پارت شصت و سوم :

***
آخرین ظرف‌ را آب کشید و آن را به صورت دمر بر روی دیگر ظروف داخل سبد چوبی گذاشت. نسیم صبحگاهی لرز به تنش انداخت. دستانش را با پایین پیراهنش خشک کرد و جلوی دهانش گرفت«ها» کرد. لحظه‌ای سنگینی نگاهی را حس کرد. به‌سوی اتاق چرخید، هامون را دید که دست به سینه به چهارچوب درب اتاق تکیه داد و طور خاصی محو تماشای او بود. معذب شده سبد را برداشت.
- سلام سحربخیر شازده!
- سحر شما هم بخیر!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فروغ

    0

    خیلی قشنگ بود مثل همیشه عالیه هر پارت که میزاری از پارت قبلیش جذاب تر ممنونم عزیزم

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون گلی🌸🌷🌸

    ۱۲ ماه پیش
  • تینا

    1

    میشه لطفاً پارت هارو طولانی تر کنید؟!

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    چشم

    ۱۲ ماه پیش
  • طیبه امینی

    1

    هامون و سان آی شخصیت های دوست داشتنی هستن قلمتون زیباست بانوی هنرمند

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    شما لطف دارین🌷تشکر فراوان. خودمم خیلی دوستشون دارم

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️