پارت سوم :

عارف موبایلش را روی میز انداخت.
- نفهمیدم؟! یعنی چی؟
این بار نوبت فرزام بود که بحث را با باز کردن کارتابل روی میزش، عوض کند.
- دیروز تو فرودگاه، از کارخونه‌ زنگ زدن، مثل اینکه دستگاه امروز رسیده تولیدی! یکی از خطوط تولیدی خوابیده بود، خوشحالم می‌تونن کارمندا برگردن سرکارشون.
عارف قلنج دستش را شکست. او از چه می‌گفت و فرزام از چه!
- دلیلت انقدر محکم هست که میخوای نیای؟ می‌شناسی بابا رو، امشب تو رو نبینه کلاهش میره تو هم و کلی حرف باره فرشته می کنه!
فرزام چشمی محتوای کاغذ را مطالعه کرد و همین‌طور هم گفت:
- فردا باید برم دیدن طراح‌ها، قراره تا آخر واسم ایمیل کنن که در صورت تایید، به تولید انبوه برسه!
عارف از جا برخاست و عصبی، کارتابل را از دست او کشید.
- دارم با تو حرف میزنم! چرا نمی‌خوای بیای؟
دست چپش روی میز جا گرفت و اندکی بالا تنه‌اش را روی میز انداخت و خیره‌خیره فرزام را نگریست.
- چرا باید بیام؟ یک دلیل بیار تا بیام! یک دلیل که بتونه انقدر محکم باشه که چشم رو هر چی بود و نبود ببندم و بیام! یک دلیل بیار تا بیام و رابطه‌ی مسخره‌ی خانوادگیمون و نگاه کنم! یک دلیل که انقدر محکم باشه که... .
- دلیل میخوای؟ چه دلیلی بالاتر از زنت؟ بالاتر از فرشته؟ بعدم من نمی فهمم چرا یک دفعه اون عشق آتشین فروکش کرد؟ چی عوض شد؟
فرزام وسط پیشانی‌اش را خاراند، سرش درد می‌کرد! خسته بود از تنش، از سر و صدا و از همه چیز! این روزها از کارهای فرشته دلش می خواست سرش را به دیوار بکوبد، ناسازگاری هایش این روزها به اوج رسیده بود، گویی او از یاد برده بود که چه کسی بوده و کنار کی زندگی می کند!
- سوالی نپرس که خودت خوب جوابش و میدونی و اگه میخوای به چرت و پرت گرفتن ادامه بدی برو بیرون! خواهرت سر صبحی گند زد به اعصابم... تو بدترش نکن!
عارف عصبی دستش را روی میز کوبید.
- میمیری یک امشب فرشته رو تنها نذاری؟ میدونی اگه تنها بیاد چه میشه؟
فرزام از پشت میز بلند شد و با گذر از کنار او، کیف و کتش را برداشت. عصبی بود، صدایش بالا رفت و همان طور که آن را به تن می‌کرد به قامت عارف چشم دوخت.
- تنهاست؟ خودش انتخاب کرد تنها باشه! بعدم اون گردن کلفت‌تر از ایناست که حرف مردم واسش مهم باشه! تو نمیخواد دلت به حالش بسوزه! هر کی هر چی می‌کشه مقصر خودشه! وقتی من و زیر پا لگد کرد، وقتی غرورم و زیر پا گذاشت، باید به اینجاش فکر می‌کرد!
فرزام با برداشتن کیفش سوی در رفت که با حرف عارف در نیم وجبی در توقف کرد.
- این تفیِ که تو یقه‌ی خودت میفته بیچاره! به تو میگن بی‌غیرت؛ حرفای پشت سر تو با مظلوم‌گیری‌های اون بیشتر میشه!
دستش روی دستگیره‌ی نقره‌ای در نشست و با چرخاندن گردنش و بدون مکث گفت:
- به جهنم!
سپس در را سوی خود کشید و خارج شد، بحث‌ها و کلکل‌ها گویی تمامی نداشت. عارف محکم دستش را بر میز کوبید و با گفتن "لعنتی" دنبالش رفت. فرزام دستش را روی دکمه‌ی آسانسور چندین مرتبه کوبید و مصطفوی با برخاستن از پشت میز گفت:
- تشریف می‌برین آقا؟
فرزام نگاهی به صفحه‌ی آسانسور انداخت، در طبقه‌ی پنجم مانده بود و گویی قصد پایین آمدن نداشت!
- آره آقای مصطفوی، میرم از تولیدی سر بزنم!
عارف با نگریستن حالت عصبی او، با گرفتن دمی از هوای سنگین سویش گام نهاد و در نهایت بازویش را کشید.
- بخاطر خودت میگم! نه فرشته! من هم تو رو خیلی خوب می‌شناسم، هم اون و! می‌فهمی؟ نمی‌خوام از این بیشتر خرابت کنه؛ چون خواهر هفت خطم و می‌شناسم!
فرزام بدون تغییری در حالت چهره‌اش، دستش را کشید.
- بخاطر خودم نگو! من و مجبور نکن به کاری که نمی‌خوام... من تا خرخره همین‌جوریم از تصمیمای تحمیلی پُرم، بدترم نکن!
با رسیدن آسانسور و باز شدن در، گام به داخل گذاشت و مصطفوی هردوی آنها را شاهد شد. نزدیک ده سال بود، در دفتر فروش آنها کار می‌کرد و کم دیده بود که این دو رفیق با یکدیگر کارد و پنیر شوند! فرزام پا به داخل کابین گذاشت و روی دکمه‌ی پارکینگ نهاد.
- هرجور دوست داری! حالا کجا میری؟
فرزام با گرفتن دمی از هوا، آهسته گفت:
- میرم تولیدی کار واسه خودم بتراشم که بلکه امشب دلیل موجه برای نرفتن داشته باشم.
لبان عارف از یکدیگر باز شد و تا آمد چیزی بگوید، در آسانسور بسته شد و پشت او به آینه تکیه داده شد. از بی‌خوابی و خستگی نمی‌توانست روی پا بایستد؛ اما چه می‌کرد که جایی نبود که بتواند یک ساعت راحت بخوابد! با پیچیدن کلمه‌ی "پارکینگ" توسط زنی که هر طبقه را اعلام می‌کرد، از آنجا خارج شد و سوی ماشین پارک شده‌اش گام نهاد و عارف با برگشت سوی اتاق او، کتش را برداشت و تا آمد برود، با پیچیدن زنگ تلفن بی‌سیم روی میز او، سویش گام نهاد و با حرص پاسخ داد.
- سلام، بفرمایید!
فرشته آن سوی خط با پیچیدن صدای برادرش، لیوانش را نزدیک دهانش برد و اندکی از آن نوشید.
- فرزام نیومده؟
عارف لبش را محکم گزید و پاسخ داد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!