، تبدیل می‌شود به رشته‌ای از عواقب لاینحل و پیش‌بینی‌نشده.

دختر اغواگر در تنگنایی گیر می‌کند که نه راه پس دارد و نه راه پیش. و درست همان‌جا که فکر می‌کنی داستان یک درام عاشقانه‌ی خانوادگی است، یکی از دو برادر اشتباه بزرگی می‌کند؛ پیوستن به فرقه‌ای ناشناخته و خطرناک، همان چیزی که سد زندگی آرام خانواده‌اش را می‌شکند. زیرگذر سرمستی از همین‌جا رنگ می‌بازد و رنگ عوض می‌کند؛ از یک قصه‌ی عاشقانه‌ی نوجوانانه به یک تراژدی خانوادگی با ردی از رمز و راز فرقه‌ای مرموز. تا آخر معلوم نمی‌شود این دو خانواده‌ی درگیر و مبهوت، همراه نوجوان‌های عاشق‌شان، به تراژدی می‌رسند یا پایانی خوش در انتظارشان است.

چرا مهشاد لسانی این قصه را نوشت؟

اولین چیزی که نویسنده دنبالش بوده، چشاندن معنای واقعی عشق در دل حوادثی هولناک است؛ و بعد از آن، معرفی دقیق تهران دهه‌ی هشتاد، جایی که به گفته‌ی خودش عشق، هنر، قصه و نوستالژی در هم می‌آمیزند و یک اثر بی‌بدیل می‌سازند. زیرگذر سرمستی در مهرماه سال ۹۲ نوشته و تنظیم شده و پیام پنهانش این است که سرنوشت آن‌طور که فکر می‌کنیم ما را به مقصود نمی‌رساند؛ باید خودمان را برای تندباد حوادث آماده کنیم.

آدم‌های زیرگذر سرمستی

لیما تنکابنی

دختر اغواگر و طوفانی

دردسرساز و اغواگر با موهایی مواج و بلند؛ در نوجوانی سربه‌هوا و شجاع است و بعدها زیر فشار اتفاقاتی هولناک، به زنی ملایم و در عین حال قوی بدل می‌شود.

توحید مروتی

پسر ژولیده‌ی زبان‌تیز

قیافه‌ای جذاب دارد؛ در نوجوانی ژولیده است، با شلوارهای پاره و زبانی تیز، اما ناملایمات روزگار او را تبدیل به یک جنتلمن واقعی می‌کند.

تارخ مروتی

نابغه‌ی درگیر فرقه

پسری درس‌خوان و تیزهوش، دانشجوی کامپیوتر امیرکبیر؛ پیوستنش به فرقه‌ای ناشناخته همان جرقه‌ای‌ست که اتفاقات هولناک داستان را برای همه رقم می‌زند.

برشی از دل روایت

ایستادم و نگاهش کردم:نمی دونستم...که اینقدر...از آن پایین نگاهم کرد:که اینقدر چی؟ لبخند زدم: دوستم داری... از آن بالا خم شدم و دستهایم را باز کردم.جا خورد و مثل وقتهایی که هیجان زده می شد، به سرفه افتاد.سرفه اش بند نمی آمد.دستمالی جلوی دهانش گرفت و چند نفس عمیق کشید تا خس خس سینه اش ساکت شد. بعد با عجله دستهایش را باز کرد و من پریدم توی بغلش.یک لحظه انگار نفسم و دنیا با هم ایستادند و قلبم نزد.اما چند ثانیه بعد همه چیز جاری شد و من آرام شدم.انگار بعد از سالها تشنگی به آب رسیده بودم و حالا سیراب و غرق بودم.محکم بغلش کردم.بدنش گرم ، خوشبو و ستبر بود.خجالت می کشیدم اما دو ماه دوری و ندیدنش بیچاره ام کرده بود.حاضر بودم به اندازه ی تمام عمرم،شرمسار باشم اما از آغوشش بیرون نیایم.هرکس هر فکری می کرد برایم مهم نبود.در اوج جوانی ،عشق، خواستن و هورمونهای لذت بودیم و نمی شد چشم پوشی کنم از آن فرصت مغتنم.دلم می خواست بغلش را ذخیره کنم برای بعدترها و شبهای تنهایی و بی او بودن.

