تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت شانزده :
_ اینجا مدرسه است، نه کوچه و خیابون که مثل اونجا رفتار کنه.
خشم در تنم تپید و دندانهایم را روی هم فشردم. داشت میگفت آیه یک دختر خیابانی است؟
با این فکر صدایم کمی بالا رفت و گفتم:
_ لطفاً توی انتخاب جملاتتون دقت کنید.
مدیر که از صدای بلند و لحن پر غضبم جا خورده بود، لحظهای مکث کرد و بعد با لحنی که سعی کرده بود ملایم باشد، ادامه داد:
_ مدرسه جای دعوا و کتککاری نیست. آ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نانا
1وای اون دختره رو بگیری بزنی مثل *** عر عر کنه، گیس بریده کنترل کن چشاتو
۲ هفته پیشنانا
0ابهتا کجا رفته؟ باید میزدی صورتشو پایین میاوردی خشتکشو میکشیدی سرس، بعد مثل یه گربه ملوس چنگ زدی کتکم خوردی؟😐😂
۲ هفته پیشغزل★
0دختره ی لوس، آبی ریخته رو کتابای آیه تازه پشت چشمم نازک میکنه
۳ هفته پیشKara
1همه به یه سایه تو زندگیمون نیاز داریم
۳ هفته پیشکارا
2اگه اقای مشایخ نمیومد دنبال سایه شاید هیچوقت با ایه اشنا نمیشد
۴ هفته پیشکارا
1اون دختره ی چش قورباغه ای رو بگیرم بزنم صدا هاپو بده که به ایه همچین چیزی گفته تازه پشت چشمم نازک میکنه
۴ هفته پیشکارا
0چقدر مهداد اقاست چقدر جنتلمنه چقدر همه چیز تمومه مشالا بزنم به تخته
۴ هفته پیشوناز
1سایه ی وقتایی کم میاره به خاطر آیه و بخاطر همین آیه اینجوری شده و حق داره اون تنها کسیه که تو این دنیا دارتش و نمیخواد خم به ابروش بیاد
۱ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
آره دقیقا. هرچی رو تحمل کرده به خاطر آیه بوده
۱ ماه پیشوناز
0و اینجا میشه که مهداد آیه خانم رو میبینه و یه دل نه صد دل عاشقش میشع😐
۱ ماه پیشمقتول آوا هستم
0اگر یه خواهر مثل سایه داشتم غم نداشتم🤷🏻 ♀️🥀
۴ ماه پیشWhy
2دقیقا، خودش اعتراف کرد من *** آیه ام، د اخه زن این عشقی که تو به خواهرت داری کیوان به تارا نداره😂😭
۳ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
وای😭🤣
۳ ماه پیشWhy
1«از ترس آنکه مرا با خود نبرد، بی خیال تعارف کردن شدم»به قول مازندرانی ها بپرس بیه🤣🤣🤣
۳ ماه پیشنرگس
8خب پس نتیجه میگیریم با این اوضاع تو دانشگاه هم نیمه گمشده ما پیدا نمیشه پیدا هم بشه میاد دختر عمه ای دختر خاله ای خلاصه یکی از فامیلامو میگیره🤣🤣🤣🤣
۱۰ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🤣🤣دلتو خوش نکن واقعا پیدا نمیشه
۱۰ ماه پیشنرگس
2پس اینایی که میگن تو دانشگاه باهم آشنا شدیم از تو لپ لپ در اومدن؟😂😭😭
۱۰ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
من چهار ساله دارم اونجا زندگی میکنم.. هیچ خبری نیست. نه ارشام تهرانی داره نه مرد رویاها🥲😂بعدشم اینقدر فشار درسی رو آدمه که دیگه وقت و اعصاب این چیزا برات نمیمونه. یعنی کل روز ادامه میدی تا فقط برسی خونه
۱۰ ماه پیشنرگس
1اره میدونم بابا یه چیزی میگم من خودم اعصاب همین داداشمو ندارم چ برسه پسر مردم🤣
۱۰ ماه پیش⁓A⁓
0وای آوا آدم خیلی راجب دانشگاه خیال پردازی میکنه یعنی واقعا این اکیپ های دوستی خفن و نیمه گمشده نیست؟😔💔
۳ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
نه نیست😔😂 البته اکیپ تا یه حدی هست، ولی هر چی ترم بالاتر بره از اون فضا دور تر میشه آدم
۳ ماه پیشFatemeh
0شانسمون توی گور خوابیده🥲😂
۱۰ ماه پیشنرگس
0نهههه لذت ببر از سینگلیییی🌚🤣
۱۰ ماه پیشFatemeh
0باشه زنده باد سینگلیی🥳🥲😂
۱۰ ماه پیشMehralen
0آیه از اول همیشه دردسر درست میکرد و سایه هی دنبال اون که گنداشو ماله بکشه...ای بختت سایه🗣️💔
۳ ماه پیشمقتول آوا هستم
1چقدر رفتار ایه برای یه دبیرستانی سال اخری بچگونست، دوازدهم بوده درسته؟ اینکارا چیه چرا فک دختره رو نیاورده پایین؟من الان کلاس هشتمم یادش بخیر کلاس ششم دیه دادم بعد دوازدهمه اینجوری میکنه؟ 🤣🥀
۴ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
آورده پایین دیگه. جفتشون همدیگه رو زدن😔😂
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نانا
0چه جالب که عشق و عاشقی فقط برا تو فیلماست، بعد تازه اگرم یه آدم پیدا بشه عاشق خانوادت میشه، نه خودت در نتیجه باید تک فرزند باشی تا حداقل شانسی داشته باشی🤣😂