پارت شصت و نهم :

***
آخرین لیوان آب را داخل کوزه ریخت و آن را دو مرتبه از آب چشمه پر کرد و جرعه‌جرعه از آب سرد و گوارا نوشید. با برخورد سنگ‌ریزه‌ای به کوزه‌اش لیوان را پایین آورد. نگاهش به مرد جوان غریبه‌ای افتاد که آن‌سوی جوی آب با چشمان زاغش وقیحانه درحالی‌که گوشه‌های سبیل چخماقی‌اش را به بالا تاب می‌داد، نگاهش می‌کرد. بی‌اهمیت لیوان را سر جایش گذاشت. کوزه را برداشت و برخاست و به راه افتاد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تینا

    0

    مثل همیشه عالی😍✨

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون🌸

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️