لیست کلیه پارتهای رمان تنیده به درد : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 113
-
رمان تنیده به درد - پارت 1
مقدمه: کرمهای ابریشم بردبارند، مدتها محبوس در میان پیله رویا میبینند، رویای پرواز... بله، پروانهها برای پروانه شدن، تنیده به پیله خود، منتظر لحظه پروازند. آنها به شوق پروانه شدن، به شوق رهایی و به شوق شکوفایی به دور خود پیله میتنند... من هم بردبارم، ولی من برای نفس کشیدن به درد تنیدها...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 2
با شنیدن جمله قاطع و بدون انعطافم عقب کشید و اخمهایش بیش از پیش در هم فرو رفتند. با حرص گوشه لبش را جوید و به طور غیر منتظرهای عقبگرد کرد و از اتاق خارج شد. آنقدری میشناختمش که میدانستم محال است که بیخیال شده باشد و همینطور هم شد. لحظهای بعد صدای بلند و پر حرصش را شنیدم که مهداد را مخاطب...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 3
از پلهها به آرامی پایین رفتم. آیه با دیدنم خندید و روشنک با رضایت لبخند زد. به خون جفتشان تشنه بودم. کی قرار بود بیخیال این تبانیهای کودکانهشان شوند؟ با صدایی آرام و گرفته به مهداد سلام کردم که آرامتر از من پاسخم را داد. آیه دست دور بازوی مهداد حلقه کرد و در حالی که همراه با او از خانه خارج...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 4
آیه به اتاق پرو رفته بود و مهداد پشت در ایستاده بود و دست به جیب به فروشنده خیره بود. من هم تقریباً پشت سرش ایستاده بودم و نگاهم را میان لباسهای مجلسی رنگارنگ که زیر نور چراغ میدرخشیدند، میچرخاندم. _ خوبی؟ صدای مهداد بود که این را از من پرسید. چشمانم را به سمتش چرخاندم و گوشه لبی کج کردم تا ...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 5
ساعت نزدیک هشت شب بود که آیه بالاخره از پاساژ دل کند و رضایت داد برگردیم. من پشت سر آیه نشسته بودم و برای همین نیمرخ مهداد را میدیدم. حالت صورتش از وقتی که به خرید آمده بودیم تا الآن هیچ تغییری نکرده بود. واقعاً خسته نشده بود؟ با کلافگی رو به آیه گفتم: _ آیه خدا خفهات کنه، من فردا کوییز کلا...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 6
* * * * * _ دیوونه چرا بالبال میزنی؟ آرزو همانطور که با استرس جزوهاش را ورق میزد، با حرص گفت: _ خاک تو سر الاغم. هیچی نخوندم. برای سه صفحه جزوه به چنین حالی افتاده بود؟ البته دقیقه نود درس خواندن عادت همیشگیاش بود؛ اما عجیب بود که هنوز نفهمیده بود این روش سر کلاس مشایخ جواب نمیدهد. چ...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 7
* * * * * نیم نگاهی به آیه که بغ کرده روی لبه پنجره اتاق من نشسته بود و به بیرون خیره بود، انداختم و بعد به کارم ادامه دادم. برای اینکه از آن حال و هوا در بیاورمش، گفتم: _ پاشو بیا کمک من این لباسا رو تا کن. آیه نگاهی به من انداخت و بعد دوباره از پنجره به بیرون خیره شد. اینبار سر بلند کردم ...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 8
_ کجا میخوای بری دنبالش؟ منم میام. با جدیت صدایم زد که به میان حرفش پریدم و با صدایی که کمکم داشت از کنترلم خارج میشد، گفتم: _ منم میام! میخوای دق مرگ بشم؟ با هم دنبالش میگردیم. کمکم داشت گریهام میگرفت. او که میدانست در چه جهنمی دست و پا میزنم. او که میدانست آیه برای من چه جایگاهی د...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 9
در لحظه احساسات متفاوت و متناقضی را تجربه میکردم؛ آرامش، خشم، ناامیدی و افسوس... و حتی شاید وحشت، وحشت از واکنشی که مهداد میتوانست داشته باشد. جلوتر رفتم که نگاهش به من افتاد و مردمکهایش گشاد شدند. مهبوت از جا پرید و گفت: _ اینجا چی کار میکنی؟ دستانم را مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم. آیه همی...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 10
گوشه لبم را جویدم و سعی کردم نگرانی را در صدایم راه ندهم. _ با مهداده دیگه، حتما خریدشون طول کشیده. لحظهای مکث کردم تا جملات را کنار هم بچینم. ساعت نزدیک دوازده بود، پس باید احتمال اینکه آیه با مهداد به خانهاش رفته بود را در نظر میگرفتم. با این فکر جملهام را تغیر دادم و بیفکر گفتم: _ اگه...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 11
