سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت یازده :
طولی نکشید که رحمان فریاد خوشحالی سر داد.
- اون هامونه، آره هامونه!
ابراهیم از جایش برخاست و به جمعیتی که نامحسوس ابراز خوشحالی میکردند، پیوست. هامون خنجر دسته طلایی همراه خود را بالا گرفت. رحمان همچون کودکی نوپا بالا و پایین میپرید و برای پیروزی رفیقش خوشحالی میکرد. بهادرخان برخلاف پسرش که برق کینه بر چشمانش نشست از زرنگی و جسوری آن جوان قهقههای سر داد. ستار دلاک فریا
لطفا صبر کنید...