این داستان را با این کلمات هم می‌شناسند

دانلود رمان اجتماعی جدید رمان عاشقانه دهه هشتاد رمان درباره فرقه های مذهبی دانلود رمان زیرگذر سرمستی بدون سانسور رمان درام خانوادگی ایرانی رمان های مهشاد لسانی رمان نوستالژیک تهران قدیم فرقه ناشناخته و خطرناک عشق و رسوایی خانوادگی

زیرگذر سرمستی در یک نگاه

نویسندهمهشاد لسانی
ژانر اصلیعاشقانه
زیرژانرهااجتماعی، رازآلود، درام خانوادگی
رده سنی+۱۶
تاریخ نگارشمهرماه ۱۳۹۲
موضوع اصلیعشقی جنجالی در دل یک فرقه‌ی ناشناخته
مکان روایتکوچه‌ی عطاالدوله، تهران دهه‌ی هشتاد
شخصیت‌های کلیدیلیما تنکابنی، توحید مروتی، تارخ مروتی

پرسش‌های پرتکرار درباره‌ی زیرگذر سرمستی

رمان زیرگذر سرمستی مناسب چه رده سنی است؟

این رمان رده سنی +۱۶ دارد و به دلیل موضوعات حساس اجتماعی و درام خانوادگی، برای مخاطب بزرگسال مناسب‌تر است.

داستان زیرگذر سرمستی در چه دوره‌ای می‌گذرد؟

فضای روایت به تهران دهه‌ی هشتاد برمی‌گردد؛ محله‌ای قدیمی و متوسط در قلب شهر که کوچه‌ی عطاالدوله مرکز اتفاقات آن است.

زیرگذر سرمستی درباره چیست؟

درباره‌ی عشقی جنجالی است که با تعرض به یک دختر شروع می‌شود و در نهایت سرنوشت دو خانواده را با پیوستن یکی از شخصیت‌ها به فرقه‌ای ناشناخته و خطرناک درگیر می‌کند.

نویسنده این رمان کیست؟

زیرگذر سرمستی نوشته‌ی مهشاد لسانی است که این اثر را در مهرماه سال ۱۳۹۲ نوشته و تنظیم کرده.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان زیرگذر سرمستی

مهشاد لسانی : ۲ هفته پیش

مهمتر از مهم بخونید حتما🌺**عزیزانی که این رمان رو می خونن در جریان باشید که پارتهای آخر رمانه و بعد از اتمام قیمت رمان افزایش پیدا می کنه چون من بر خلاف بقیه ی نویسنده های سایت که افزایش قیمت داشتن بعد از عید،قیمت رو یک ریال هم بالا نبردم تا مخاطبهای عزیزم آسوده خاطر با قیمت قبلی رمان رو بخونن و لذت ببرن.**اما بعد از اتمام، عزیزانم این رمان حدود ۴۰ درصد افزایش قیمت داره.پس اگر تو کتابخونه تونه و منتظرید تموم بشه و بعد خریداری کنید این هفته آخرین فرصته که با قیمت ۴۵ تومن بخریدش.بعد از تمام شدن شامل افزایش قیمت ۴۰ درصدی می شه.یعنی زیر ۱۰۰ هزار تومان نیست.نظر به اینکه رمانهای چاپی با همین تعداد صفحات همه بالای یک میلیون تومانه ، این قیمت واقعا زحمات یک نویسنده رو جبران نمی کنه.اما من به شخصه هرگز هیچ کدام از رمانهام‌ رو گرون نکردم بعد از عید به خاطر احترام به مخاطب.اما بعد از اتمام شامل ۴۰ درصد افزایش قیمت می شه.اگرنه الان می تونید رمان کامل رو با قیمت ۴۵ یا ۵۰ تومن تهیه کنید و از گرانی فرار کنید.دوستتون دارم زیاد.**لسانی🌺🥰

