پارت دوم :

هوا تاریک شد که به خانه‌اش که تک اتاقی روی طویله‌ی مش‌رحیم بود، برگشت. اتاقی که جز یک فرش دست‌بافت رنگ‌ و رو رفته و یک دست رختخواب، چند ظرف، یک فانوس نفتی و یک چراغ علاءالدین چیزی نداشت. همه‌ی این‌ها را هم از صدقه‌سری مش‌رحیم و زنش، ننه‌رحمان، داشت. دست و رویش را با آب داخل سطل آهنی پر از آب که روی ایوان کوچک مقابل اتاقش بود، شست. وارد اتاق شد. سر بر روی دو بالشت مخملی سرخ رنگ بزرگ روبه‌روی در اتاقش گذاشت و چشم بر روی هم گذاشت. خسته بود و کف دستانش زق‌زق می‌کرد و گوش‌هایش پر از صدای ضربات پتک بود. طولی نکشید که بی‌اهمیت به شکمش که از گرسنگی صدایش درآمده بود، چشمانش روی هم افتاد.
ضعف و نور آفتاب با هم دست به‌ یکی کرده بودند تا خواب صبحگاهی را بر او حرام کنند. چشمانش را گشود. بدنش بابت روی زمین سفت خوابیدن، خشک شده بود. درد بدی را در کمرش احساس کرد. زیر لب غر‌غرکنان خودش را برای این زندگی لعنت فرستاد.
- هامون! هی پسر، خوابی؟
صدای رحمان را که داشت از پله‌های چوبی بالا می‌آمد، شنید.
- بیدارم رحمان.
رحمان رفیق عزیزتر از برادرش همچون همیشه شاد و پر نشاط، دست به کمر میان چهارچوب درب ایستاد.
- پاشو پسر، مگه قرار نبود امروز رو که از دست ابراهیم راحتی بریم آبشار؟
نگاهش را به کتری لعابی کرمی رنگ روی چراغ علاءالدین خاموش انداخت.
- اول چیزی بخورم بعد؛ چون از دیروزه چیزی نخوردم.
رحمان دستی به سبیل باریک و کم‌ پشتش کشید.
- بیا بریم پایین، ننه‌رحمان تازه نون پخته و سفره‌ی صبحونه‌ش به راهه.
از جایش برخاست، کش و قوسی به بدنش داد.
- همین‌جا چیزی می‌خورم.
رحمان چشمان بادامی‌اش را جمع کرد و با لودگی گفت:
- آ! یادم نبود هامون‌خان پسر شاه تشریف دارن و سفره‌ی ما رو قابل نمی‌دونه.
با چشمان گشاد شده نگاهش را به رحمان که قهقهه‌اش بلند شده بود، دوخت.
- ها چرا همچین نگام می‌کنی؟ آخه جوری غدی به خرج میدی هر کی ندونه فکر می‌کنه کی هستی!
به‌سوی درب رفت و زیر لب غر زد و از پله‌ها پایین رفت و با سه قدم خود را به مستراح کنار حیاط نقلی خانه رساند. چند سرفه زد، وقتی خیالش از خالی بودن مستراح جمع شد، وارد شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عجب اسمی هامون🙏🤔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️