سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و یک :
***
آخرین دستهی گوسفندان را تحویل خانهی ایوب داد و با شوقی نهفته در دلش که او را وادار به زود رفتن به خانه میکرد، بهسوی خانهشان دوید.
- سانآی!
کلافه چشم در حدقه چرخاند و از حرکت ایستاد و سرش را بهسمت اصغر که به دیوار کاهگلی تکیه داده و درحال خوردن مویز و گردو بود، چرخاند.
- بله؟
اصغر دو قدم جلو آمد و مشتی مویز و گردو بهسمت او گرفت.
- حال اون یارو چطوره؟
سØ

لطفا صبر کنید...

تینا
0قلمتون خیلی جذابه، شخصیت ها رو خیلی زیبا به تصویر کشیدین و به دل میشین. امیدوارم که هرچه زودتر سان ای و هامون به هم برسند...