سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و پنجاه :
از پشت ستونهای بلند ایوان، سایهی مرد را دیدم. قدّش، صدایش، لرزش بیقرار دستانش...
چیزی درونم را تکان داد. انگار تمام خونم یخ بست. نگاه کردم، دقیقتر... چشمهایم گرد شد، سینهام به تنگی افتاد. باورم نمیشد... همون بود!
همان که غروب نفرینشده، به نام ارباب یاور، بازوی مرا چنگ زد و کشانکشان برد بیرون. همان که تقدیر شومم را به دست همایون سپرد.
نمیدانم صدای ضربان قلبم بود یا
لطفا صبر کنید...

وکیلی
1این پارت باپارت قبلی جابجاشده