دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و واقعی زیرگذر سرمستی اثر مهشاد لسانی

رمان زیرگذر سرمستی

  • زبان فارسی
  • 74K 👁
  • 376 ❤️
  • 3.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه زیرگذر سرمستی

عشق جنجالی و  دیوانه وار من که از نوجوانی شروع شد،به خاطر گره ای در گذشته به ورطه ی تاریکی و رازهای پنهانی می افتد که در حل کردنش عاجز مانده ام.من لیما هستم که در شهر تفلیس گرجستان به دنبال عشق دورم می گردم که ناگهانی ناپدید شده است.ما بعد از سالها به هم رسیده ایم و راز ناپدید شدن دشمن عزیزم،در گذشته ی تاریک و پر هیجانمان نهفته و به گروهکی خاص و منحرف که شبکه ای گسترده ای دارند،گره خورده. در روزهایی که میان عشق دو برادر به سختی افتاده بودم و جنجال به پا شده بود و کشمکشها و دردسرهای فراوانش تمامی نداشت.داستان من درباره ی پیچیدگی‌های عشق،خیانت، دروغ،شکست و امید است که در نوستالژی تابستانهای گرم دهه ی هشتاد تهران گم شده.

پارت اول

سلام و درود به مخاطبان عزیز سایت.قبل از اینکه رمان سرمستی رو شروع کنید؛لازمه چند نکته ی مهم رو براتون باز گو کنم تا تم کلیش دستتون بیاد و بتونید راحتتر ارتباط بگیرید با داستان؛
نکته اول: من در ابان ماه سال ۹۲ شروع به نوشتن این رمان کردم و با استقبال بسیار زیاد مخاطبان مواجه شد.اما به دلایلی رهاش کردم و و کتابهای دیگه م رو به چاپ رسوندم.حالا دوباره به درخواست و اصرار زیاد همان مخاطبان محترم؛قصد ادامه ش رو دارم.متاسفانه بعد از اینکه دیگه ننوشتمش خیلی ها اسم و عنوان رمان, تم داستان و حتی سوژه رو کپی کردند.اما دست من به جایی بند نبود برای شکایت یا چاره ی دیگه ای.
نکته ی دوم؛ این داستان رو بر اساس واقعیت نوشتم و ماجراها دقیقا تو همان محله ی جیحون و کارون تهران در دهه ی هشتاد (با همان فرهنگ و همان خلق و خو ،عشقهای آدمها و حوادث)اتفاق افتاده.ماجراها و اتفاقات داستان رو با فرهنگ ،مناسبات، دیالوگها و اصطلاحات دهه ی هشتاد مرکز شهر تهران بسنجید و آروم آروم پیش برید تا گره های ریز و درشت کم کم باز بشن.مطمئنا و مشخصا در قرن جدید همه چیز اعم از فرهنگ ، آداب و رسوم مردم تهران تغییر کرده.اما هدف من بیشتر شناساندن مردم اون منطقه ی خاص با همان فرهنگ نیمه مدرن و نیمه سنتی و رازهای تاریک و بعضا ترسناک آدمهاش به بقیه ست که هم عاشقانه باشه هم هیجان انگیز و رازآلود.امیدوارم که دوستش داشته باشید.
نویسنده: مهشاد لسانی
فصل یکم
«عشق خودش درد است اما درمان تمام دردهاست»
همیشه کوچه ای باریک و میان بر، سر راهمان بود که هیچ وقت جرئت نداشتیم از آن رد شویم.دیوار خانه هایش بلند بود و پنجره هایش تاریک . اندازه ی پنج دقیقه، پیاده روی لازم بود تا وصل شود به خیابان کارون.یک راه مخفی بود که سریعتر ما را به خانه می رساند.دقیقا یک ربع زودتر.اگرنه باید چند خیابان پهن را دور می زدیم و بیست دقیقه دیرتر می رسیدیم به مقصد.ظهر سردی بود و باد پاییزی به صورتمان می خورد و نوک بینی مان یخ کرده بود.داشتیم از مدرسه بر می گشتیم.آن روز تینا گفت: بیا زودتر برگردیم خونه تا من بتونم با داداشت حرف بزنم! دلم براش تنگ شده...چند روزه تلفنی با هم حرف نزدیم. ابرو بالا دادم: خوب مخش رو زدی ها! عشوه اومدی براش و...تینا غش غش خندید: می دونی که! اون دنبال منه...اما توحید بفهمه منو کشته! گفتم: حالا این آقا توحیدتون خودش مگه چند سالشه؟ جوجه جزقله که برای تو غیرتی می شه؟ تینا از توی کوچه ی «شهید باقری» پیچید توی همان کوچه ی باریک که اسمش را گذاشته بودند کوچه «آشتی» بعد گفت: توحیدمون کنکوریه...درسشم خفنه! خیلی هم دلت بخواد! گفتم: کجا می ری تو؟حالا امروزو بی خیال شو! بیا صاف بریم تو خیابون اصلی...اینجا ترسناکه...نیم ساعت دیرتر باهاش چرت و پرت بگو. تینا کوله ام را گرفت و دنبال خودش کشید: دختر به بزدلی تو ندیده م!حالا بذار یه دفعه م اینجا رو امتحان کنیم! نمی دانم چه شد که ناگهان صدای گاز دادن یک موتوری از پشت سر،میخکوبمان کرد.امدیم برگردیم که یکی از ترکش پیاده شد و امد سراغ تینا و محکم کوباندش به دیوار آجری و رویش خم شد.آن یکی با موتور بزرگ و سیاهش کوچه را بسته بود.