پارت شصت و یک :

***
آخرین دسته‌ی گوسفندان را تحویل خانه‌ی ایوب داد و با شوقی نهفته در دلش که او را وادار به زود رفتن به خانه می‌کرد، به‌سوی خانه‌شان دوید.
- سان‌آی!
کلافه چشم در حدقه چرخاند و از حرکت ایستاد و سرش را به‌سمت اصغر که به دیوار کاهگلی تکیه داده و درحال خوردن مویز و گردو بود، چرخاند.
- بله؟
اصغر دو قدم جلو آمد و مشتی مویز و گردو به‌سمت او گرفت.
- حال اون یارو چطوره؟
سØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تینا

    0

    قلمتون خیلی جذابه، شخصیت ها رو خیلی زیبا به تصویر کشیدین و به دل میشین. امیدوارم که هرچه زودتر سان ای و هامون به هم برسند...

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرمتون🌷 انشالله...😉

    ۱۲ ماه پیش
  • فروغ

    0

    خیلی قشنگ بود از این به بعدهم قشنگ تر میشه

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بله هیجانی‌تر میشه😄

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️