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 395 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان زیرگذر سرمستی

  • فاطی

    در پارت 1751

    ذهنم مانند رمان درهم و برهم شده..مشکلات بدون حل شدن روی مشکلات قبلی تلنبار شده..وای از دست توحید علاوه بر لیما ماها رو هم معطل کرده..اگه تارخ شماره خودش و داده باشه به لیما آخر بدجنسی..توحید از کارش زد به خاطر تارخ.. آدم عاشق راهی برای رسیدن به معشوق پیدا میکنه

    ۴ روز پیش
  • زهرا خ

    در پارت 1751

    تارخ خیلی بدجنس حسودیش میشه که لیما عاشق توحید از اول همینطور بود.. آرنگ و تینا بعد ازینکه باتجربه شدن و فهمیدن زندگی یعنی چی از همه جدا شدن و بیچاره پدرومادرهاشون

    ۴ روز پیش
  • هدی

    در پارت 1751

    من که میگم پیاما اصلا به دست توحید نرسیده حتما تارخ شماره ی خودش رو داده

    ۴ روز پیش
  • شیوا

    در پارت 1752

    چقدر استوریا قشنگ بود..واای..عالیی بود..عاالی..چقدر قشنگ ساختی..خود توحید بود! همون صحنه خرمالو مهشاد جونی🤩🤩

    ۴ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1751

    بااین وضعیت لیما چطور تونست خونوادشو راضی کنه زن توحید شه،مادرش از همه بدتره

    ۴ روز پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    والا به خدا! با این گل بانوی سرتق!😄😄😄😄💪🤣

    ۴ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1751

    فک کنم اون شماره هایی که تارخ داد،برای توحید نبود

    ۴ روز پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    مال خودش بوده احتمالا.خودشم جواب نداده دیگه...حدساتون بدک نیست..😁😁😄😄💪💪

    ۴ روز پیش
  • شیوا

    در پارت 1741

    خوبه گل بانو با اینا لجه اما باز احترام می کنه بهشون ماشالا سیاست 😄😄🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • شیوا

    1

    خدا می دونه تابستون پارسال من چقدر کیف کردم با رمان سرمستی هر روز چک میکردم ببینم پارت جدیدش کو کاش تموم نشه کاش یکی مثل این بنویسی😭😭🫠

    ۲ هفته پیش
  • شیوا

    در پارت 1741

    کنه دلم از آبان برات تنگبدهه مهشاد جوونی عاشقتم هیچ *** برام توحید نمیشه تو رمانات یادم نمیره پارسال چطوری از یه پسره ژولی شلخته تبدیلش کردی ب ی مرد جذاب و آقا چقد تابستون پارسال من عشق کردم با این

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 1731

    آرنگ چقد مرد و آقا شده،همون ارنگی نیس هی با لیما تو حیاط دعوا کنه

    ۲ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    از نوجوانی تا جوانی کلی راهه عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 1731

    خسته نباشی مثل همیشه عالی و خفن بود💜

    ۲ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دلم

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 1731

    آرنگ از این توحید متنفره تو پارت قبلم اشاره شد آرنگ بدش میومد پس شوهرش توحیده

    ۲ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    حالا باید ببینیم...

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 1741

    وای پارتش قشنگ بود ولی غم انگیزم بود،آهنگش معرکه بود،اسمشو میگی مهشاد جون منم دانلود کنم؟

    ۲ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    فدات شم عزیزم اسمشو نمی دونم عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 1741

    آخ تارخ تویی که باعث شدی زندگی اینا بهم بخوره بعد حرف اضافه میزنی؟

    ۲ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    از اولشم حرف چرند می زد این 😬😁😄

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 1741

    امکان داره که بخواد فکر توحید رو از سرش بیرون کنه و بکشنش سمت خودش

    ۲ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بعید نیست!!!

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️