جیغ زدم:کمک! مردم کمک! پسر دیگر از روی موتور پایین پرید و دهانم را گرفت: خفه! جیک بزنی همون بلایی رو سرت می ارم که اون داره سر دختره میاره...دست و پایم یخ کرده بود و گلویم می سوخت.تینا زیر دستهای مرد دراز و لاغر با ریش تنک از حال رفته بود و روی زمین افتاده بود.دست این یکی که روی دهانم بود؛بوی مرگ می داد.با ناخنهایم گردن مرد را چنگ زدم اما او با یک مشتش دو دستم را محکم پیچاند از جلو و بی حرکت نگهم داشت.وسطهای التماس آن یکی به تینا برای آنکه لمسش کند,من داشتم لگد می زدم به زانوهای این یکی و سعی می کردم دستش را که روی دهانم بود,گاز بگیرم.به پنجره های تاریک نگاه کردم کسی نبود! هیچ کس در آن ظهر سرد سر از پنجره بیرون نمی آورد.همه مرده بودند انگار.آنقدر تقلا کردم که بالاخره یکی از لگدهایم خورد زیر شکم این یکی.دردش گرفت و داد زد:آخ!بی شرف! و خم شد.بلافاصله تمام نیرویم را انداختم توی صدایم: ما رو کشتن...به دادمون برسید... مردم!! کمی نگذشته بود که پیرمردی با بیل و پشت سرش پسر جوانی با چماق از در خانه ی رو به رو بیرون دویدند.تینا زانو زده بود روی زمین و به دیوار تکیه داده بود و چشمانش بسته بود.داشت یک بری می افتاد روی زمین.مثل جنازه.دوباره جیغ زدم و آن دو پسر روی موتور پریدند و گاز دادند و غیب شدند.صدایم گرفته بود و سرفه های خشک امانم را بریده بود.پیرمرد و پسر زیر بغل جفتمان را گرفتند و بردند توی خانه.پاهای تینا روی زمین کشیده می شد و رنگش مثل گچ سفید بود.مقنعه از سرش در آمده و موهای قهوه ای و لختش به هم گره خورده بود.تینا را گذاشتند نزدیک زیرزمین توی حیاطی قدیمی.تینا با سر ولو شد روی پله ی اول زیر زمین و حرکتی نکرد.باغچه به هم ریخته بود و نهال کاجی افتاده بود روی زمین انگار قبلش داشتند کاج می کاشتند با بیل. دختری با چادر خال دار دوید جلو و زد توی صورتش: یا امام هشتم! چی شده؟ پسر گفت: براش آب قند بیار! وضعش خرابه... دختر دوید و آب قند را اورد و توی حلق تینا ریخت.اما آب قند شره کرد از کنار دهانش و ریخت پایین.من زیر سرش را نگه داشته بودم بالا.پیرمرد گفت:اینو باید ببریم درمونگاه! اوضاعش خیته... بعد به من نگاه کردند.دختر بلندم کرد و مرا برد به اتاق برد تا تلفن کنم به مادر و پدرم...حال خودم را نمی فهمیدم.قلبم انگار نمی زد.گوشی تلفن توی دستم می لرزید و پس گردن و پشتم خیس بود از ترس .فقط وحشت از این داشتم که بقیه چه فکری درباره ی ما می کنند و چه کار خواهند کرد؟جواب آرنگ را چه می دادیم؟
فصل دوم
«تفلیس شهر عاشقان و جاودانگی بود.»
عاشقش بودم و می دانستم تا ابد عاشق می مانم.آن همه سال که در تب رسیدن سوختم و دهان بستم،می دانستم که به این راحتیها دل نمی کنم.فاصله که تکرار می شد،دامن می زد به هر انچه که عادت بود و از روی عشق.اما نمی شد رها کرد و رفت. اخر من همان روزهای تکراری را می خواستم.همان روزهایی که گم می شدم در او،میان دستها و میان پیراهنش.ترک او کردن کار من نبود، باید می ماندم تا آخر،توی سفر، همانجا در باتومی و کنار مجسمه ی عشق.باید می ماندم تا پیدایش شود و با هم این سفر را تمام کنیم!باید می ایستادم و از ان پایین به علی و نینو نگاه می کردم و گوش می دادم به "اش" تور لیدری که ارتدوکس سفت و سختی بود و ریشها و ابروهایش را خضاب می کرد و با حرارت حرف می زد و قصه می گفت توی افتاب.ساحل باتومی گرجستان سرد بود آن روزها.موهایم را باد می برد و پریشان می کرد. آفتاب تیزش به صورتم نیش می زد.عینک آفتابیم را روی بینی ام سراندم بالا.
«اش» داد میزد و با لهجه می گفت:علی بچه مسلمونی بوده که عاشق نینو می شه!نینو مسیحی بوده و خانواده ها از هم جداشون می کنن! اینها به هم نمی رسند و از ناراحتی دق می کنن.
** اَش: یک اسم پسرانه ی گرجیست که در کشور گرجستان روی اکثر مردان مسیحی می گذارند.
پینوشت مهم: عکس همه ی شخصیتها همراه با کلیپ پارتهای حساس هر روز تو استوریهای صفحه ی اول سایته.چک کنید همیشه❤️🥰
پینوشت مهم ۲: خواهشا لایک روی صفحه ی اصلی رمان رو بزنید حتما.همون قلبیه که بالای کاور رمانه.قرمزش کنید عزیزان.چون لایک بهم خیلی انگیزه می ده برای نوشتن قشنگا و باعث میشه بیشتر،بهتر و هیجانی تر بنویسم🥰

