لیست کلیه پارتهای رمان زیرگذر سرمستی : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 101
صدای ناله می آمد از ساختمان خانه ی شتابی.پیراهن سیاه گیپوری ای که مادر قبلا برای سفره ها دوخته بود و حالا کمی برایم کوتاه شده بود, پوشیده بودم و نشسته بودم لب حوض خانه شان.به بالکن اتاق محمدرضا نگاه کردم که با تاجهای گل پوشیده شده بود.قاب عکسش را گذاشته بودند روی یک میز ترمه پوش و یک طرفش یک ربان...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 102
انگشتش را بالا برد:حواستو جمع کن! نمی تونی از زیر درس در بری...من ...من دوست دختر تنبل و درس نخون نمی خوام!از حالا گفته باشم. صدای نوحه تا ته حیاط می آمد.صدای جیغ و داد زنها هم قاتی اش شده بود. دلم فرو ریخت.دستم را توی هوا پرتاب کردم:کتاب چرند و پرندو خوندی؟ گفت:یعنی چی؟مال دهخدا رو می گی؟ گف...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 103
نگاهم کرد:شتابی چپی بوده! توده ای! دشمن داشته قبلا" .می گن دشمناش زدن پسره رو کشتن! دلم هری ریخت پایین:بابا؟راست می گی؟ پدر لیوان را توی سینی گذاشت:آره! ولی دهنت قرص باشه! چون محمد نامزدت بود،گفتم...به کسی بروز نده! دیگه هم نپرس! فقط گفتم راستش رو بدونی. تنم لرز داشت.حزب توده چه بود؟توده ایها ...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 104
آرنگ داشت غرغر می کرد:الکی نامزدش کردین! الان اسم پسره روش افتاده! حالام مرده،بیاین تحویل بگیرین...من از اول گفتم که... مادر هیس هیس می کرد و تشر می زد اما آرنگ دست بردار نبود:کی دیگه اینو می گیره؟یه نامزدی داشته! بهش می گن سرخور! مادر چیزی پرت کرد و آرنگ گفت:اخ! مامان! چرا اینطوری می کنی؟خب را...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 105
عقد ارنگ و تینا بود.اسفند بود و ما هم خانه تکانی می کردیم هم می رفتیم خرید لباس و خنچه برای مهمانی عقد آن دو تا. تینا دیپلمه می شد و آرنگ باید می رفت سربازی.پدر هر کاری کرده بود،نتوانسته بود سربازی اش را بخرد.قانون داشتن پدر شصت سال به بالا برای معافیت از سربازی شامل آرنگ نمی شد.پدر من تازه پنجا...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 106
هیچ کدامشان خبر نداشتند که چند ماه پیش بین من و او چه گذشته و توحید چه غلط اضافه تری کرده و چه حرفهای عاشقانه و ممنوعه ای توی گوش من خوانده. رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم و بسته ی کتابها را بیرون کشیدم.روبانشان را که باز کردم چند کتاب کم قطر با جلدهای لب برگشته و کاهی توی ذوقم زد:روی یکیشان...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 107
عمه عصمت با آن همه بیگودی که به سر بسته بود،آمده بود جلو و زیرلب ذکر می خواند و به صورتم فوت می کرد:هزار الله اکبر! ماشاالله! الهی من که فدای دو تا چشمات شم دختر! چشمم کف پات! چه عروسی بشی تو! گل بانو یه دختر زاییدی عین قرص ماه ! از بلوغ که در اومده، شده مثل یه تیکه ابریشم اعلای هندی...کاش جای ا...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 108
دلم خواست.از همین حرفها دلم خواست.توی آرایشگاه زیاد شنیده بودم اما دلم می خواست یک مرد غریبه همینطور از من تعریف کند تا دلم خنک شود و آرام بگیرم و از حس مورد توجه بودن در عنفوان شانزده سالگی،سرشار شوم. اما آرنگ و پدر همه ی حواسشان به عروس و بقیه ی مهمانها بود و من انگار وجود نداشتم. توحید نوک پ...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 109
دو دوست مدرسه ای تینا هم آمده بودند و با آوا جفت شده بودند و می رقصیدند. هرهر کرکرشان جلوی توحید و تارخ و پسرهای فامیل مروتی که همه سه تیغه کرده بودند و اتوکشیده و با کلاس نشسته بودند،به راه بود. مقابل میزی که توحید پشت آن نشسته بود،خالی نمی شد از دختر! لجم گرفته بود.اما سعی می کردم نشان ندهم. ...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 110
اب دهانم را قورت دادم و دامنم را جمع کردم و قدم تند کردم.نفسم بند آمده بود.صداها و بوها توی سرم چندبرابر شده بود.پدر صدایم می زد:بابا جان؟کجایی؟ بیا برو ببین تینا چی می گه! نرگس خانم کارت داره. به پشت سرم نگاه کردم.دیدمش که دارد با همان مرد جوانی که توی محضر نگاهم می کرد،حرف می زدند.چقدر شبیه هم...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 111
