تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت دوم :
با شنیدن جمله قاطع و بدون انعطافم عقب کشید و اخمهایش بیش از پیش در هم فرو رفتند. با حرص گوشه لبش را جوید و به طور غیر منتظرهای عقبگرد کرد و از اتاق خارج شد. آنقدری میشناختمش که میدانستم محال است که بیخیال شده باشد و همینطور هم شد.
لحظهای بعد صدای بلند و پر حرصش را شنیدم که مهداد را مخاطب قرار داد:
_ مهداد، تو یه چیزی بهش بگو.
صدای جدی و آرام مهداد به گوشم رسید. انگار که او هم در طبقه دوم بود.
_ اصرار نکن، شاید دلش نمیخواد بیاد.
با شنیدن جملهاش، چشمانم به سمت در نیمهباز اتاق چرخیدند. به گمانم تنها کسی که در این جمع واقعاً مرا میفهمید، مهداد بود. نمیدانم... شاید او، جهنم درونم را میدید.
آیه که از طریق مهداد هم نتوانسته بود راه به جایی ببرد، دوباره وارد اتاقم شد. پرده را کامل کنار کشید و به سمتم خم شد. کمی لب پایینش را به جلو داد و با چشمانی مظلوم نگاهم کرد. این حربه همیشگیاش برای به کرسی نشاندن حرفش بود. خوب میدانست که من نمیتوانم به این چشمها نه بگویم. تنها نقطه ضعفم را خوب بلد بود و به خوبی از آن استفاده میکرد.
مستأصل و کلافه به او خیره شدم. دختر سمجِ یک دنده! تقصیر خودم بود که اینقدر در برابرش ضعف نشان میدادم.
خیره به چشمانش که کمی اشک درونشان جمع شده بود، دندان روی هم فشردم. من در برابر آیه بیارادهترین بودم و این گاهی به ضررم تمام میشد.
سری به طرفین تکان دادم و به زور و با اکراه گفتم:
_ باشه.
به آنی حالت چهرهاش تغییر کرد. ذوق زده جیغی کشید و محکم در آغوشم گرفت که پیشانیام به چانهاش خورد. آخ آهستهای گفتم و او محکم لپم را کشید و با صدایی لبریز از ذوق و اشتیاق گفت:
_ عاشقتم. یدونهای به مولا.
و بعد از اتاق بیرون دوید و به قدری هیجان داشت که بیاختیار در اتاق را محکم به هم کوبید. گوشه لبم را به سمت بالا کشیدم و با افسوس سری تکان دادم. چه انتظاری از خود داشتم؟ که دیدن چشمانی که از شوق زندگی میدرخشیدند را از خود بگیرم؟
از روی لبه پنجره پایین پریدم و پتو را از دور خود باز کردم. لحظهای لرز کوتاهی بر تنم نشست و شانههایم جمع شدند. یک مانتو بلند نخی مشکی آستین سه ربع انتخاب کردم. آن را به همراه شلوار جین پوشیدم. شال سیاهم را از روی سرم کشیدم و زیر لب غر زدم:
_ آخه مگه دو سالته که منو دنبال خودت میکشی؟
موهای بافته شدهام را باز کردم. طرهای از دو طرف موهایم را کنار صورتم رها کردم و دوباره مابقی را با حوصله و دقت بافتم.
در آینه به چهره ناراضی و عصبی خودم خیره شدم.
_ آره، منم که گوشام درازه، اصلاً نمیفهمم برای چی این مسخره بازی رو راه انداختی.
نفسم را پر سر و صدا بیرون دادم و به یک ضدآفتاب و تینت لب رضایت دادم. به چشمان خود خیره شدم. زیرشان گود بود... هنوز هم روح درونشان جریان نداشت.
سرم را کمی جلو بردم و خط چشم باریکی پشت پلکهایم کشیدم. به خاطر آیه بود، همه اینها برای آیهام بود...