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان زیرگذر سرمستی

مهشاد لسانی : ۲ ماه پیش

🖍🖍🖍🖍🖍توجه توجه مهم مهم
عزیزانی که می خوان که عضو رمان بشن و رمان رو به صورت وی آی پی بخرن تا تمام پارتها رو داشته باشن و بخونن، باید این مراحل رو انجام بدن؛۱) اپلیکیشن «دنیای رمان» رو از بازار دانلود کنید و روی گوشی و یا لپ تاپ نصب کنید.
یا روی نوار بالای آدرس توی اینترنت،تایپ کنید:اپلیکیشن دنیای رمان.یا ناول آنلاین.
۲)با اسم دلخواهتون وارد اپلیکیشن بشید و روی دایره یا «رمانهای در حال تایپ» بزنید.
۳)در قسمت سرچ یا ذره بین،اسم رمان زیرگذرسرمستی ،عشق ممنوعه ی من و یا عقد ممکن رو سرچ کنید.
۴)وقتی کاور رمان آمد بیایید پایینتر و گزینه ی «اضافه به کتابخانه» را بزنید.
۵)پایینتر گزینه ای داره به نام در خواست عضویت در رمان.روی اون کلیک کنید و صبر کنید تا روی زنگوله ی قرمز سمت چپ بالای صفحه ، یک پیام ظاهر بشه و یا به پشتیبانی وصل شوید.
۶)روی پیام پشتیبانی بزنید و تمام توضیحات را با دقت بخونید و انجام بدید تا عضویتتون کامل بشه و بتونید عضو اختصاصی پارتهای خصوصی بشید.
۷) صبور باشید.دیر یا زود مدیریت سایت شما را عضو اختصاصی رمان خواهد کرد.
با تشکر از همکاری تون عزیزانم.🌹🌹💥💥پی نوشت مهمتر: قشنگا بشتابید که به زودی تو یک هفته ی اینده ۲۰ درصد افزایش قیمت داریم!

