زیرگذر سرمستی به قلم مهشاد لسانی
پارت شصت و نهم :
تاکسی گرفتیم و رفتیم تئاتر شهر.توی تاکسی تینا وسط نشسته بود و ارنگ چسبیده بود به او و دستش را گذاشته بود پشت سرش.تینا اعتراضی نمی کرد و انگار خوشش می آمد.نکند آن روز که آرنگ آزمون قلمچی داشت،با هم بودند؟نکند مادر راست بگوید؟حرکات آرنگ کنجکاوم می کرد.این همه احساس و مردانگی را او ناگهانی از کجا آورده بود؟ هوا داشت کم کم تاریک می شد.دلهره ی زود رسیدن به خانه را نداشتم.ارنگ که بود.
توی صح
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم گلم
۶ ماه پیشفاطنه
0محشره خیلی عالی بود🌹🌹🌹
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
فداتون
۶ ماه پیشستاره
1دیدی گفتم😁😁 امیدوارم مسخره بازی نباشه ولی چرافک میکنم باتارخ ازدواج میکنه
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
شما حدساتونو بزنید..اشکال نداره
۱۱ ماه پیشترنم
0عه چه جایی خوبی اعتراف کرد!!ولی من هنوز تارخو دوست دارم
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
تارخ پرنسسه! ؛)))
۱۱ ماه پیشترنم
1فک کنم جنگ جهانی سوم از این پارت به بعد بین دو برادر اتفاق میفته😂
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
وحشتنااااک ! جنگ مال به دقیقه سه!
۱۱ ماه پیشترنم
1حالا اگ آرنگ خان اجازه داد این دو تا با هم ازدواج کنن از توحید بدش میاد
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
صبرررر داشته باشید
۱۱ ماه پیشترنم
2عالییی بود این پارت به نظرم برا کل کله
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
تا ببینیم....صبرررر کنیددد
۱۱ ماه پیششیوا
1وااای چه پارت تکی بود چ قدر خوب می نویسی مهشاد جون منتظر بودم یه رمان دیگه ازت بیاد تو سایت تا برم بخرمش این سرمستی حالمو خوب کرده از اول تابستون
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزی خوشحالم که رمانم حالتو خوب کرده
۱۱ ماه پیششیوا
1بهترین پارت همین پارت تیاتر بود به خدا مرسی به قول بچه ها چه جای خوبی اعتراف کرد کیف کردم مرسییی
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
خوشحالم دوستش داشتی
۱۱ ماه پیششیوا
0مررررسی تو بهترینی مهشاد جون
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزمی
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
1وای خدا... چه پارتی بود...ارنگ بدش میاد ازتوحیدبعدخواهرشوباهاش تنهامیذاره...
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
تینا مهمتره خب...وصال یاره
۱۱ ماه پیشزهرا
1توحید به عشقش اعتراف کرد، منم از توحید بیشتر خوشم میاد تا تارخ اما آرنگ این همه غیرتی میشی و کتک کاری راه میندازی با توحید بعد خواهرتو ول کردی تنها بااین کجا رفتی با تینا
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
دیگه دیدن یار مهمتر بود تو تاریکی براش.ترجیخش تینا بود!
۱۱ ماه پیشعاطی
1اخ آخ دیدی اعتراف کرد توحید چون لکنت گرفته واقعیه
۱۱ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
جدی؟ اگه تته پته کنه واقعی میشه؟
۱۱ ماه پیششیوا
0مررررسی تو بهترینی مهشاد جون
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0محشره خیلی عالی بود💐💐💐