سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و پنجاه و پنجم :
یاور، با نگاه خیره و مشتهای گره کرده، تنها یک لحظه مکث کرد؛ اما همین مکث کوتاه کافی بود تا مخاطب نفسش را حبس کند، میان سکوت، خشم و التهاب این اتاقی که حالا پر از انرژیهای متناقض و کشمکشهای فروخورده بود..
یکتا، دراز کشیده روی تخت، ساکت بود؛ حتی یک کلمه از لبانش جاری نمیشد، اما نگاهش شعلهای خفه و خاموش از خشم و انزجار را فریاد میزد.
یاور، با صدای محکم و نگاهی که هیچکس جرئت
لطفا صبر کنید...
