پارت پنجم :

ساعت نزدیک هشت شب بود که آیه بالاخره از پاساژ دل کند و رضایت داد برگردیم. من پشت سر آیه نشسته بودم و برای همین نیم‌رخ مهداد را می‌دیدم. حالت صورتش از وقتی که به خرید آمده بودیم تا الآن هیچ تغییری نکرده بود. واقعاً خسته نشده بود؟

با کلافگی رو ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!