نظرات رمان زیرگذر سرمستی
  • Sajede

    در پارت 1610

    وای ببین چه آشفته بازاری شده اینجا، زاوش بهش پنیک دست داد و بعد اونطوری جشن رو بهم زد و قاتی پاتی شد و آخرش که لیما از بودن با اون یه جوری استرس و واهمه داشت .. یه خورده ناجور بود میدونی 😔

    ۵ روز پیش
  • Sajede

    در پارت 1600

    آره دست توحید نمک نداشت اون همه براش هدیه گرفت ولی لیما هیچی ولی نوبت به زاوش که رسید هنوز نرسیده براش کادو تولد گرفت.. عجب دختریه این لیما 🤭

    ۵ روز پیش
  • Sajede

    در پارت 1601

    یعنی الان لیما میخواد هدیه زاوش رو بهش بده؟

    ۵ روز پیش
  • Sajede

    در پارت 1590

    به نظرم از تینا پول بگیره و بره همون کلاسور چرم رو برای زاوش بگیره

    ۵ روز پیش
  • Sajede

    در پارت 1591

    میدونم عزیزم تو خیلی نویسنده با دقتی هستی و به نظر مخاطبینت اهمیت میدی و براشون ارزش قائلی، ممنونم از درک فراوانت مهشاد جان

    ۵ روز پیش
  • زهرا خ

    در پارت 1691

    عالیی دستت طلا مهشاد جان.. اصلا این داستان بینظیره یه حال دیگه داره،.. گفتم زاواش یه کار غیرقانونی داره میکنه بخیر گذشت و لیما گرفتار نشد هیچکس توحید نمیشه همچنان منتظر میمونیم

    ۱ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزمی ایشالا...🥰

    ۷ روز پیش
  • فاطی

    در پارت 1691

    همه چیز گل و بلبل نبود.ولی بدشانسی همه جا هست.توحید رفت..زاوش هم به او پیوست حالا من ماندم و قلبی که مالامال غم دارد..ممنون مهشاد جونی.منتظر پارت بعدی و جلد بعدی هستیم

    ۱ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم...مرسی که همراهمی

    ۷ روز پیش
  • فریبا

    در پارت 1691

    مثل همیشه عالی خیلی کنجکاوم بدونم بعدش چی میشه ممنون نویسنده جان قربون قلمت و دست برم❤️🌹

    ۱ هفته پیش
  • فریبا

    در پارت 1681

    بهدنظر من هم بوی درد سر میاد

    ۱ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 1693

    واقعا این دختر بدشانسه دلم براش خیلی میسوزه امیدوارم به چیزی که لایقشه برسه

    ۱ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 1693

    درسته زاوش رو دوست داشتم ولی هیچکس توحید نمیشه

    ۱ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 1693

    حالم خوب شد دیدم پارت فرستادین،ممنونم مهشاد جون این کمترین کاریه که در برابر رمان قشنگ شما میتونیم انجام بدیم

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1692

    ممنون ازت مهشاد جون.. منتظر بقیه ماجراها میمونیم

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1692

    ای بابا چقد بد شانسه این دختر،زاوش هم نموند براش

    ۱ هفته پیش
  • شیوا

    در پارت 1692

    لیماا از اولم معلوم بود چقدر سخته این دختر چقد اذیت شد ببین چی کشید اما یه عشقی میاد ک همه رو جبران کنهه خیلی داستان احساسی خوبیه چقد من اینو دوس دارم آخه😢😢🫠🫠

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