دویدم توی حیاط خلوت تا یک خاکی بر سرم کنم با آن زیپ خراب شده.جلوی آینه ایستادم.هر چقدر ور رفتم نتوانستم بالا بکشمش.صدای کف و سوت از بیرون می آمد و صدای ویالن بالا رفت بود دوباره. یکی آن وسط صدایم می کرد.هیچ کس آن دور و بر نبود.گریه ام گرفته بود: خاک بر سرم شد! ای خدا! طرح هیکلش آمد توی آینه:چی...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 112
با هم پایین رفتیم و من از هیجان گیر افتادن با او در خانه ی تاریک، تشنه ام شد.رفتم توی آشپزخانه و دست بردم تا لیوان نیمه پر آب را از کنار ظرفها بردارم که گفت:اونو! اون...اونو من خوردم! تو بدت می آد... شمع را گذاشتم روی کابینت بغل ظرفها وبی درنگ لیوان را برداشتم و آن را یک نفس سر کشیدم و گفتم: نه!...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 113
دوست داشتن توحید را نمی فهمیدم.مثل سیل بود.سیلی پراب و خروشان که مرا با خود می برد و اجازه نمی داد بایستم و از آب تمیز و خنک رودخانه سیراب شوم.دوست داشتنش را حس می کردم اما در شانزده سالگی و سربه هواییهای معمول سنم ، سخت بود درک آدمی مثل او. صبح ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شدم.عمه برایم چای و ...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 114
خون داشت بیرون می ریخت.از کیف دستی اش دستمال در آورد و کف دستم گذاشت و فشار داد.نفسم بند آمده بود:می سوزه! خندید:تو چته دختر؟تو مهمونیا یه جوری نگاه می کنی ادم به شک می افته.بعد از دستم در می ری.الانم که از دیوار بالا میری...چرا کلافه ای؟.کلید نداشتی؟ نگاهش کردم:کلید داشتم که از در بالا نمی رف...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 115
هم می خواستم با او باشم هم نمی خواستم.یک جوری گیج بودم.وقتی چشمم به یقه اش می افتاد که موهای کوتاه سیاه تک و توک از آن بیرون زده بود،خجالت می کشیدم.اما وقتی نگاهش می کردم،دوست نداشتم خیره شود توی چشمهایم.نگاهش انگار چشمهایم را می سوزاند.حسهای ضد و نقیض همیشه توی سرم بود و همیشه موقع خواب آزارم می...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 116
کمی معطل کردم و بعد من هم از در پاک تو رفتم.از پله ها که پایین رفتم،یکی سینه به سینه ام ایستاد:منو تعقیب می کنی که چی؟ انقدر جا خوردم که به عقب پریدم.تپش قلبم انگار به هزار در دقیقه رسیده بود.سرم را پایین انداختم:نه... نه! داشتم رد می شدم! با دوستم اینجا قرار دارم... پوزخند زد:تو گفتی و منم باو...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 117
تینا که رفت توی پذیرایی.داشتم از فضولی می مردم.پاورچین رفتم طرف اتاق بغلی.در بسته بود.گوش خواباندم.یکی داشت حرف می زد و بوی سیگار زیاد شده بود.جرئت کردم و در زدم.صدای توحید بود:ای بابا! می ام دیگه! چی کار داری به کارم؟نمی خوام ببینمش.سیگارم خاموش نمی کنم. در را باز کردم.بی لباس کنار پنجره ایستاد...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 118
فصل نوزدهم نمی دانستم آن روز چندم ماه ژوین بود؟شب قبلش که از کافه برگشتم،سرم درد می کرد.دلم یک ته استکان نوشیدنی شیرین تفلیس را می خواست.همیشه وقتی حالم به هم می ریخت و خسته می شدم از نیش و کنایه ها،او یک ته استکان نوشیدنی می داد دستم تا اعصابم آرام شود.عاشق همین کارهایش بودم.همیشه از اینکه موا...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 119
این مجرد گفتنش یک جوری بود.حس می کردم دلش می خواهد من دیگر مجرد نباشم.حالا که نامزد مرده بودم،باید یکجوری از زیر ازدواج در می رفتم.من فقط عشق می خواستم نه ازدواج.ازدواج برایم تعهد و دست و پا بستن بود.وقتی مادر را می دیدم که چطور از صبح تا شب خانه را می سابد و می شوید و مدام در حال فریز کردن و چای...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 120
قلبم می زد.حالا فردا صبح چطور می خواستم سر سفره صبحانه حاضر شوم؟چه می پوشیدم؟چه می گفتم؟توی آینه ی قدی اتاق خودم را نگاه کردم.باز یک جوش قرمز کنار بینی ام سبز شده بود.توی ساکم را گشتم و کرم پودر مادر را گیر آوردم.اگر آن را می مالیدم دیگر جوشم معلوم نمی شد. دوباره گوش خواباندم که ببینم می آیند پا...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
