لیست کلیه پارتهای رمان سان آی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان سان آی - پارت 21
*** دست به سینه به ستون چوبی ایوان تکیه داده و به آسمان پر از ستاره خیره بود. دلتنگ و بیقرار عزیزانش بود؛ حال که سانآی هم آب پاکی را بر روی دستانش ریخته بود، بیشتر از قبل احساس غربت میکرد. - نبینم این حالت رو رفیق! سرش را بهسمت رحمان چرخاند و لبخند کمجانی زد. - بیا بریم داخل؛ ننه با اون...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 22
*** ناهار آقاجانش را برده بود و حال در راه برگشت به خانه بود. هامون را آنجا ندید؛ از میان حرفهای آقاجانش متوجه شد که هامون برای آوردن آب به دکان رنگرزی عموقاسم رفته بود؛ اما به دلش افتاده بود که این کار از عمد بوده است؛ گویی هامون روی عهدش مانده بود. به محض اینکه به داخل کوچه پیچید به یکباره ...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 23
به محض اینکه وارد حیاط شد خانمجانش را کنار حوض دید که با وسواسی خاص پرهای سه مرغ چاق و چلهی داخل سبد چوبی بزرگ را از تنشان جدا میکرد. - تا الان کجا بودی؟ سانآی با سری پایین افتاده جواب داد: - تو راه تاجماه رو دیدم؛ گرم تعریف شدیم. منیر از صدای گرفتهی دخترکش به گمان افتاد و دقیقتر ن...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 24
*** محمدحسین با چشمان گشاد شده و دهانی باز، محو تماشای دستان هامون بود که با دقت و مهارت خاصی مشغول پیچاندن نوارهای پلاستیکی به دور چوب دو سر تیرکمان سنگی بود. محمدحسین که دیگر طاقتش طاق شده بود، با پیچ و تابی که به بدن لاغر و نحیفش میداد، پرسید: - عموهامون زیاد مونده تا تموم بشه؟ هامون سرش ...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 25
- یکی اینجوری به ناموست چشم داشته باشه چیکار میکنی؟ برزو با اخم غلیظ از جایش برخاست و چوب نازک بین لبانش را به زمین انداخت و گفت: - توئه یابو اینجا چه غلطی میکنی؟ هامون مقابلش ایستاد و بیمعطلی با ضرب، محکم بر صورتش کوبید و گفت: - منه یابو اومدم که دندونهاتو تو دهنت خرد کنم. برزو که انتظا...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 26
*** عصر بود و خورشیدِ کمجان شده، آرامآرام از پشت کوه بلند مجاور آبادی پایین میرفت. سانآی و گلاب به دیوار کوچه تکیه داده بودند و منتظر آمدن یارعلی بودند تا گلهی گوسفندان را از صحرا بیاورد. - خیلی دوست دارم زود پاییز بشه و من و رحمان بریم سر زندگیمون! سانآی نخهای ابریشمی پایین چارقد س...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 27
*** خیالش که از تمیز شدن اتاق راحت شد، دو بالشت برداشت و از اتاق خارج شد. بر روی جاجیم پهن شدهی زیر سایهبان روی ایوان کوچک مقابل اتاقش نشست؛ بالشتها را زیر سرش گذاشت و دراز کشید. آفتاب صبحگاهی تازه داشت جان میگرفت. سروصدای نوههای مشرحیم و ننهرحمان که از صبح خروسخوان به آنجا آمده بودند، ...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 28
*** بغ کرده کنج اتاق نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود. از لحظهای که رابط عمارت آمده بود و خبر داده بود زن ارباب، مادر برزو، قرار بود به خانهشان بیاید حس ناخوشایندی همچون خوره وجودش را فرا گرفته بود. هر دقیقه که به آمدنشان نزدیک میشد، بیشتر دچار استرس و واهمه میشد. - سانآی دختر قشنگم! چرا ه...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 29
*** همقدم با ابراهیم از راستهی دکانها آرامآرام بهسوی خانه میرفتند. بین راه چند مرتبه ایستادند و با همآبادیهای خود خوشوبش کردند. به محض اینکه وارد کوچه شدند، گلاب را دیدن که هراسان بهسمتشان میدوید. ابراهیم با دیدن حال زار او دلش گواه بد داد. - عمو، عمو... ! - چیشده دختر؟ گلاب ن...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 30
*** لب پنجرهی اتاق نشسته بود. پاهایش میان لگن مسی آب داغ بود و از آنجا به آقاجان و خانمجانش که با دلی آشوب میان حیاط به اینسو و آنسو میرفتند، خیره بود. اسماعیل و معصومه از آرام کردنشان عاجز مانده و هر کدام گوشهای غمبرک زده بودند. - باید میزدی تو دهن اون زنیکه تا اونجوری خون به جیگر دخت...