تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت دوازده :
* * * * *
_ خسته نباشید.
با انگشت پشت پلکهایم را مالیدم و خودکار و کلاسورم را توی کولهام گذاشتم. خم شدم و بند کتانیهای سفیدم را باز کردم و دوباره بستم. از جا برخاستم و کولهام را برداشتم که همان لحظه کسی نامم را خواند:
_ خانم نواب!
به عقب چرخیدم و متعجب گفتم:
_ بله استاد؟
کیفش را از روی میز برداشت و خیره به من گفت:
_ مقالهای که تحویل داده بودید رو خوندم؛ میتونی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
مژگان(کیوانسکشوال)
1عه استاد خوش اخلاق دامادمون بود ای بابا
۳ هفته پیشنانا
0یجوری دارم نمی فهمم که فاصله اعتمادم به مهداد و شکم بهش یه پارته، بعد تازه اوایل رمانم🤒😐😂
۳ هفته پیشنانا
0چرا دارم نمیفهمم استاده همون مهداده خب بابا چرا اینجوری میکنی مردک
۳ هفته پیشنانا
0وای حاجی به خودم شک کردم😐
۳ هفته پیشKara
0آیه داری چی میکنی با زندگی خودت؟؟چ ؟ چرا نمیفهمم داره چی میشه؟
۳ هفته پیشKara
1جان؟؟مشایخ همون مهداد بود؟اگه شوخیه جذاب نیست یعنی چیی؟
۳ هفته پیشکارا
0اون ژست اقای مشایخ که با جدیت داشت با دانشجوها سر امتحان حرف میزد بسی جذاب بود
۴ هفته پیشکارا
0اون بازگشت مجدد پویان بعد از چندسال میتونه ربطی به این تصمیم ایه داشته باشه ؟
۴ هفته پیشکارا
0دلم میخواد من به جای سایه سر ایه جیغ بکشم
۴ هفته پیشوناز
0آیه واقعا بی فکره و خیلی مشکوک هی میخواد فرار کنه و واقعا مهداد حق داره از کوره دربره
۱ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دقیقا🫠
۱ ماه پیشوناز
2واای پشمام من مشایخ رو ی مرد پیر تصور کرده بودم ی لحظه هم فک نکردم مهداده
۱ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
😔😂
۱ ماه پیشWhy
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Mehralen
1آخه آیه چقدر تو بی فکر و بی مسئولیتی...واقعا همه چیزو خاله بازی میبینه انگار اصلا بزرگ نشده
۳ ماه پیش⁓A⁓
6منی که مشایخ و یه استاد پیر تصور میکردم:)
۴ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
😂💔
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مژگان(کیوانسکشوال)
0چقدر مهداد و آیه متفاوتن باهم