لیست کلیه پارتهای رمان سان آی : پارت های 61 تا 71
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان سان آی - پارت 61
*** آخرین دستهی گوسفندان را تحویل خانهی ایوب داد و با شوقی نهفته در دلش که او را وادار به زود رفتن به خانه میکرد، بهسوی خانهشان دوید. - سانآی! کلافه چشم در حدقه چرخاند و از حرکت ایستاد و سرش را بهسمت اصغر که به دیوار کاهگلی تکیه داده و درحال خوردن مویز و گردو بود، چرخاند. - بله؟ اصغر ...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 62
*** نیمههای شب بود که با صدای دلنشین و آرامشبخش صوت قرآن، چشمانش را گشود. لحظهای گیج بود، اما سعی کرد هوشیاریاش را به دست بیاورد. نگاهی به اطرافش انداخت. در جایی ناشناس و تاریکی بود. چشمش به هالهای از نور افتاد که از پنجرهی کوچک پایین اتاق به داخل میتابید، رد نور را گرفت و به شخصی رسید ک...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 63
*** آخرین ظرف را آب کشید و آن را به صورت دمر بر روی دیگر ظروف داخل سبد چوبی گذاشت. نسیم صبحگاهی لرز به تنش انداخت. دستانش را با پایین پیراهنش خشک کرد و جلوی دهانش گرفت«ها» کرد. لحظهای سنگینی نگاهی را حس کرد. بهسوی اتاق چرخید، هامون را دید که دست به سینه به چهارچوب درب اتاق تکیه داد و طور خاص...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 64
*** هر دو بیحرف و آرام به ماه تابان که بین ستارگان چشمکزن، خودنمایی میکرد، خیره بودند. تمام روز را در خانهی شیخعلی که به میمنت به دنیا آمدن نوهاش جشنی بزرگ برگزار کرده بود، ماندند و با بقیهی اهالی خوشحالی کردند. اهالی آبادی از شنیدن اینکه مهمان آبادیشان یک طبیب است ابراز خوشحالی کرده و ...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 65
*** با حرص و عصبانیت غرغر کنان از تپه پایین میرفت. چند مرتبه سکندری خورد اما سریع تعادلش را حفظ کرد تا به زمین نخورد. به محض رسیدنش به پایین تپه سانآی را دید که غمزده کنار بوتهی گون بزرگی نشسته و زانو به بغل به نقطهی نامعلومی خیره بود. با آشفتگی نفسش را بیرون داد و سری از تأسف بابت لجاجت ...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 66
*** از لحظهی رسیدن والدینش، همسایهها به رسم ادب و آیین آبادی برای خیرمقدم به خانهشان آمده بودند و آنجور که دلش میخواست نتوانسته بود با عزیزانش خوشوبش و رفع دلتنگی کند. آقاجان و خانمجانش با اینکه خستهی راه بودند اما به گرمی و روی خوش با تکتک مهمانها رفتار کرده بودند. از سوی دیگر آسوده...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 67
*** حال و هوای آبادی مملو از شادی و هیجان شده بود. ابراهیم و اسماعیل به اندازهی تمام این پنج سال همدیگر را به آغوش گرفتند و گریستند. جمعیت اندکی که دورشان جمع شده بودند با خنده و چشمان گریان نگاهشان میکردند. گودرز قوچ بزرگی را به میمنت بازگشت عمو و خانوادهاش زیر پای آنها قربانی کرد. معصومه...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 68
*** گلاب آب باقیماندهی داخل کوزه را به پای بوتهی گلمحمدی خشکیدهی بالای مزار سهراب ریخت و رو به منیر و سانآی که با چشمان خیس محو سنگ مزار بودند، گفت: - پاشین بریم، هوا سرده. منیر آب بینیاش را با دستمال ابریشمی سفیدش پاک کرد و با صدایی که از شدت گریه بم و گرفته شده بود، گفت: - شما برین،...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 69
*** آخرین لیوان آب را داخل کوزه ریخت و آن را دو مرتبه از آب چشمه پر کرد و جرعهجرعه از آب سرد و گوارا نوشید. با برخورد سنگریزهای به کوزهاش لیوان را پایین آورد. نگاهش به مرد جوان غریبهای افتاد که آنسوی جوی آب با چشمان زاغش وقیحانه درحالیکه گوشههای سبیل چخماقیاش را به بالا تاب میداد، نگ...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 70
*** با هیجان و حالی وصفناپذیر روبهروی دخترعموی اخمآلودش که گویی زهر نوشیده بود، ایستاد و او را برای بار چندم برانداز کرد. پیراهن پر چین مخملی فیروزهای رنگ و آرخالق( نوعی کت زنانه یا بالا پوش زنانه) گلدوزی شدهی سرمهایرنگ خوب به تنش نشسته بود و کمر باریک و بدن بینقص او را به رخ میکشید و ...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 71
*** وسایلش را درون کیف طبابتش گذاشت و درب آن را بست و بر روی صندلی چوبی کنار پنجره اتاق نشست. خسته بود و برای رفع خستگی چشم بر روی هم گذاشت. با باز شدن درب اتاق و پیچیدن بوی عطر گلمحمدی در فضا، چشمانش را گشود. - خسته نباشی شازدهجانم! با دیدن او تمام خستگیاش دود شد و به هوا رفت. لبخند جاندا...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
