پارت صد و پانزده :

آخر جمله‌اش را بلندتر می‌گوید. نیکداد با حس عصبانیتی که یکباره نبضش را تند کرده، تمام صورتش را دست می‌کشد و عقب گرد می‌کند، روی مبل تک‌نفره که می‌نشیند، مرضیه می‌آید و مقابلش دست به سینه می‌ایستد.
- نیکداد بفهم تو پسر منی! نه می‌خوام ازم مراقبت کنی نه...
- می‌خوام برم خواستگاری!
حرفش را میان اوج عصبانیت خودش و مرضیه یکباره می‌زند؛ چون طاقت ندارد مادرش را آرام کند و بعد خودش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دنیا

    1

    وای اصلا دوست ندارمکامنتا روبخونممم نههههه نگووو بابای اترا همونههه😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    نخون عزیزم اگر عقب هستی اسپویل داره

    ۲ ماه پیش
  • یییوا

    1

    نیکداد خیلی مظلوم و تنهاس حتی حرفای اترا میترسونتش ته دلش خالی میشه دلم براش کبابعهه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خیلییی🥺🥺🥺❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹

    ۲ ماه پیش
  • دنیا

    0

    مرضیه بع کل یادش رفته چه طوری با نیکداد رفتار کرده که میگه چرا مثل مادرا باهام رفتار نمیکنی چون مادر نبودی نیکداد بنده خدا مادر نداره یه بچه داره که همش باید مراقبض باشه ناررحت نشه به دل نگیره از خونه فرار نکنه یا خودش رو نکشه چه رویی داره میدونم روانش مریضه ولی به کل یادش رفته کاراشو😡😡😡😡😡😡

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    مرضیه به خاظر شرایط حادش همیشه حس منفی بافی داره و چون نیکداد تنها کسیه که داره و شاهد اون روز بوده براش سخته که با واقعیت کنار بیاد و بازم مادرانه رفتار کنه و از درون خودشم اسیب دیده اما نیکداد هم حق داره کاملا مرضیه در حقش خیلی کم گذاشت

    ۲ ماه پیش
  • م

    1

    فکر کنم یونسم بشناسه و این دیگه آخر بدبختیه نیکداده،حمید شاید بخاطر اون اتفاق با برادرش قطع رابطه کرده ولی یونس هنوز دوسته باهاش

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    حلوتر مشخص مسشه ولی یونس نمیشناستش چون اون موقع بچه بوده. نه دیگه هم یونس قطع ارتباطه هم حمید اترا به نیکداد گفت بابام با عموی امیرحسین قطع ارتباط کرده از بچگی همون قسمتی که نیکداد گفت محمود کیه امیرحسینه

    ۲ ماه پیش
  • م

    2

    مگه تو مادری کردی که مادر صدات کنه یا احساس کنه،همیشه ازش فرار کردی و با تنفر نگاهش کردی دیگه خیلی هم پررو یی کرده هم دلسوز بوده که کنارت مونده،مثل پدر نه فرزند 🥺

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    نیکداد انقدر از همون سالا یا حتی قبلش سعی کرده هم نیایش رو حمایت کنه هم مرضیه رو کلا خودشو فراموش کرده حتی بچگی کتکای محسنو به جون میخرید که مادرش کتک نخوره و مرضیه مسبب این همه مسولیت قبول کردنه نیکداده و هنوز ازش توقع داره😔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!