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آوا موسوی | نویسنده رمان
تک جلده
۱ هفته پیشوناز
0آیه خیلی گوگولیه ولی از این ور رومخ..خوب نمیخواد بیاد زوره مگه بچه😂
۱ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
یه کوچولو لوسه🤏🏻
۱ هفته پیشRez
0من الان تو کامنتا فهمید این سایه همون سایه است که طنین داخل طاعون زده رمان نوشت از زندگی شون؟ وایی
۱ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
آره همون داستانی که طنین قرار بود نویسنده اش باشه
۱ هفته پیشRez
0آیه قشنگ شبیه آبجی منه وای قشنگ سایه رو درک میکنم 😞
۱ هفته پیشیگانه
1ای بابا این سایه ام که بعد تر از تارا افسرده است 😭 دخترای آوا همشون طفلی ان
۲ ماه پیشMehralen
4خب عالی شد...سلام به افسردگی سلام به گریه سلام به سر کوبیدن توی بالشت💔
۳ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
ای وای🥲😂
۳ ماه پیشMedusa
4آیه از اون دختراست که اگه پیش من بود کتک میخورد🌚 خب وقتی نمیخواد بیاد انقدر اصرار نکن
۳ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
منممم😭
۳ ماه پیشHelia
0من قبلا تو *** رمان آلوده به ابلیس رو نصفه خوندم الان تو کانالت دیدم داره این رمانت تموم میشه و نمی دونستم این هم رمانته یعنی چند وقته زیاد رمان نمی خونم به خاطر درس ها ولی الان شروع کردم واقعا قللمت نسبت به سنت خیلی خوبه و رمانات هم متفاوتند و با همه رمان هایی که خوندم فرق دارن
۳ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم💜💜 امیدوارم این رمان رو هم دوست داشته باشی
۳ ماه پیشالی
0آوا جون یعنی واسه خوندن این رمان باید رمان طاعون زده رو اول بخونم؟؟؟
۸ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
داستان ها از هم مستقل هستند ولی یه سری شخصیت مشترک دارند. ترجیحا اول تنیده به درد رو بخون چون به لحاظ زمانی اول تنیده به درده و بعد طاعون زده
۸ ماه پیشAsra
1من اول طاعون زده رو خوندم
۵ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
موردی نداره، اینو برای افرادی گفتم که هنوز طاعون زده رو نخوندند تا گیج نشن
۵ ماه پیشمقتول آوا هستم
1منی که اوا بهم گفت اول کدومو بخونم گوش ندادم😂🥀
۴ ماه پیشمحیا
0این رمان تو اپلیکیشن دنیای رمان هست یا نه چون هرچی اسمشو میزنم نمیاره
۸ ماه پیشمیو
0خب قطعا هست که الان داری واسش کامنت میذاری دیگه تو بخش رمانای انلاین برو و اونجا اسمشو سرچ کن تا بیاره
۸ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
بله هست. وارد بخش رمان های آنلاین بشید و اسم رمان رو سرچ کنید. اگر باز هم پیدا نکردید داخل بخش ترین ها برید. اونجا رمانو میتونید پیدا کنید
۸ ماه پیشنازیلا
0ممنون نویسنده عزیز از رمانی که نوشتی تازه شروعش کردم دوست داشتم اول کاری از شما تشکر کنم که رمانت رو رایگان در اختیار بقیه گذاشتی برامون با ارزش♥️🌹
۸ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
خوش اومدید به جمع ما🌸 امیدوارم تا انتها همراه ما باشید♥️
۸ ماه پیشنفس
2سلام عزیزم خسته نباشی قلم فوق العاده ای داری من چند تا از رماناتو خواندم عالی بود
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
سلام عزیزم ممنون از لطفت، خوش اومدی به جمع ما♥️
۹ ماه پیشSahel
2منم همینطور سایه منم همین طور
۱۰ ماه پیشFatemeh
2سایه چقدر افسردست چرا آخه🥲
۱۰ ماه پیشSetareh
2دلم میخواست کله آیه رو بکنممممم بس کن زنننن یاد بگیر نه بشنوییییی
۱۰ ماه پیشسارا
1انقدر از این افراد بدم میاد که نمیتونن نه بشنون ول کن دیگه تو هم
۱۰ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
آیه لوسه لوس!
۱۰ ماه پیشمهسا
2قشنگ مشخصه سایه درونگراست آیه برونگرا😂
۱۰ ماه پیشسارا
1۱۰۰ درونگرا ۱۰۰ برونگرا😂
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

وناز
0ی سوال قبل از خوندن این رمان باید رمان دیگه ای خونده میشه منظورم تک جلدیه؟