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 31
*** به اول آبادی که رسیدند، نگاهی گذرا به اطراف انداخت. با صدای رسا و بلند خطاب به درشکهچی گفت: - آهای عمو نگه دار. درشکهچی اوهه گویان افسار قاطرهای پیرش را کشید و آنها را مهار کرد. به محض اینکه درشکه ایستاد، هر دو پیاده شدند. از قبل بهای درشکه را پرداخت کرده بودند. مرد جوان درحالیکه کت ...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 32
*** اوضاع خانه به ظاهر کمی آرام شده بود و اهل خانه کمکم داشتند خود را به دست سرنوشت میسپاردند. هر چند ابراهیم هنوز نتوانسته بود واقعیت را بپذیرد و به عنوان بزرگ خانه هزاران فکر و خیال برای رهایی از جبر خان آبادی در ذهنش جولان میداد. صلاة ظهر بود؛ سانآی بر روی پلهی مطبخخانه نشسته بود و میخ ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 33
منیر از چیزی که شنید حالش دگرگون شد و چشمانش سیاهی رفت. به چهارچوب درب تکیه داد. سانآی زیر بغل خانمجانش را گرفت، آرام با حالتی بهت زده گفت: - خوبی خانمجان؟ منیر سرش را به نشان خوب بودن تکان داد؛ اما در دلش گردآبی به وسعت دریا ایجاد شده بود. در عجب بود از کار فرزند ناخلفش؛ با دست لرزانش بهسو...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 34
*** معصومه هنهنکنان از پلههای مطبخخانه پایین آمد؛ دست به کمر زد و زمزمهوار گفت: - وایوای پیر شدم خدا! تا سرش را بلند کرد چشمش به منیر افتاد که کنار اجاق با شعلههای آتش تازه فرو کشیده شده، ایستاده و درب دیگ سنگی دستش بود و به دیوار روبهرویش خیره بود. - منیرجان! منیر یکدفعه به خودش ...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 35
*** ده روز از رفتن سهراب میگذشت. باز هم اهل خانه روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودند. باز هم سهراب با رفتنش تن پدر و مادر پیرش را به لرزه انداخت و اشک را مهمان چشمانشان کرد؛ اما هیچکَس خبر نداشت رفتن سهراب این بار دیگر برگشتی نداشت. از آن روز به بعد روزهای سختی در دفتر سرنوشت خانوادهی سه نفره...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 36
*** تا حدی که توان داشت فریاد کشید و داغ دلش را خالی کرد. بر روی زانو افتاد و صورتش را با دستانش پوشاند. دلش میخواست اشک بریزد، تا بغض نشسته بر گلو رهایش کند. - آروم باش هامون. سرش را بهسمت رحمان که بالای سرش ایستاده بود بلند کرد. - چطور آروم باشم وقتی میگی دو روز دیگه سانآی عروس اون برزوی...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 37
به یکباره جمعیت کنار کشیدند و همگی به حالت تعظیم سر خم کردند؛ برزو و نوچههایش بیتوجه به آنها جلو آمدند. ابراهیم به محض اینکه چشمش به برزو افتاد، چهار دست و پا بهسمتش رفت؛ بر روی پاهای او افتاد و با حالی زار گفت: - تصدقت بشم اربابزاده! شرمندهت شدم! عروست رو بردن. برزو با دستهی شلاقش به ...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 38
*** با اینکه چشمانش با کیسهی پارچهای که بر روی سرش کشیده بودند، پوشیده بود؛ اما خوب احساس کرد که از چند پله پایین رفت. صدای باز شدن دربی را شنید و به یکباره یکی از آنهایی که او را از خانواده و آبادیاش دور کرده بودند، به جلو هولش داد. همان لحظه صدای زمختی به گوشش خورد. - بمون تا شازده بی...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 39
*** تمام مسیر آبادی تا شهر را چنان با شتاب تاخت که گویی هر لحظه دیر رسیدنش به ضرر دلبرکش بود. به این باور رسید که بزرگان راست گفتهاند که زمین گرد است و آدمی هر چه بچرخد باز هم به نقطهی شروعش برمیگردد. به شهر که رسید دلش پر کشید برای خانه و کاشانهاش! افسار قاطر را کشید و بهسوی مقصدش تاخت. هر...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 40
- تو تمومش کن شاهپورمیرزا. هر سه نفر سرشان را بهسمت خانمگل که تازه وارد اتاق شده بود، برگرداندند. خانمگل با نگاهی خالی از حس جلو آمد و بر روی صندلی کنار آقاخان نشست. دستانش را بر روی عصای عقاب نشانش درهم قفل کرد. لباسهای مشکی عزا او را بیشتر از قبل جدی و عبوستر کرده بود. - چهخبرتونه؟ مگه ...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
