لیست کلیه پارتهای رمان زیرگذر سرمستی : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 41
گفتم: من کاری با کسی ندارم! برادر شما...همه اش با من کار داره... زیر خنده زد و مشتش را جلوی دهانش گرفت: باشه! باشه! پس چرا اومدی اینجا؟اونم راس ساعت؟ دیگر طاقت نیاوردم و دویدم.هرکاری می کردم گریه ام نمی آمد.فقط خیلی حرصی بودم.به خانه که رسیدم،کلید انداختم به در.از گرما داشتم هلاک می شدم.پاکت را ک...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 42
ورق زدم: احمد محمود متولد ده دی هزارو سیصد و ده در اهواز بود.در جوانی به قول خودش گرفتار سیاست شد و به زندان افتاد و آنقدر زندان و زندان که نتوانست تحصیلاتش را تمام کند. طفلک احمد محمود ! زندان جای وحشتناکی بود.سال هزار و سیصد و ده! چقدر دور! فصل اول را باز کردم؛نوشته بود : «تمام تن بلور خانم پی...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 43
در را که می بستم متوجه کسی شدم که مثل تارخ بود.دقت کردم.خودش بود.پشت سرش را تیغ انداخته بود.از اینکه به من گفته بود بچه,دوباره حرص خوردم.پشت سر تینا رفت توی ساختامانشان. در را آرام بستم. لب حوض نشستم و نفس عمیقی کشیدم.توی آب دست کشیدم و چند برگ درختچه ی یاس را گرفتم و بیرون ریختم.یاد بلور خانم تو...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 44
فصل یازدهم «ای روزهای خوش کوتاه,آیا فقط برای ثبت در تاریخ آمده بودید؟» «شاهرخ مسکوب» چند وقتی بود که دختر و پسر جوانی که چند شب یکبار زیر تیر چراغ برق می خندیدند و پچ پچ می کردند؛پیدایشان نبود. دلم برای خنده های ریزشان تنگ شده بود.با اینکه نمی دانستم کی هستند و برای چه آنجایند. لباسهای مهمانیم را...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 45
بعدازظهر آن روز یا مادر رفتیم برای خرید سفره ی امام حسن.مادر نذر داشت.می خواست همه چیز سفره را سبز بچیند.می گفت رسم مادرش بوده و مادربزرگم همیشه سفره ی امام حسن را توی محله ی قدیمیشان اینطور می چیدند.من معنی این نذرها را نمی دانستم.همیشه می گفت یکی را می اندازم و آن یکی را گروه نگه می دارم تا وق...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 46
با آنکه هنوز ماجرای دفترخاطرات را فراموش نکرده بودم اما دلم می خواست بغل دست تینا بنشینم تا بالاخره چیزی از برادرهایش بگوید.کاش تینا آن قضیه را به رخم نمی کشید. کنار سفره تینا چسبید به من: چه خبرا؟ کیف و کفش خریدی برای مدرسه؟ گفتم: هنوز نه! تو چی؟ گفت: بیا بریم با هم خرید! گفتم: مامان نمی ذاره بع...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 47
حتما زن ممد مکانیک بود.تینا مانتویش را پوشیده بود و داشت از پله ها می آمد پایین:لیما؟بریم بستنی بخوریم؟من هوس بستنی عروسکی کردم! پشت سرش ارنگ آمد توی حیاط:حالا تشریف داشتید،کجا؟ تینا برایش پشت چشم نازک کرد:می خوام برم بیرون! صورت آرنگ تا بناگوش قرمز شد:بی مادرت؟ از لب پاشویه بلند شدم:منم میام! ا...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 48
پشتم از خوردن توی دیوار آجری،درد گرفته بود:آی! بیشعور! چی کار می کنی؟توحید مچ دستهایم را گرفته بود و چسبانده بودم به دیوار. ترسیده بودم: فکر نکن نمی دونم! من همه چی رو می دونم! حواستو جمع کن! انگار چسبیده بودم به تنور.نفسش می خورد توی صورتم.بوی دهان شویه می داد شاید.اما تنش بوی دیگری می داد:بوی ت...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 49
توی آشپزخانه که رفت صدای جلز و ولز روغن بلند شد و بعد بوی کتلت پیچید توی خانه. مست خواب بودم و هنوز گیج از حرفهای توحید. _یواش یواش خوشت میاد... پسره ی دیوانه با ان سبیل سبز پشت لب و دستهایی که مثل خرس پر مو بود!زورش هم زیاد بود، از جان من چه می خواست؟ دلم دوباره پیچ خورد و حس کردم می خواهم عق بز...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 50
دلم می خواست با تینا بروم خرید کیف و مانتوی مدرسه اما مادر نگذاشت.از آن روز دیگر پیدایشان نبود.حتی نیامده بودند عیادتم.از این کارشان خوشم نیامده بود اما دوست داشتم باز هم تینا بیاید خانه مان یا ما برویم خانه ی آنها.انگار دلم برای آن خانواده تنگ شده بود.تنها نقطه اتصال خوشی آن روزها انگار خانواده ...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 51
