سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و پنجم :
***
با حرص و عصبانیت غرغر کنان از تپه پایین میرفت. چند مرتبه سکندری خورد اما سریع تعادلش را حفظ کرد تا به زمین نخورد. به محض رسیدنش به پایین تپه سانآی را دید که غمزده کنار بوتهی گون بزرگی نشسته و زانو به بغل به نقطهی نامعلومی خیره بود. با آشفتگی نفسش را بیرون داد و سری از تأسف بابت لجاجت دلبرک لجبازش تکان داد. نگاهش به گله افتاد که چند قدم آنطرفتر مشغول چرا بودند. کمی جلوتر Ø

لطفا صبر کنید...

ساناز
0عالی مثل همیشه قلمتون سلیس و روان رمانتون خسته کننده نیست🌺🌺🌺