پارت شصت و هفتم :

***
حال و هوای آبادی مملو از شادی و هیجان شده بود. ابراهیم و اسماعیل به اندازه‌ی تمام این پنج سال همدیگر را به آغوش گرفتند و گریستند. جمعیت اندکی که دورشان جمع شده بودند با خنده و چشمان گریان نگاهشان می‌کردند. گودرز قوچ بزرگی را به میمنت بازگشت عمو و خانواده‌اش زیر پای آن‌ها قربانی کرد. معصومه‌ چنان دستان لرزان منیر را محکم گرفته بود که گویی می‌ترسید دو مرتبه او را از دست بدهد. سانâ€

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    وای که چقدر سخته تحمل واسه عشق 😭😭😭

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️