لیست کلیه پارتهای رمان تنیده به درد : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 118
-
رمان تنیده به درد - پارت 61
چند بار پلک زدم تا بالاخره معنای جملهاش را در پسِ آن نگاه معنادارش ترجمه کردم. لبهایم را باز و بسته کردم و برای آنکه او را از سوء تفاهمی که برایش پیش آمده بود، خارج کنم فوراً پاسخ دادم: _ ما با هم آشنای قدیمی هستیم. نوشین یکی از ابروهایش را بالا داد و کنجکاو و منتظر سر کج کرد. خب مثل اینکه هن...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 62
زبانم را میان دندانهایم گرفتم و چشمانم را باریک کردم. صبا... صبا.... چرا اینقدر اسمش آشنا بود؟ مغزم اینقدر خالی بود که نمیتوانستم به یاد بیاورم. _ دوست دبیرستانش بود. به ناگاه مردمکهایم گشاد شدند و مبهوت نالیدم: _ همون دختره که... جملهام را ادامه ندادم و با بهت دستم را به پیشانیام گرفتم...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 63
غم کلماتش آنقدری سنگین بودند که زبان به کام بردم و سکوت کردم. دیگر هیچ چیزی نمیدانستم. حس میکردم بعد از این همه سال، حتی ذرهای آیه را نشناخته بودم. _ چند سال پیش قصد مهاجرت داشتم، ولی بعد بیخیال شدم. آب دهانم را فرو دادم و انگشتانم را در هم فشردم. عجیب بود که هنوز هم داشتم متعجب میشدم. _ ا...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 64
چتریهایم را پشت گوشم دادم و از جا بلند شدم. هنوز کمی به خاطر حضور محمد معذب بودم، برای همین ترجیح دادم داخل آشپزخانه در آماده کردن صبحانه به نوشین کمک کنم. کمی بعد همگی دور سفره کوچک یکبارمصرفی که نوشین بریده بود و به طور جدی میگفت کاملاً به اندازه است، نشسته بودیم. با قاشق به آرامی شکر درون ...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 65
* * * * * پیدا کردن صبا، از آن چیزی که فکر میکردم سختتر بود. یک هفتهای میشد که تمام فکر و ذکرم پیدا کردن صبا بود. تکتک پیامهای دایرکت آیه و صبا را چک کرده بودم، اما به نتیجهای نرسیده بودم. به نظر میرسید که با هم در یک پلتفرم دیگر در ارتباط بودند و آنجا با هم صحبت میکردهاند، ولی من فقط ب...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 66
* * * * * کیفم را محکم میان انگشتانم گرفته بودم و با تمام توان میدویدم. بیشتر از آنچه که فکر میکردم دیر کرده بودم. از پیچ کوچه عزیز گذشتم و با دیدن ماشین مهداد که کمی جلوتر از ایستگاه اتوبوس پارک شده بود، نفس عمیقی کشیدم و دستهایم را روی زانوهایم گذاشتم. از الان خودم را آماده کرده بودم تا هدف...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 67
گوشه لبم را گاز گرفتم تا آن شیطان رجیم درونم را کنترل کنم و نگویم از اتفاق او عجیبترین آدمی است که به عمرم دیدهام. به تازگی از میان برخی واکنشهایش فهمیده بودم که این موضوع که همه از او چیزی بیشتر از یک آدم عادی انتظار دارند، برایش عجیب و شاید ناراحتکننده است و با بدجنسی تمام گاهی از این موضوع...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 68
اخمهایش کمی در هم فرو رفتند و کلافه و بدخلق چند لحظه نگاهم کرد. گوشه ابرویش را خاراند و چانه بالا انداخت. _ آیه؟ آیه کدوم خریـ... جملهاش را نصفه رها کرد و چشمانش خیره به من خشک شدند. دهانش نیمهباز ماند و حس کردم خون از زیر پوست صورتش گریخت. قلبم محکمتر تپید. راه را درست آمده بودم. او در این ...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 69
با حرصی فرو خورده پشت چشمی نازک کرد. خوب بود که زبانش قیچی شده بود. روبرگرداندم و به مقابل خیره شدم. قلبم هنوز هم از شدت تنش و عصبانیت در گلویم میتپید. دیگر همه چیز برایم روشن و واضح بود. فقط مانده بود یک سوال... انگیزه پویان برای این کار چه بود؟ مگر نه اینکه حتی یک نیم نگاه هم حواله آیه نمیکر...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 70
متحیر از واکنش ناگهانی مهداد، گامی به عقب برداشتم و به تصویر پیش رویم زل زدم. تصویری سهمناک و باورنکردنی از مهدادی که به پویان امان نمیداد، طوری پیدرپی و یکنفس میزد که پویان حتی فرصت دفاع هم پیدا نکرد. فقط یکی از دستانش را جلوی صورتش گرفته بود تا از شدت ضربهها کم کند، اما صورت خونینش نشان م...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 71
