تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت دوازده :
فرزام از حرفهای او پوزخند زد. خانهی ما؟ این خانه دقیقاً چهارسال بود که علناً خانه نبود؛ هر چند از قبل آن هم نبود! نگاهش به کف دست و دستمال کاغذی رنگین شده افتاد و با انداختن دستمال کاغذی درون سطل آشغال چندی دیگر روی زخمش گذاشت. عمیقتر از آن بود که بخواهد جدیاش نگیرد. صدای پریا که دستی به گیسوان دم اسبی شدهاش کشید، نزدیک شد و او را مجبور کرد دستش را باری دیگر پشت سرش قایم کند.
- ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
