لیست کلیه پارتهای رمان سان آی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان سان آی - پارت 1
مقدمه: بخواه مرا که برای خواستنت قلبم را به تاراج گذاشتهام. بخواه مرا که از غربتی دیگر برای ماندن کنارت آمدهام. من از جنس و تبار توی دلبر نبودم؛ اما ماندم به پایت با جان و دل و تمام خواستههایم. هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وان که این کار ندانست در انکار بماند اگر از پرده برون شد د...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 2
هوا تاریک شد که به خانهاش که تک اتاقی روی طویلهی مشرحیم بود، برگشت. اتاقی که جز یک فرش دستبافت رنگ و رو رفته و یک دست رختخواب، چند ظرف، یک فانوس نفتی و یک چراغ علاءالدین چیزی نداشت. همهی اینها را هم از صدقهسری مشرحیم و زنش، ننهرحمان، داشت. دست و رویش را با آب داخل سطل آهنی پر از آب که ر...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 3
*** با استرس و اضطرابی که بر جانش نشسته بود، نگاهی به جادهی باریک بین بوتههای تمشک پشت سرش انداخت. صدای جیرجیرکهایی که همصدا آواز سر میدادند، بر اضطرابش میافزود. دست گلاب را کشید. - گلاب بیا برگردیم؛ اگه آقاجانم و سهراب ما رو اینجا ببینن زندهزنده آتیشم میزنن. گلاب کلافه بهسمتش چرخ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 4
سانآی و گلاب با شنیدن صدای پر از غضب رحمان قالب تهی کردند. رحمان از سوی راهی که انتهایش به آبشار میرسید، بهسمت دو دختر بیدفاع آمد. سانآی و گلاب سرشان را بهسمت اویی که موهای فر و خرماییاش نمدار بود، چرخاندند. طولی نکشید که هامون هم درحالی که با دستمال یزدیاش موهایش را خشک میکرد به آنه...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 5
*** آخرین نعل را از سطل بیرون آورد و روی سکو انداخت. - تموم شد؟ نگاهش را به ابراهیم که روی سکو نشسته بود، انداخت. با ساعد کشیدهاش عرق از پیشانیاش گرفت. - بله! ابراهیم نگاه تحسینوارش را به شاگرد کاربلد و مؤدبش دوخت و استکان کمر باریک را به دهانش نزدیک کرد و ته ماندهی چایش را سرکشید. ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 6
برزو نگاهش را به هامون که راست قامت و دست به سینه ایستاده بود و بیهیچ ترس و اضطرابی سر تا پایش را میکاوید، دوخت. - ابراهیم به این شاگردت درس ادب یاد ندادی؟ ابراهیم سر بلند کرد و نامحسوس به هامون فهماند ادای احترام کند. با حرفی که از هامون شنیدند ابراهیم و برزو لحظهای شوکه شدند. - مگه ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 7
*** شانهی چوبی را با احتیاط میان موهای خرماییاش که بلندیشان تا کمی پایینتر از گودی کمرش بود، کشید. نگاهی به خودش میان آینهی پنج ضلعی دور نقرهای روی تاقچهی اتاق انداخت. با انگشت اشارهاش ابروهای کمانی به هم پیوستهاش را حالت داد و با لبخندی پر از ناز و کرشمه زمزمه کرد: - هی سانآی خانم...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 8
*** خیالش که از چفت شدن قفل سنگین دکان راحت شد، بهسوی انتهای راستهی دکانها چرخید. تا قدم اول را برداشت از عقب ناغافل چند نفر به او حمله کردند و با مشت و گرز به جانش افتادند. تا جایی که توان داشتند اوی بیدفاع را به باد کتک گرفتند. وقتی بیجان بر زمین افتاد، پایی را روی انگشتان کشیدهی دستش ا...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 9
هامون محکم و استوار بدون آنکه ذرهای ترس به دلش راه دهد، مقابل بهادرخان ایستاده بود. بهادرخان که بر روی تخت که در بهترین نقطهی عمارت زیر درخت توت تنومند، زیر نور روشنایی دو چراغ زنبوری آویزان به شاخهها، نشسته بود و به بالشتهای بزرگ مخملی سرخ با روی تزئینی ساتن سفید، تکیه داده بود و قلیان خانس...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 10
میدان کوچک آبادی مملو از جمعیت بود. زنان سمت راست و مردان سمت چپ با هیاهو و هیجان ایستاده بودند و مشتاق این بودند تا بدانند چه کسی پیروز میدان میشود. بهادرخان و برزو بر روی کرسی زیر سایهبان پارچهای نشسته بودند و بساط میوه و چای مقابلشان مهیا بود. بهادرخان دو اسب چابک و دو برنو در اختیار هامون ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 11
