پارت صد و پنجاه :

از پشت ستون‌های بلند ایوان، سایه‌ی مرد را دیدم. قدّش، صدایش، لرزش بی‌قرار دستانش...
چیزی درونم را تکان داد. انگار تمام خونم یخ بست. نگاه کردم، دقیق‌تر... چشم‌هایم گرد شد، سینه‌ام به تنگی افتاد. باورم نمی‌شد... همون بود!
همان که غروب نفرین‌شده، به نام ارباب یاور، بازوی مرا چنگ زد و کشان‌کشان برد بیرون. همان که تقدیر شومم را به دست همایون سپرد.
نمی‌دانم صدای ضربان قلبم بود یا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • وکیلی

    1

    این پارت باپارت قبلی جابجاشده

    ۳ ماه پیش
کپی شد!