تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت بیست :
* * * * *
_ تو چه طوری سایه جون؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت.
با لبخند نگاهم را به روژان خانم دوختم و پاهایم را کنار هم جفت کردم.
_ خدارو شکر. شما خوبید؟
با لبخند سر تکان داد و نگاهش را در اطراف چرخاند.
_ پس آیه کجاست؟
آیه با شنیدن خبر آمدن مهمان خودش را به بهانه درس در اتاقش حبس کرده بود تا با روژان خانم و دخترش مواجه نشود. البته این توصیه من بود. ابداً با نینا سر سازش نداشت و
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
وناز
1اوه آوا من اینقدر غرق رمان زیباتم که وقت نمیکنم تشکر کنم ازت بابت خلق این رمان قشنگ منو خیلی زود جذب کرد و تا اینجا که عالی بود خسته نباشی💙
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
لطف داری عزیزم💜 ممنون از همراهیت
۱ هفته پیشوناز
0اوه کینه ای هست سایه نسبت به پدرش و من چقد افسوس میخورم این خانواده اونطور که باید گرم و صمیمی نیستن
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
آره واقعا🫠💔
۱ هفته پیشوناز
0بیچاره شوق و خوشحالیش فقط چند دقیقه بود!
۲ هفته پیشWhy
0او، دیگر بابای قهرمان کودکی هایم نبود!
۲ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💔💔
۲ ماه پیش⁓A⁓
0سایه هر وقت میخواد ذوق داشته باشه و خوشحال باشه، زندگی:
۳ ماه پیشارور ۴۰۴
3تجربه من در رمان های اوا ثابت کرده از هر کی تعریف کنیم پارت بعدی حالمونو میگیره دیروز همه واسه مهداد ذوق کردیم پس احتمالا مهداده
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
😂😂😂 دستم رو شده
۹ ماه پیشمقتول آوا هستم
3وقتی هر پیش بینی ای در رابطه با الوده به ابلیس داشتم اشتباه بود دیگه نتونستم پیشبینیت کنم🤣🥀
۳ ماه پیشسارا
0فععععک نکنم
۹ ماه پیشثریا
3سایه همزمان هم خواهره هم مامانه آیه😂❣️
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دقیقا همین حسو داره نسبت به آیه، برای همینم هست که بیش از اندازه درگیر آیه است
۹ ماه پیشسارا
1حیف نمیتونه دختر آیه هم بشه ولی میتونی هوو آیه شه😁😂
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🤣🤣
۹ ماه پیشم.ر
0حتما آیه ومشایخ هستنند چکار کرده کمک میخواد😅😅🤭
۹ ماه پیشFatemeh
0نگو که اینجا آشنا میشن😭😂
۹ ماه پیشسارا
0سناریوی قشنگی بود امیدوارم عملی نشه👍🏻
۹ ماه پیشثریا
2کی داره دعوا میکنه؟؟ نکنه مشایخه👀
۹ ماه پیشMikasa
1صدا از دیوار دربیاد از مهداد درنمیاد
۹ ماه پیشFatemeh
0خیلی خوب گفتی😂
۹ ماه پیشسارا
1دقیقا مهدادو چه به دعوا😂
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
بعیدم نیست😁
۹ ماه پیشدستکشی هستم
1بخدا اینقدر این ایه شر به پا کرده الان دارم فک میکنم نکنه صدای جیغ ایه بود🤣
۹ ماه پیشMikasa
0آره دیگه اعتمادی بهش نیست
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
بعیدم نیست😁
۹ ماه پیشسارا
0انقدر سابقه آیه خرابه😂
۹ ماه پیشترنم
0اینجور آدما خودشونم دوس ندارن چه برسه به اطرافیانشون😥 والا
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
حتی اگر هم دوست داشته باشند باز هم بلد نیستند ابرازش کنند و این با دوست نداشتن تفاوتی نداره
۹ ماه پیشگلی
0به نظرم باباشون خودشم دلش نمیخواد اینجوری باشه نمیدونم اگه دوستشون نداشت کلا براش اهمیتی هم نداشت که چرا ایه درساش افت کرده
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دوست که داره، ولی این که اینو به بچه هاش نشون بده هم خیلی مهمه. فقط پول خرج کردن نیست🥲 اونا باید اون محبت و امنیت رو هم احساس کنند که نکردند
۹ ماه پیشFatemeh
0نباید اینجا دلم برای باباش میسوخت🥲
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
اصلا نسوزه. آینده دوتا بچه رو به این روز انداخته
۹ ماه پیشFatemeh
0چشم🥲آره دقیقا
۹ ماه پیشFatemeh
0یکی نیست به آیه بگه این قرتی بازیا چیه درمیاری😂
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
بذار بچه دلش خوش باشه
۹ ماه پیشFatemeh
0چقدر سایه از باباش نفرت داره🥲
۹ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
توی سن کم تصویر خیلی وحشتناکی از باباش دیده🥲
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

mry
0نجمه بعد اون چهار سال دیگه خبری ازش نیست و از طرفی امکان نداره مامانش راجب رابطه مهداد و آیه بدونه که امکان داره قبره برای نجمه باشه ؟ چون بعد از اونم فقط سایه بود که غمگین بود نه *** دیگه