لیست کلیه پارتهای رمان زیرگذر سرمستی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 1
سلام و درود به مخاطبان عزیز سایت.قبل از اینکه رمان سرمستی رو شروع کنید؛لازمه چند نکته ی مهم رو براتون باز گو کنم تا تم کلیش دستتون بیاد و بتونید راحتتر ارتباط بگیرید با داستان؛ نکته اول: من در ابان ماه سال ۹۲ شروع به نوشتن این رمان کردم و با استقبال بسیار زیاد مخاطبان مواجه شد.اما به دلایلی رهاش ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 2
شاید من هم آخرش دق می کردم! مجسمه ی علی و نینو به هم نزدیک شدند،راه راه بودند و فلزی.هفت متر ارتفاع داشتند. دوباره بالا را نگاه کردم.علی انگار نینو را بغل کرد.دنده هایشان فرو رفت در هم.در هم حل شدند . توریستها و مردهای مجرد گروه سوت زدند و دخترهای ایرانی غش کردند از خنده.مگر عشق و هم آغوشی خنده ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 3
تابستان سال هشتاد که از راه رسید،من و آرنگ کلافه از بیکاری و هوای گرم تیرماه،به سر و کله یکدیگر می پریدیم و مدام با هم جنگ و دعوا داشتیم. تمام دوستان هم محلی آرنگ،یا سر کار می رفتند یا مشغول درس خواندن برای کنکور بودند.آن روزها از وضع دانشگاه تهران و بلایی که سر دانشجوها آمده بود،خبر نداشتم.در د...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 4
فصل چهارم «امروز اگر بزرگ شدیم به برکت کسانیست که در این آشوب روزگار سپرجوانیمان شدند و رنجهایمان رابه دوش کشیدند کسانیکه امروز صورتشان پراز چین و چروک شده» مادرم عقاید ستنی ای داشت.مذهبی نبودیم اما مادر عاشق نذری و خیرات بود.چند سال یک بار در خانه ما دیگ نذری به مناسبتهای مختلف برپا ب...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 5
اما مادر به اداهای او می خندید. احسانی خیلی خسیس بود و چون دو ماه بود که از اجاره اش کم آمده بود،بی دلیل بدخلقی می کرد و هر جا می نشست می گفت ضرر کرده است! به قول آرنگ حالا مگر چه تجارت خانه بزرگی داشت که بخواهد ضرر کند؟فوقش دو سه ماه اجاره نمی گرفت و بعد با کرایه بالاتر خانه به اجاره می رفت.مش...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 6
پسر خانواده شتابی،محمدرضا، هم مثل خودشان شاعر مسلک و هنردوست بود.کمی از من بزرگتر بود و گاهی اوقات آنقدر خجالتی بود و خودش را قایم می کرد که انگار وجود ندارد.آرنگ به او می گفت:ضعیفه ی صورتی! چون خجالتی بود و خانه شان پر از رزهای پایه بلند صورتی بود. زنگ در را که زدند،آرنگ را دیدم که شلوار لی اش ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 7
نمی دانم چقدر گذشت که صدای مادر آمد: لیما! بیا پایین.شام! با بی حالی از جا بلند شدم و بی آنکه در آیینه نگاهی بیندازم،به طبقه پایین رفتم.مادر طبق عادت هر سال تابستان،سفره شام را روی تخت چوبی ای که زیر ایوان حیاط بود و با قالی لاکی رنگ مفروش شده بود ،پهن کرده بود .بوی شامی کتلت،شکمم را به قار و قور...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 8
آرنگ شانه ای بالا زد: خب بالاخره آدم باید همسایه ها شو بشناسه... داشتم ته کاسه ی ماست و خیار را پاک می کردم که،میان حرفش پریدم: هر چی پول داشت رفته بلوز و شلوار ورزشی و کتونی خریده با دوستاش بره کوه و پیاده روی تو پارک بابا! آرنگ براق شد و پدر سری تکان داد: آخرش همه دکتر مهندس می شن...تو می شی ع...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 9
یک روز کیف مخصوصش را زیر تخت پنهان می کرد.یک روز در کابینت آشپزخانه و روز بعد دوباره کیف کوچک نارنجی رنگ غیب می شد. پاورچین پایین آمدم از مقابل آشپزخانه رد شدم.مادر در حال شستن قابلمه بود.آرنگ هم به درختان انار تکیه داده بود و به چیزی لگد می زد و زیر لب غرغر می کرد. خیلی عادی در حیاط را باز کردم ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 10
همه چیز در سکون و آرامش فرو رفته بود. ظهر جمعه بود و خواب نیمروزی بعد از خوردن ناهاری سنگین حسابی می چسبید اما من...عرق از سر و رویم می ریخت.اگر پدر بود نمی گذاشت این وقت ظهر برای خرید بیرون بروم.اما بدبختانه آن روز در اداره شیفت بود. تا به سوپرمارکت اکبر آقا برسم،از گرمای هوا نفسم به شماره افتاد...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 11
