لیست کلیه پارتهای رمان سان آی : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان سان آی - پارت 41
*** با صدای باز شدن درب، با تنی کرخت و سست شده بابت خوابیدن بر روی زمین سفت، سرش را بلند کرد، فضای تاریک اتاق با نور فانوس روشن شد. - هی دختر پاشو شام بخور. دخترکی فربه و چاق با قدی کوتاه که در یک دستش سینی حاوی غذا و دست دیگرش فانوس بود، بهسمتش آمد. - مگه نشنفتی چی گفتم؟ بهسختی بلند شد و ...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 42
*** با احساس نوازش صورتش، حسی ناب وجودش را فرا گرفت و سرش را تکان داد. - خانمجان! - تصدقت بشم من! با صدایی که به گوشش خورد، سراسیمه چشم گشود و هراسان نشست. از دیدن شخصی که کنارش زانو زده بود، حیرت زده شد. نگاهی به اطراف انداخت، تازه بهخاطر آورد که جایی دور از خانهشان است. قلبش نامیزان می...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 43
*** از اتاقی که از شب گذشته باز به او تعلق گرفته بود، بیرون آمد و بهسوی اتاق شاهنشین رفت. قصد داشت با آقاخان در مورد سانآی صحبت کند و هر چه زودتر به قولی که به اوستایش داده بود، عمل کند؛ اما غافل بود از خوابی که آقاخان برایش دیده بود. نگاهش بهسوی اتاقک خشکباری که چند پله از مطبخخانه پایین...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 44
*** کنار نهر روان پایین باغستان نشسته بود و غمزده و دلسوخته به آب روان چشم دوخته بود. بارها حرفهای آقاخان را مرور کرده بود؛ تنها راهحلی که میتوانست با آن به قولی که به ابراهیم داده بود، عمل کند و از ازدواج سانآی و جاوید جلوگیری کند پذیرفتن شرط بود. او باز هم داشت به دامی که یک سال پیش برای...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 45
*** همگی بر سر میز شام طبق قانون عمارت ساکت مشغول شام خوردن بودند. افسرالملوک موشکافانه پسرش را که با بیمیلی غذایش را زیر و رو میکرد، زیر نظر داشت. قاشق و چنگال طلاییاش را داخل بشقاب چینی با طرح گلسرخ گذاشت و خیره به صورت درهم جاویدش شد. آقاخان در رأس میز بیضی شکل بزرگ نشسته بود و با بیتفاو...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 46
*** تمام شب را از شوق دیدار خانوادهاش پلک روی هم نگذاشته بود؛ حال که صبح شده بود و نور خورشید از پنجرهی کوچک اتاق نمایان شده بود، منتظر خلاصیاش بود. طولی نکشید که درب اتاق باز شد و بتول که فقط شب اول او را دیده بود، هنهن کنان به داخل آمد. - سلام. با اشتیاق جلو رفت و مقابل بتول ایستاد و با...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 47
*** با بیحالی سر بر روی بالشت گذاشت. سینهاش از شدت عق زدن بالا و پایین میشد و گلویش بابت اسیدی که بالا آورده بود، میسوخت. صدای فینفین مادرش را که شنید، چشمان بیفروغش را گشود و به چشمان خاکستری به خون نشستهی او خیره شد. - مادر! تاجبانو مادرانه دست بر روی پیشانی او گذاشت و تبش را چک کرد...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 48
*** هر دو عروس دو سوی مادرشوهرشان نشسته و با اضطرابی که به جانشان نشسته بود، خیره به لبان اون بودند تا سر صحبت را باز کند. خانمگل جدیتر از همیشه بود؛ با صاف کردن گلویش شروع به صحبت کرد. - شاهپورمیرزا! سرت رو از تو اون کاغذها بردار کارت دارم. آقاخان سرش را بلند کرد، به کاغذهایی که بر روی میز ...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 49
*** با نزدیک شدنشان به آبادی هیجان بر جانش نشست و لبخند بر لبانش جا خوش کرد. نگاهش به بتول افتاد که لب به دندان گرفته بود تا از خندهاش جلوگیری کند. - چیه بتول؟ بتول خودش را جمعوجور کرد و با منمن کردن گفت: - ببخشید شازده! هامون لبخندی زد و نگاهش را به بیرون از درشکه دوخت و گفت: - بخند ...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 50
هامون با دیدن حال زار رحمان، لحظهای قالب تهی کرد و آرام پرسید: - چیشده رحمان؟ رحمان همانجا نشست و چنگی به موهایش زد و زمزمهوار گفت: - رفتن! شبونه بیسروصدا بهخاطر حرف و حدیث این مردم و ظلم برزو فراری شدن. با تنی یخ زده، کنار رحمان زانو زد. - چه کسایی رفتن؟ درست مطلب رو بگو. رحمان سری ت...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 51
