دوست داشتی؟
رمان ترشیده ها اثر شکیلا ش و آوا (ونوس)

رمان ترشیده ها

  • زبان فارسی
  • 96K 👁
  • 461 ❤️
  • 339 💬

خلاصه رمان طنز ترشیده ها

این رمان طنز برگرفته از واقعیتهای اجتماعی که با اتفاقات فراوانی همراهه و دختر ا برای اینکه اثبات کنند چیزی به نام ترشیدگی وجود نداره دست به کارهایی میزنند که... داستانمون درباره دو نفره تازه یادشون اومده که سنشون رفته بالا و ولی یالقوز موندن … خوب ترشیده ان دیگه نه ؟

قسمتی از متن رمان ترشیده ها

آوردم روی صفحه خودم تا رتبه رو ببینم از خوشحالی جیغ بلندی کشیدم با صدای بلند گفتم:
_وای مینا باورم نمی شه همه شو مجاز شدم پس درست می دیدم!
مینا کنارم نشست و یه لیوان شربت به طرفم گرفت و گقت:
_بیا اینو بخور تا یه کم گلوت باز بشه از بس جیغ کشیدی
با خوشحالی گفتم:
_وای مینا رتبمو دیدی چند شده ؟می تونم همون رشته ای برم که دوست داشتم
مینا یه قلوب از شربتش رو خورد و سرش رو تکون داد گفت:
_آره دیدم بالاخره نمی میری و به آرزوت می رسی!
زدم تو سرش و گفتم:
_ایش بی ذوق یه کمی منو با این خوشحالی همراهی کن
مینا همینجور سرش رو می مالید گفت:
_چرا می زنی ؟ خوب چیکار کنم واست دفعه اول که خوشحالی کردم زدی تو ذوقم الان می زنی بهم که چرا خوشحالی نمی کنم ؟!
مثل بچه ها مظلوم شده بود بغلش کردم و گفتم:
_خوب حالا تو هم چرا منو اینجور نگاه می کنی دلم واست کباب شد..
همون لحظه گوشیم زنگ خورد از مینا جدا شدم و رفتم سر وقت کیفم که روی میز وسط پذیرایی گذاشته بود .. از داخل کیفم گوشیم رو در آوردم نگاه به صفحش انداختم پوریا بود ! دکمه اتصال رو زدم
_جانم؟
_سلام بانو جون
لبخند کوچلو زدم گفتم:
_سلام پوریا جون
پوریا بلند خندید و گفت:
_وای عمه اگه دوست دخترامم مثل تو صدام می کردن دیگه من چیزی از این دنیا نمی خواستم..
با چهره ای که پر از شیطنت بود ولی صدایی که خشم ازش می بارید گفتم:
_چشمم روشن چشمم روشن حرفای جدید می شنوم از کی تا حالا تو دوست دختر دار شدی؟!
پوریا با صدای که پشیمونی ازش می بارید گفت:
_وا عمه من یه چیزی گفتم تو چرا باور می کنی؟
می دونستم یه دونه هم نه چند تا دوست دختر داره چون گوشیش همیشه در حال زنگ خوردن بود..
_عمه جون پشت گوش های من که مخملی نیست منم کاری به اون دوست دخترای پشمک تو ندارم
پوریا متعجب گفت:
_وا چرا پشمک؟
بی صدا خندیدم و گفتم:
_پوریا خوب همنیشینی با این دوست دخترات روت اثر گذاشته ها تا چیزی می شه مثل این دخترا می گی وا !خوب بگذریم چی شده برادر زاده ما یادی از ما کرده ؟
پوریا همینجور که می خندید گفت:
_خیلی ضایع حرف می زنم؟ مامانم چند وقته مشکوک شده بهم!
پوفی کردم گفتم:
_اون مامان تو خیلی گیج می زنه وگرنه کارای تو خیلی ضایعه اس که چندتا چندتا دوست دختر داری
پوریا متعجب گفت:
_واقعا!
منم اداش رو در آوردم گفتم:
_واقعا! حالا بگو ببینم چرا زنگ زدی؟
پوریا _ اَه عمه اینقدر حرف می زنی که آدم یادش میره می خواست چی بگه
دهنم از این همه پرروییش باز موند ولی این اخلاقش به خودم رفته بوداین بار با صدای بلند خندیدم و گفتم :
_خیلی پررویی پوریا
پوریا هم خیلی ریلکس جواب داد:
_می دونم خوب بانو اینقدر تو حرفم نپر بگو ببینم کنکور رو چیکار کردی؟
با ذوق جیغی کشیدم گفتم:
_وای پوریا باورت می شه رتبم سه رقمی اومده پزشکی رو شاخمه
پوریا _ وای بانو گوشام کر شد همچین جیغ می کشه هر کی ندونه فکر می کمه رتبش تک رقمی اومده!
همین کارا رو می کنن که آدم می ره معتاد می شه می ره کارتون خواب می شه... با حرص گفتم:
_حالا ببینم خودت چیکار می کنی
پوریا صداش رو صاف کرد و گفت:
_من رتبم یک میاد حالا ببین کی گفتم این حرف رو..
دهنم رو کج کردم و گفتم:
_تو بشینی درس بخونی کی بره به دوست دختراش برسه!
پوریا با صدای تحلیل رفته گفت:
_راست می گیا!
صدای بلند خندم تو صدای زنگ خونه گم شد .. مینا از داخل آشپزخونه بیرون اومد و رفت طرف ایفون تا در رو باز کنه
.. همینجور می خندیدم گفتم:
_پوریا من برم عمه جون با من کاری نداری؟
پوریا هم با لحن لوسی گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ترشیده ها
  • آتی

