سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و هشتم :
***
گلاب آب باقیماندهی داخل کوزه را به پای بوتهی گلمحمدی خشکیدهی بالای مزار سهراب ریخت و رو به منیر و سانآی که با چشمان خیس محو سنگ مزار بودند، گفت:
- پاشین بریم، هوا سرده.
منیر آب بینیاش را با دستمال ابریشمی سفیدش پاک کرد و با صدایی که از شدت گریه بم و گرفته شده بود، گفت:
- شما برین، منم میام.
گلاب کمی سرجایش که بر روی کندهی چوبی نشسته بود، جابهجا شد و لبهه

لطفا صبر کنید...

سحر
0چون منو بدجوری معتاد رمانتون کردین قلمتون عالیه عالیه 😜😜😍😍😍😍😍😍