سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و هفتم :
***
حال و هوای آبادی مملو از شادی و هیجان شده بود. ابراهیم و اسماعیل به اندازهی تمام این پنج سال همدیگر را به آغوش گرفتند و گریستند. جمعیت اندکی که دورشان جمع شده بودند با خنده و چشمان گریان نگاهشان میکردند. گودرز قوچ بزرگی را به میمنت بازگشت عمو و خانوادهاش زیر پای آنها قربانی کرد. معصومه چنان دستان لرزان منیر را محکم گرفته بود که گویی میترسید دو مرتبه او را از دست بدهد. سانâ€

لطفا صبر کنید...

سحر
0وای که چقدر سخته تحمل واسه عشق 😭😭😭