* * * * * تقریباً یک ماه گذشته بود. یک ماهی که شاید گاهی ناگوار گذشت، اما اکنون همگی حال بهتری داشتیم. برای بابا همه چیز را تعریف کرده بودم. بماند که تا مرز سکته رفت و با فشار هجده او را به بیمارستان رساندیم، اما پس از آن دیگر چیزی نگفت. فقط به طور جدی به دنبال باز کردن پرونده و شکایت از پویان اف...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 72
* * * * * _ حواست به رفرنسهات باشه، وگرنه پایاننامه با عنوان سرقت علمی رد میشه. سرم را از توی لپتاپم بیرون کشیدم. سر چرخاندم و به مهداد که پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم. زونکن آبی رنگی در دست داشت و با دست دیگرش فنجاق قهوهاش را در دست گرفته بود. زبانم را روی لبم کشیدم که طعم لیپگلاس توتفرن...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 73
* * * * * خیره به تصویر خودم در آینه، دستی به موهایم کشیدم و شاخهای از آن را دور انگشتم پیچیدم. _ خیلی بهت اومده. با کف دست ضربهای پشت سرم کوبید. _ خاک تو اون سرت! از تصویر خودم تا آرزو که پشت سرم ایستاده بود، چشمانم را بالا کشیدم و به او که مثل همیشه ابراز محبت و تنفرش با فحش بود چشم غره رفتم...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 74
چشمانم را بستم و بغضم را فرو دادم. واقعاً چه کسی فکرش را میکرد که حجم کوچکی که اندازهاش فقط اندازه مشت دست بود، بتواند این همه درد را در خودش جای بدهد؟ شبیه به ظرف شکستهای بودم که لبالب از آب... نه از درد پر شده بود و بیم فروریختن داشت. احساس سرخوردگی شدیدی داشتم، احساس ناچیز بودن، احساس وسیل...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 75
مژههایم به هم چسبیدند و لبهایم را به هم فشردم. از بخت بد، من به اندازه یک کاغذ صاف و سفید برای مهداد رو بودم. _ نمیخوام دربارهاش صحبت کنم. اخمهایش حتی بیش از پیش عمیق شدند. ساعدش را روی لبه صندلیام گذاشت و به سمتم خم شد. به اندازهای که میتوانستم تصویر خودم را در مردمکهایش ببینم. _ تو ک...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 76
هنوز هم همانطور نگاهش میکردم که چشم در حدقه چرخاند و گفت: _ یادمه یه نفری معتقد بود باید از روشهای من برای آروم شدنش استفاده کنه. خودم را روی صندلی جلو کشیدم و از داخل ماشین بیرون آمدم. پالتو را از روی شانههایم پایین کشیدم که گفت: _ بذار باشه. سرم را تا صورتش بالا کشیدم و لبم را گزیدم. _ ...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 77
* * * * * آذر ماه، سرمایش را بیرحمانه بر تمام شهر گسترانده بود و آسمان، به طرز شگرفی گرفته و مغموم بود. همه چیز به معنای واقعی کلمه بوی خزان میداد. خزان، فصل صد رنگِ غمگین عاشقان، و فصل بیرنگ تکراریِ مردمان خاکستری... نمیدانم برای من چه رنگی داشت، اما ساده میگذشت. آرام و بیتلاطم، شبیه به در...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 78
فصل پنجم: درد و پروانه _ چرا گریه میکنی؟! یکه خورده و هولزده سرم را عقب کشیدم و با دیدن بابا که در درگاه آشپزخانه ایستاده بود و با اخمهایی در هم نگاهم میکرد، آب بینیام را بالا کشیدم و از شدت سوزش چشمانم پلکهایم را روی هم فشردم که چشمم بیشتر سوخت. صدایم از کیپ شدن بینیام گرفته بود. _ دار...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 79
دستانم روی زانوهایم مشت شدند و لبم را از داخل گزیدم. پس علیرغم تمام تلاشهایم، باز هم صداهای توی سرم را شنیده بود. برای او فقط حرف بود. فقط مشتی تئوری که سالها خوانده و حالا داشت بازگویش میکرد، اما برای من زندگیام بود. زندگیِ خاکگرفتۀ غمزدهام! _ ولی این درست نیست... نجوایم آرام و کمجان بو...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 80
* * * * * با گامهایی نرم و آهسته از سرویس بیرون آمدم. با اینکه دست و صورتم را شسته بودم، اما باز هم خسته و خوابآلود بودم. دیشب هم دوباره بدخواب شدم و آنقدر دندهبهدنده شده بودم که دست و پا زنان میان خواب و بیداری، صدای زنگ ساعتم بلند شده بود و حالا با چشمانی نیمهباز و پفکرده باید به شرکت م...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
