پارت شصت و هشتم :

***
گلاب آب باقی‌مانده‌ی داخل کوزه را به پای بوته‌ی گل‌محمدی خشکیده‌ی بالای مزار سهراب ریخت و رو به منیر و سان‌آی که با چشمان خیس محو سنگ مزار بودند، گفت:
- پاشین بریم، هوا سرده.
منیر آب بینی‌اش را با دستمال ابریشمی سفیدش پاک کرد و با صدایی که از شدت گریه بم و گرفته شده بود، گفت:
- شما برین، منم میام.
گلاب کمی سرجایش که بر روی کنده‌ی چوبی نشسته بود، جابه‌جا شد و لبه‌ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    چون منو بدجوری معتاد رمانتون کردین قلمتون عالیه عالیه 😜😜😍😍😍😍😍😍

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂😂😂😅😅😅عذر تقصیر. شما لطف دارین🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    0

    خانم میرزایی من میخوام از شما شکایت کنم 🤨🤨🤨

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️