سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و ششم :
***
از لحظهی رسیدن والدینش، همسایهها به رسم ادب و آیین آبادی برای خیرمقدم به خانهشان آمده بودند و آنجور که دلش میخواست نتوانسته بود با عزیزانش خوشوبش و رفع دلتنگی کند. آقاجان و خانمجانش با اینکه خستهی راه بودند اما به گرمی و روی خوش با تکتک مهمانها رفتار کرده بودند. از سوی دیگر آسودهخاطر بود که با شلوغی خانهشان سرگرم میشد و کمی از فکر داغ بر دل نشستهاش، کاسته
لطفا صبر کنید...
