پارت هشتاد :

کلاس از خنده منفجر شد.خانم خادمی هم خنده اش گرفت:چه پسر درست و حسابی ای! جدیدا فقط دفتر خاطرات و شماره رد و بدل میشه. من ندیدم کسی کتاب بده!البته که برای شماها زوده.
از ته کلاس یکی داد زد: نمردیم و لیما دوست پسر گرفت!
برگشتم و نگاهش کردم. مبصرمان بود.
خانم خادمی روی میز زد:خیله خب! کافیه. هفته دیگه لیما کنفرانس می ده!
چشمهایم گرد شد:در چه موردی خانوم؟
خندید:در مورد احمد محمو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • باران

    0

    بازهم سفره وحرفهای این زنهاااا.........

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقا عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    2

    توحید بفهمه شتابی از لیما خواستگاری کرده شر بپا نکنه؟ 🤭🤭یکی کتاب میاره یکیش خرمالو

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    توحید؟ داستان تازه بدترم می سه! شک نکن! این مروتیا خیلی بی مروان!

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلی بی مروتن!

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    0

    نه بابا لیما مگه از توحید خوشش میاد ک باهاش همکلام شه ولی مجبوره هاا

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نه واقعا اصلا خوشش نمیاد! مگه دیوونه ست؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    بلاخره خرمالوها کار دستشون داد

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ناااجور کار دست لیما داد!!

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    0

    کاش میشد برگردم و یک لیوان چای در کنار مادرم مینوشیدم و درباره همه چیز حرف میزدم..ولی دغدغه ذهنیم وقتی برایم نذاشته مادر هم دیگر پیر شده و دل و دماغی ندارد.

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چقدر قشنگ نوشتی عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!