سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و دوم :
***
نیمههای شب بود که با صدای دلنشین و آرامشبخش صوت قرآن، چشمانش را گشود. لحظهای گیج بود، اما سعی کرد هوشیاریاش را به دست بیاورد. نگاهی به اطرافش انداخت. در جایی ناشناس و تاریکی بود. چشمش به هالهای از نور افتاد که از پنجرهی کوچک پایین اتاق به داخل میتابید، رد نور را گرفت و به شخصی رسید که بر روی زانو رو به گوشهی اتاق نشسته بود و دستانش را بهسوی آسمان گرفته و کلمات قرآن را Ø
لطفا صبر کنید...