    1

    رمانش عالی بود خوب شروع شد خوب هم تموم شد ⭐⭐

    ۱ هفته پیش
  • مینا

    0

    اصن مزخرف تر از خودش وجود نداشت

    ۱ هفته پیش
  • فریده

    0

    رمان خوبی بود حتما که نباید اتفاقات بدبیافته توداستانا خیلی هم خوب بود

    ۴ هفته پیش
  • ...

    1

    هر کسی طرز فکر خودشو داره به نظرم خیلی خوب بود ممنون نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    اصلا نپسندیدم. انگار یه داستان بود از یه نویسنده 12ساله برای دخترای14ساله. از واقعیت بدور و کاملا بدور از منطق .. هیچ پنداخلاقی یا نکته مثبتی نداشت ازنظرم

    ۲ ماه پیش
  • دلوین

    1

    از اسم دانا و بانو خوشم نیومد اسماشون قدیمی و مسخره بود دانا

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    6

    دیگه ببخشید همه اسما مثل اسم شما امروزی و مدرن نیستن

    ۲ ماه پیش
  • نسیم

    0

    نمی دونم چی باید بگم در کل من نپسندیدم

    ۳ ماه پیش
  • نانا

    0

    کاش جزئیات بیشتری داشت تا بهتر بشه با داستان خو گرفت و تجسمش کرد. و خیلی رمان سطحی بود. اگه یک جاهایی رو از زبون دانا می نوشتین بهتر بود اینجوری عشق بینشون واقعی تر نشون میداد. ولی خب خسته نباشید بدک نبود

    ۴ ماه پیش
  • Maedeh

    0

    پایانش کامل نبود باید توی یه خونه کنار هم زندگی میکردن و بچه دار میشدن ... مثلا شخصیت های اصلی رمان بودن ولی خب اصلا اونجور که باید بهش توجه نشده بو

    ۴ ماه پیش
  • کاربر

    1

    کناب بسیار بسیار سطحی؛قشنگ مشخص بود خوده نویسنده دانشگاه نرفته و ترسیمش از محیط دانشگاه دقیقا در حده کسیه که نهایتا سیکل داره

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    نبودن بابای بانو میتونست مارو خیلی به شخصیت بانو نزدیک کنه اما متاسفانه خیلی ساده و سطحی از کنارش رد شدن . کلا رمان حسی میداد که انگار بخش مهم و قابل توجهی ازش حذف شده

    ۴ ماه پیش
  • ...

    1

    شخصیت بانو به جای شیطون خیلی سبک سر بود و اینکه کاش بعضی موقعیت ها جزئیات بیشتری داشتن مثلا تو خواستگاری این دوتا اصلا نفهمیدیم چی بهم گفتن ! و بعضی موقعیت ها اضافی بودن و هیچ اتفاقی توشون نمی افتاد مثل بعضی از شخصیت ها مثلا پدرام

    ۴ ماه پیش
  • P.M

    1

    از نظر من این رمان نه بد بود و نه خوب بود رمان و کتاب نباید خیلی طولانی باشه نه خیلی کوتاه که این رمان یکم کوتاه بود و توی این رمان ما هیچی از ظاهر کارکتر ها نمیدونستیم من از رمان هایی که خیلی خیلی به جزئیات دقت میکنن خوشن نمیاد ولی توی رمان به چیزهای کوچیک هم توجه نشده بود

    ۴ ماه پیش
  • عسل

    1

    خوب بود اما کاش میشد ادامه داشت

    ۴ ماه پیش
  • جنگ زده بدبخت

    2

    نههههه چرا انقدر زود😭 من تا بانو دهمین بچشو نیاره باور نمیکنم عاشقه همن😭😭😭

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!