نمی توانستم نفس بکشم!دلم می خواست بزنم زیر گریه.مادر صدای گریه ی زن را شنیده بود و دیده بودشان.ارام پچ پچ کرد:خاک عالم! دیدی گفتم یه ریگی به کفش پسرای اینا هست!گل بگیره این خانواده ی مروتی رو! بچه هاش هر کدوم یه پٌخن!پاشو! صورت مادر قرمز شده بود و زیر لب غرغر می کرد: خاک بر سر اینجور زنا و پسرا! ...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 52
پایمان که به خانه رسید،مادر چادرش را از سر کند و انداخت روی بند و رفت توی خانه.پدر گفت:گل بانو؟امشب چته؟چرا اینطوری می کنی؟ مادر جواب نداد.ارنگ نشست لب پاشویه و جوراب و کفشهایش را کند و پایش را گذاشت توی حوض.دکمه های پیراهنش را باز کرد.زیر نور مهتابی پشت گردن تیغ انداخته اش معلوم بود.آرنگ هم با ژ...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 53
چشمهایم را باز کردم و روی تخت نشستم.صبح شده بود.صدای گنجشکهای روی درخت نارون حیاط خلوت،باز ازارم می داد.بغض شب قبلم ترکید و های های گریه کردم.مادر با سینی صبحانه آمد توی اتاق:چی شده لیما؟من و بابات دعوا می کنیم بعدش آشتیه دیگه! انقدر ناراحتی نداره دختر! گریه ام بند نمی آمد:نه! برای اون نیست! مادر...
بروزرسانی در : ۳۶۰ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 54
فصل دوازدهم " تو گر گناہِ من شوی، توبه نمی کنم ز تو جامِ لبت بنوشم و باز گناہ می کنم...!" "مولانای جان" روز اول مدرسه ها بود.اول مهر.دلشوره داشتم مثل هر سال.همیشه روز اول مهر برای کلاس بندی و اینکه توی کلاس دوستهای سال قبلم نیفتم،دلهره داشتم.اسم اول مهر که می آمد،معده درد می آمد سراغم.انگار یک...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 55
مدیر دست کشید روی کتاب پنجره و یک بری خندید:این کتابای عاشقانه چیه می خونی؟برای چی؟ وقتی حرف می زد،شین هایش به خاطر دندانهای کجش می زد. گفتم:من اصلا..اصلا نمی دونستم توش چه داستانیه! نمی دونستم عاشقانه است! نوربخش دوباره داد زد: نمی دونستی؟از جلدش معلومه چه گندی توشه! زبانم بند آمده بود.به تته پت...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 56
به سامیه برخورد:خب نشه!به جهنم!من گفتم لطف کنم در حقش!دختر به این قدبلندی و خوشگلی!بابا پولدار! زدم زیر خنده.سامیه اخم کرد:زهرمار!پس تو خوشگلی با اون جوشای روی پیشونیت؟ تینا میانه را گرفت:ای بابا! سامیه! ول کن! دعوا برای چی؟بیاین بریم حیاط! در همان حال نوربخش هن و هن کنان از پله ها بالا آمد:تو حی...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 57
تا شروع سانس یک ساعت مانده بود.بلیت خریدیم و رفتیم توی سالن انتظار و کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم.وقتی درهای سالن باز شد رفتیم توی سالن تاریک نشستیم و تینا از کیفش یک بسته چیپس نمکی توی کیسه ی شیشه ای در آورد.اول فیلم به شدت روی من تاثیر گذاشت.دختری را برده بودند بیمارستان لقمان الدوله که خودکش...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 58
هنوز تینا از ارنگ جدا نشده بود که کسی با سرعت از آنطرف بلوار دوید و تینا را چسباند به دیوار.چند دقیقه طول کشید تا چشمهایم انچه را که می بیند،باور کند.توحید یقه آرنگ را گرفته بود و هوار میزد:مرتیکه! مگه نگفتم دور و بر خواهر ما نیا!گفتم یا نگفتم؟ کلمات از دهانش پرتاب میشد و میخورد توی صورت برادرم. ...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 59
فصل سیزدهم چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست "سعدی شیرین سخن" دست کردم توی جیب شلوار لی اش و یک نخ سیگار کش رفتم. پشت پنجره ایستادم و پرده را کنار زدم.خیابان رو به رو خلوت بود و باد می آمد.به سیگار پک زدم و دودش را فرستادم بیرون.هوای اتاق خفه بود.دست بر...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 60
فصل چهاردهم تا خیال قد و بالای تو در فکر منست گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم "سعدی شیرین سخن" خرمالوهای حیاط شتابی رسیده بود.محمدرضا رفته بود روی نردبان و خرمالو می کند و به مادرش می داد و او هم خرمالوها را دانه دانه توی پارچه ای گلدار می گذاشت .از توی کوچه هم پیدا بود که بالای درخت رفته...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