«به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم» «سعدی شیرین سخن» شب مهمان داشتیم.عمه و عمویم با بچه های سر و شلوغشان دعوت بودند.مادر اتاق مهمان خانه را که پشت اتاق وسط بود و در آن به راهروی بین اتاق...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 12
عمه فخری و دو پسر شرش راس ساعت پنج از راه رسیدند.دو پسرش آنقدر شلوغ و شیطان بودند که مادر را عاصی می کردند.به خاطر آنها کسی عمه فخری را مهمانی دعوت نمی کرد.فقط چون پدرم می دانست زن مظلومیست و از دست بچه هایش همیشه افسرده است و گریه می کند,دعوتش می کرد 9و حرفی به او و بچه هایش نمی زد.او هم چند ساع...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 13
تا سر کوچه برسیم ،حمید از شدت خونریزی و جیغ روی دست مروتی بی حال افتاده بود.عجب زور بازویی داشت:حمید را از آرنگ گرفته بود و یک دستی بلند کرده بود و داشت می گذاشت داخل ماشین.تماشایش می کردم که صدای آرنگ گفت: تو کجا؟ بی توجه به حرفش عقب پراید سفید پریدم و سر پر از خون حمید را روی پا گرفتم و با اکرا...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 14
فصل چهارم «تو مرا می فهمی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است» اقا مصطفی وحید را حسابی دعوا کرد و سر عمه غرغر زد.پدر ناراحت شده بود و توی آشپزخانه و زبر گوش مادر گله می کرد که چرا این مرد به جای دلداری زن و بچه اش بعد از این اتفاق،با انها دعوا می کند و جای تشکر از زن بی ...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 15
بعد از شام، همه روی تخت چوبی نشسته بودیم و از نسیمی که با عطر گل شب بوی خانه شتابی در آمیخته بود،لذت می بردیم.پدر هندوانه خنک را از یخچال در آورد و برای ما بچه ها،برش شتری زد و به دستمان داد.عمو محمد دوباره سر بحث کنکور را باز کرد: من معلم خصوصی خوب سراغ دارم محسن.می خوای شماره شو بهت بدم؟ پدر تک...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 16
بالاخره یک روز بعدازظهر که پدر خسته و کوفته از اداره به خانه رسید،همه رویاهای من برای پیوند خوردن به آن خانواده،به حقیقت پیوست.شب قبلش آرنگ حسابی همه چیز را به هم ریخته بود و با پدر جر و بحث بدی کرده بود طوریکه من و مادر جرئت نکردیم از طبقه پایین بالا برویم و در دعوایشان دخالت کنیم.پدر بدون آنکه...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 17
*** مادر پارچه خوشرنگ قرمز و سفید را روی صورتم گرفت و گفت: ماشاالله چقدر بهت می یاد.با بداخلاقی گفتم:وای مامان! زود بریم خونه.خسته شدم.پارچه فروش که مرد مسنی بود و از بس برای مادرم طاق پارچه باز کرده بود،کلافه به نظر می رسید،گفت: خانم! این پارچه ای که برداشتید جنس خوبیه.تازه از بازار آوردم...همین...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 18
تو آدم بشو نیستی...بابات تو رو فرستاده خونه مردم که چشمتو بچرونی یا درس بخونی؟یه وقت با برادرهاش دعوات نشه خدای ناکرده! دختره چه شکلی می گرده جلوی تو؟ آرنگ شقیقه هایش را مالید: هیچ جوری بابا!بلوز و شلوار می پوشه و شال سرش می کنه...فکر کردی دامن کوتاه می پوشه؟ تازه هفته پیش اون یکی برادرش همچین سر...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 19
«عزیزانم سلام.می دونم که ایرانمون حال خوبی نداره.من هم دل و دماغ نوشتن نداشتم اما گفتم تو هر شرایطی باید مرهم زخم هم باشیم و من با قصه خوب گفتن براتون,شهرزاد قصه گوی شبهای تارتون باشم و هر چند کوچک و کم باعث به وجود آمدن کورسوی نوری در تاریکی باشم تا حال خودمم با نگاههای همین سیصد نفری که رمان رو...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان زیرگذر سرمستی - پارت 20
توی مهمانی و وسط شلوغیها و حرفهای زنانه و پچ پچ ها,منتظر بودم تینا در مورد آرنگ از من بپرسد تا من سر صحبت را باز کنم و در مورد تارخ فضولی کنم.اما او چیزی نگفت و من هم چیزی نپرسیدم.میان ان همهمه ،کسی زنگ در آپارتمان را زد که فقط من صدایش را شنیدم چون کنار در روی مبل لم داده بودم تا کنار تینا باشم....
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
