تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت سوم :
از پلهها به آرامی پایین رفتم. آیه با دیدنم خندید و روشنک با رضایت لبخند زد. به خون جفتشان تشنه بودم. کی قرار بود بیخیال این تبانیهای کودکانهشان شوند؟
با صدایی آرام و گرفته به مهداد سلام کردم که آرامتر از من پاسخم را داد. آیه دست دور بازوی مهداد حلقه کرد و در حالی که همراه با او از خانه خارج میشد، در لحظه آخر سرش را چرخاند و با شیطنت چشمکی حوالهام کرد.
دم عمیقی گرفتم و به سمت روشنک چرخیدم. انگشتم را در هوا تکان دادم و با غیظ گفتم:
_ من و شما بعداً با هم کار داریم!
و بعد منتظر پاسخش نماندم و از خانه بیرون رفتم. آل استارهای مشکیرنگم را پوشیدم و موهایی که به خاطر خم شدنم روی چشمم ریخته بود را پشت گوشم دادم. در حیاط را پشت سرم بستم و با دیدن ماشین مهداد که درست کنار پای من متوقف شده بود، به زور لبخندی روی لب نشاندم و سوار ماشین شدم.
آیه ریزریز با مهداد حرف میزد و مهداد در جوابش سر تکان میداد و گاهی چیزی میگفت. در سکوت از پنجره به بیرون خیره شدم. آسمان هنوز هم ابری و دلگیر بود. برای آنکه صدایشان را نشنوم، هندزفریام را از داخل کیفم بیرون کشیدم و پس از کلنجار رفتن با سیم گرهخوردهاش، آهنگی پلی کردم و چشمانم را بستم.
با توقف ماشین به آرامی چشمهایم را باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم. در پارکینگ طبقاتی پاساژ بودیم.
بدون حرف از ماشین پیاده شدم و آیه کنارم ایستاد و رو به مهداد که خم شده بود تا کتش را از پشت صندلیاش بردارد، گفت:
_ مهداد دیگه امروز قول میدم لباسمو انتخاب کنم.
مهداد صاف ایستاد و به آیه و خندههایش خیره شد، طوری که انگار گوشهگوشه از وجودش به او خیره مانده بود. شبیه به نوعی توجه، نوعی غرق شدن...
چشمانش طوری از آیه کنده نمیشدند که حتی من هم متوجه میشدم. این قسمتی از قلبم را آرام میکرد. اینکه میدانستم تکهای از جانم را در دستان کسی گذاشتهام که آن را چون یک الهه، میپرستد.
بدون اینکه جلب توجه کنم، به سمت آسانسوری که کمی آنطرفتر بود، رفتم و از گوشه چشم دیدم که مهداد به سمت آیه خم شد و چیزی گفت و خنده آیه بلندتر شد. لبخند زدم. خندههای آیه برای من به اندازه دنیا میارزید. تمامم را برای شنیدن صدای خندههایش میدادم. به گمانم این تنها شباهت من به مهداد بود.
در آسانسور را باز کردم و منتظر آیه و مهداد ماندم. با رسیدنشان سوار آسانسور شدم و مهداد دکمه طبقه دوم را زد و به دیوار آسانسور تکیه زد.
آسانسور متوقف شد و از آسانسور خارج شدیم. آیه و مهداد جلوتر از من راه میرفتند و من با فاصله یک قدم پشت سرشان حرکت میکردم. پاساژ شلوغ بود و همهمه خفیفی که در فضا میپیچید، برای منی که به سکوت عادت کرده بودم، آزار دهنده بود. جهان من ساکت و خاموش بود. این همه صدا، این همه رنگ... اینها با من همخوانی نداشتند. وصله ناجوری بودند که داشتند ذرهذره روحم را میخراشیدند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
مژگان(کیوانسکشوال)
0جهان من ساکت و خاموش بود! چرا؟
۲ هفته پیشKara
1جهان سایه جهان جذابیه مگه ساکت و خاموش بودن چشه ؟ یه گوشه خودت و آهنگات
۳ هفته پیشکارا
0آوا این کسی که توی کامنتا میبینم خودتی یا همزادته ؟
۳ هفته پیشکارا
1چقدر اقا مهداد ناز تشریف دارن
۳ هفته پیشکارا
2احساس زجرکش کردن خودمو دارم که طاعون و خوندم و الان دارم تنیده رو میخونم
۳ هفته پیشوناز
0قلم گیرایی دارین خسته نباشیم عالی بود💙
۱ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۱ ماه پیشوناز
0رابطه خواهرانشونو دوست دارم اونجا که میگه من تمامم رو میدم که آیه بخنده..به به😍
۱ ماه پیشیگانه
0انگار که آیه دختر محبوب خانواده است و سایه هم دختر عجیب خانواده
۳ ماه پیشMehralen
0چرا همیشه یه رابطه خواهر برادری یا خواهرانه باید تو رمانت باشه که من از حسودی بترکم🫠💔🕊️قفل شدم رو اون جمله اش..من تمامم رو برای شنیدن صدای خنده های آیه میدم..اوا با قلبم چیکار می کنی دختر❤️ 🔥
۳ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
آره واقعا عجیبه🥲😂 ای جانم✨
۳ ماه پیش~A⁓
1چقدر سایه شبیه منه:)
۴ ماه پیشHelia
1رابطه خواهرانه اشون شبیه منو خواهرمه
۴ ماه پیشtinoo
0جدیی خیلیی خوشحالم نویسنده دست طلایی مثل شما پیدا کردم خیلییی خوب مینویسید خداقوت💜
۵ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
عزیزم لطف داری💜💜
۵ ماه پیشستایش
0چه قلم روان مجذوب کننده ای با اینکه کلی رمان تابحال خوندم قلم شما متفاوته مجذوب می کنه آدم رو به خواندنش👌👌👌👌
۶ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم لطف دارید💜🌸
۶ ماه پیشزهرا
2تا اینجا که خیلی جذب شدم ممنون از نویسنده
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم. به جمع ما خوش اومدید💖
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مژگان(کیوانسکشوال)
0تا اینجای کار باید بگم که نظرم جلب شده و فکر می کنم داستان قشنگی باشه