طولی نکشید که رحمان فریاد خوشحالی سر داد. - اون هامونه، آره هامونه! ابراهیم از جایش برخاست و به جمعیتی که نامحسوس ابراز خوشحالی میکردند، پیوست. هامون خنجر دسته طلایی همراه خود را بالا گرفت. رحمان همچون کودکی نوپا بالا و پایین میپرید و برای پیروزی رفیقش خوشحالی میکرد. بهادرخان برخلاف پسرش...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 12
- الوعده وفا خان. بهادرخان قاهقاه خندید و شروع به دست زدن کرد. - مرحبا بهت جوون! مرحبا بهت رشید و صد افسوس به آقات برای طرد کردن جوونی مثل تو! برزو با هر کلمه که از دهان پدرش خارج میشد گویی خنجری به قلبش میزدند و خشمش را افزون میکرد. هامون برنو را بر روی کرسی گذاشت. - اگه کاری ندارین ...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 13
*** گلاب دست به سینه نگاهش را از اطرافش که گویی بهشت کوچک بود، گرفت و به سانآی که با اخم غلیظ به آب زلال چشمه خیره بود، توپید: - چیه خانم؟ بهت برخورده؛ اما من حسابی ذوق کردم! دم هامون گرم که روی این خان و نوچههاش رو کم کرد. سانآی برزخی نگاهش کرد. - من جای خان بودم با همون برنو میزدم وسط ...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 14
*** با احتیاط درب دیگ سنگی روی چراغ علاءالدین را برداشت، سرش را کمی پایینتر برد، بوی بینظیر خورشت آلو که حسابی جا افتاده بود و درحال قلقل کردن بود، مشامش را پر کرد. عاشق طعم و مزهی غذاهای خانمجانش بود. خانمجانش میگفت:« وقتی آشپزی میکنی باید علاوه بر چاشنیهای لازم کمی چاشنی عشق و محبت...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 15
*** نیم ساعتی به نیمروز مانده بود و هنوز خبری از اوستا ابراهیم نشده بود. تمام کارهای آهنگری آن روز را انجام داده بود و بیکار روی سکو نشسته بود. دلنگران اوستایش بود. طاقت نیاورد و برخاست. سکههای مزد آن روز را داخل جعبهی چوبی مربعی شکل مخصوص دخل هر روزشان گذاشت. جعبه را داخل تاقچهی پنهان کنار...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 16
*** خیالش که از بابت اوستایش راحت شد، قصد برگشت به دکان را کرد. در جواب منیر که اصرار داشت به داخل برود، گفت:« دکان را به عموقاسم سپرده است و بیشتر ماندنش جایز نیست.» همانطور که سلانهسلانه پیش میرفت، از یادآوری چهرهی سانآی که با شنیدن صدای مادرش رنگ از صورتش پرید، لبخند بر لبانش نشست. نمی...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 17
*** آن شب هوا به شدت گرم بود و خوابیدن در اتاق برایش طاقتفرسا بود. کلافه از جایش برخاست و رختخواب را بغل کرد و از پلکان چوبی شش پلهای به پشتبام کوچک اتاقش رفت. جاجیم جمع شده گوشهی پشتبام را با یک دست باز کرد و رختخواب را بر رویش پهن کرد. بر روی رختخواب دراز کشید. دستانش را زیر سرش گذاشت و...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 18
*** سبد چوبی دستهدار حاوی بقچهی ناهار را در دستش جابهجا کرد و وارد راستهی دکانها شد. همیشه به محض اینکه به آنجا میرسید سعی میکرد نجیبانهترین رفتار را نشان دهد؛ زیرا آقاجانش گوشزد کرده بود که تمام دکانها پر از مرد و جوانکهایی هستند که منتظر گرفتن بهانه از اهل و عیال هم هستند. سرش را...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 19
*** آفتاب سوزان ظهر عرق از سر و روی هردویشان سرازیر کرده بود. تحمل هوای گرم و خشک بسیار سخت و طاقتفرسا بود. به بالای سومین کوه رسیده بودند. هامون دستش را به حالت سایهبان بر روی پیشانیاش گذاشت و از آن ارتفاع نگاهی به اطرافش که پر از کوههای بلند بود، انداخت. با آستین پیراهن کرمی رنگش عرق از پی...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 20
- خوبی؟ سانآی تکانی به خودش داد؛ درد طاقتفرسایی در کمرش پیچید و چین بزرگی بین ابروهایش افتاد. چند قطره اشک از چشمانش جاری شدند. هامون که تاب دیدن چشمان خیس دلبرکش را نداشت، سرش را جلوتر بود. - هامون تصدقت بشه! کجات درد میکنه؟ سانآی لحظهای تمام دردهایش را فراموش کرد و حیران خیره به هامون...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