*** نیمه شب پاییزی بود و او با قلبی مالامال از غم و غصه در ایوان کوچک دو اتاقی که پس از چند وقت دربهدری نصیبشان شده بود، نشسته و زانوهایش را بغل کرده و به آسمان تیره و تاریک خیره بود. دلش به قدری تنگ بود که اگر به اندازهی دریا اشک میریخت باز هم بغضش تمامی نداشت. هرگز فکر نمیکرد روزی اینگو...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 52
(پنج سال بعد) *** با آرامش خاطر کف دستش را به صورت دَوَرانی بر روی شکم نوزاد بیقرار میکشید. طولی نکشید نوزاد که از فرط گریهی زیاد هقهق میکرد، آرام گرفت. - وای خداروشکر آروم شد! سر بلند کرد و نگاهش را به جیران که از شدت استرس رنگ به صورت نداشت انداخت و گفت: - خوبه بچهی دومته؛ چرا انقدر ...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 53
*** پاکت کاغذی قرصها را مقابل ننهرحمان گذاشت و گفت: - ننه! هر روز وسط نانچاشت خوردن یکی از این قرصها رو بخورین. ننهرحمان پاکت را برداشت و با مهر نشسته بر صورتش گفت: - خدا خیرت بده پسرم! از روزی که از این دواهای تو میخورم دیگه پا درد ندارم. لبخند جانداری زد و گفت: - خداروشکر! یهکم ...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 54
*** آخرین دستهی کوچک از گلهی گوسفندان را به صاحبش تحویل داد و راهی خانهی شیخعلی شد. خسته بود، اما کارش ضروری بود و حتماً باید شیخ را میدید. مقابل خانه شیخعلی ایستاد. درب چوبی حیاط چهارطاق باز بود. با احتیاط به داخل سرک کشید. پارچهی سیاهرنگی که نقش نقاب بر روی صورتش داشت را پایین کشید....
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 55
*** صلاة ظهر بود و آفتاب سوزانتر از هر ساعتی میتابید. گلهی گوسفندان دایرهوار کنار ورودی غار کوچکی که سر پناه او در گرما و سرما بود، جمع شده بودند. لقمهی آخر نانچاشتش که تخممرغ آبپز بود را خورد و دستانش را بالا گرفت. - خدایا شکرت! از کوزهی کوچکش مقداری آب نوشید و به دیوار سنگی غار تکی...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 56
*** با بیقراری همچون مرغ سر کنده از این سوی اتاق به آن سو میرفت و هر از گاهی چنگی به موهایش میزد. خستهی راه بود اما هنوز وقت نکرده بود استراحت کند؛ زیرا به محض ورودش به عمارت، خبرهایی به گوشش رسانده بودند که آشفتهحالش کرده بود. آنقدر عصبی بود که حتی برای عرض ادب به بزرگترها نرفته بود و یک...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 57
آرام سرش را بلند کرد. چشمانش قفل چشمان سیاه و کشیدهی دختر داییاش که دل میبرد از هر بینندهای شد، اما چشمان خمار و عسلی بیشتر باب دل او بود. - سلام خوش اومدی! حمیرا که به احترامش سرپا ایستاده بود، پایین دامن پر چین طلایی گلدارش را جمع کرد و بر روی مبل نشست. - سپاس! جلوتر رفت و روبهروی حمیر...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 58
*** با آرامشخاطر خیره به اویی بود که بیهوش به ستون چوبی وسط کلبه بسته شده بود. پنج سال بود که زیر نظرش داشت. پنج سالی که به خیال دیگران روانپریش و دیوانه بود. پنج سالی که خواری خانوادهاش را دیده بود و خودش را به نفهمی زده بود. حال آمده بود انتقام بگیرد از اویی که مسبب تمام بدبختیهایشان ب...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 59
*** دلش همچون آسمان ابری گرفته بود و قلبش در سینهاش فشرده میشد. بیتوجه به هیاهوی جمعیت حاضر، خانمجانش را محکم در آغوشش فشرد و با صدای لرزان بابت بغض نشسته بر گلویش گفت: - از طرف من نائبالزیارت باشین خانمجان! منیر بوسهی محکمی بر روی سر دخترکش زد و با گریهی نجیبانه گفت: - کاش تو هم میاو...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان سان آی - پارت 60
با صدای چرخ گاری از سوی جاده سرش را بلند کرد و با دیدن سرنشین گاری، لبانش به خنده باز شد. صدایش را کمی بالا برد. - عموایوب! هیچ واکنشی از پیرمرد همسایهشان ندید. صدای بادی که میوزید زیاد بود و ایوب صدایش را نشنیده بود. کلافه بهسوی جاده دوید. وقتی به تختی جاده رسید، نفسش بهسختی بالا میآمد. ...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