چند بار دهان باز و بسته کرد و انگار تازه به خود آمد که پشت به من کرد و با گامهایی بلند به سمت انتهای کوچه دوید. با غیظ چند قدمی به دنبالش دویدم؛ اما به پای سرعت گامهایش نرسیدم. نفس نفس زنان خم شدم و دستانم را به زانوهایم گرفتم. خیره به مسیر رفتنش دندان روی هم فشردم. تمام تنم چنان داغ بود که ا...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 12
* * * * * _ خسته نباشید. با انگشت پشت پلکهایم را مالیدم و خودکار و کلاسورم را توی کولهام گذاشتم. خم شدم و بند کتانیهای سفیدم را باز کردم و دوباره بستم. از جا برخاستم و کولهام را برداشتم که همان لحظه کسی نامم را خواند: _ خانم نواب! به عقب چرخیدم و متعجب گفتم: _ بله استاد؟ کیفش را از رو...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 13
آب بینیاش را بالا کشید و چشمان خیسش را از من دزدید. لبهایش را چندبار به هم زد و درنهایت به سختی و با لکنت گفت: _ من... پلکهایش را روی هم فشرد و با صدای ضعیفتری ادامه داد: _ میترسم از ازدواج. مات نگاهش کردم و آیه خودش را در آغوشم پرت کرد و صدای گریهاش بلند شد. _ سایه، من میترسم، می...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 14
فصل دوم: رویای موقت چهار سال قبل: با وجود آنکه با هدف، علاقه و انگیزه رشته اقتصاد را انتخاب کردم؛ اما این رشته بر خلاف دیگر شاخههای علوم انسانی خشک، بیانعطاف و برای همین کمی خستهکننده بود. با اینحال که این باعث نمیشد اندکی از شوق و علاقهام کم شود؛ اما دروس کم کم داشتند سخت و طاقت فرس...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 15
لحظهای مکث کرد. دستانش را روی میز قفل کرد و شانههایش را به عقب کشید. اینطور از قبل هم قدبلندتر به نظر میرسید. _ من موظفم اسامی غایبین رو به استاد مجیدی تحویل بدم؛ پس حواستون به این موضوع باشه. زمزمههای زیر لب آرزو که داشت به استاد مجیدی فحش میداد، باعث میشد برای نخندیدن لبهایم را روی ه...
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 16
_ اینجا مدرسه است، نه کوچه و خیابون که مثل اونجا رفتار کنه. خشم در تنم تپید و دندانهایم را روی هم فشردم. داشت میگفت آیه یک دختر خیابانی است؟ با این فکر صدایم کمی بالا رفت و گفتم: _ لطفاً توی انتخاب جملاتتون دقت کنید. مدیر که از صدای بلند و لحن پر غضبم جا خورده بود، لحظهای مکث کرد و بعد ب...
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 17
آیه سرش را جلو آورد و با کنجکاوی پرسید: _ کی بود که اینقدر سرخ و سفید شدی؟ سر چرخاندم و با اخم نگاهش کردم. انگار نه انگار که هنوز پنج دقیقه از بحث میانمان گذشته، طوری رفتار میکرد انگار روتینترین اتفاق ممکن افتاده. _ بکش عقب ببینم. فکر کردی یادم رفته؟ گامی به عقب برداشت و لبهایش را روی ه...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 18
از سماجت و پرروییام ابروهایش را بالا کشید و پوزخند محوی زد. حالت نگاهش طوری بود که این بار نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و آهسته خندیدم و او با همان چهره مات و خنثی که فقط برای لحظه کوتاهی متعجب شده بود، نگاهش را مستقیم به چشمانم داد و گفت: _ در موردش فکر میکنم. از پیروزی نسبیام لبخندی دند...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 19
این بار عمیق نگاهم کرد، طوری که گمان کردم میداند که چه درونم میگذرد، اما چیزی نگفت و سر تکان داد. _ من یکم کار دارم توی دانشگاه. بعد از اون میریم. به نشانه تفهیم سری تکان دادم که این بار با مکثی طولانی گفت: _ اگه کاری نداری میتونی بیای دنبالم. بعد از اونم با هم میریم. پیشنهاد جدی و غیر...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 20
* * * * * _ تو چه طوری سایه جون؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت. با لبخند نگاهم را به روژان خانم دوختم و پاهایم را کنار هم جفت کردم. _ خدارو شکر. شما خوبید؟ با لبخند سر تکان داد و نگاهش را در اطراف چرخاند. _ پس آیه کجاست؟ آیه با شنیدن خبر آمدن مهمان خودش را به بهانه درس در اتاقش حبس کرده بود تا...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
