سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و پنجاه و هشتم :
– چون... چون همبازی بچگیهامی، نازگل. نمیخوام اذیت بشی، نمیخوام بهت آسیبی برسه.
قهقههای خشک و پر از خشم از لبم بیرون جهید، صدایی که خودم هم غریبه بودم با آن:
– همین؟! همین قدر؟! فقط چون یه روزی توی کوچههای خاکی با هم دویدیم، حالا خیال میکنی دلیل محکمی داری برای نگه داشتنمِ؟...
آفرین یاور! دلیل خیلی محکمیه برای زندونی کردن یه زن...
چشمانم را ریز کردم، به او نزدیکتر شدم
لطفا صبر کنید...
