سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت سوم :
***
با استرس و اضطرابی که بر جانش نشسته بود، نگاهی به جادهی باریک بین بوتههای تمشک پشت سرش انداخت. صدای جیرجیرکهایی که همصدا آواز سر میدادند، بر اضطرابش میافزود. دست گلاب را کشید.
- گلاب بیا برگردیم؛ اگه آقاجانم و سهراب ما رو اینجا ببینن زندهزنده آتیشم میزنن.
گلاب کلافه بهسمتش چرخید. لحظهای به این اندیشید که از دختری به جسوری سانآی که سوارکاری و تیراندازیاش در آبادی زبانزد بود، این همه استرس و دستپاچگی بعید بود.
- وای سانآی این سر ظهری عموجان و سهراب اینجا چیکار میکنن؟ مگه نگفتی اومدی خونهی ما؟
دامن پیراهن حریر پر چین سرخش را چنگ زد.
- گلاب! انگار تو دلم رخت میشورن.
گلاب چینی به ابروهای هشتیاش آورد.
- دل تو که همیشه تشت نقرهباجیه، همیشه توش رخت میشورن. به خدا ازت ناامید شدم!
دیگر نای راه رفتن نداشت، روی تکه سنگی نشست. نگاهش را به آسمانی خالی از ابر دوخت. آفتاب سوزان ظهر عرق بر بدنش نشانده بود و بیشتر بیحالش میکرد. با گوشهی چارقد حریر آبی فیروزهایش، صورتش را باد زد. صدای چهچههی بلبلی که بر روی بوتهی تمشک نشسته بود، گوشش را نوازش داد و کمی از اضطرابش کاست.
- من تا به حال همچین خبطهایی نکردم؛ پس ازم خرده نگیر.
گلاب نگاهی چپچپ تحویلش داد.
- جوری میگه انگار این کار هر روز منه؛ بابا اومدم پسری که شیرینی خوردهش هستم رو ببینم. به این میگن خبط؟!
- خب بابا تو هم ما رو کشتی با این رحمانت. حالا این شازده پسر کجاست؟
گلاب با هیجان نشسته بر صورت گلانداختهاش، روبهرویش نشست.
- با هامون رفتن آبشار، آبتنی.
تا اسم هامون را شنید، گویی مار گزیده باشد، از جایش با شتاب برخاست.
- چی؟ اون پسرهی هرکول و بدقواره هم اینجاست؟ از دست تو آخرش من دیوانه میشم.
گلاب برخاست و با اخم ساختگی، دست به کمر زد و با قر دادن به گردنش، گفت:
- چیشد؟ به اسب خانم گفتن یابو؛ مگه هامون میخواد بخوردت؟ خیلی هم دلت بخواد! بعدشم اون با تو کاری نداره، با رحمان اومده.
راهش را بهسوی آبادی کج کرد. صورتش از شدت عصبانیت به سرخی انار میزد. زیر لب غرغرکنان، زمزمه میکرد:
- تو میدونی من از این پسرهی هرکول بدم میاد، بعد منو آوردی پیشش؟ همون که هر روز سر ظهر نانچاشت برای آقاجانم میبرم و میبینمش، بسمه.
دستش از پشت کشیده شد.
- ها چون شاگرد آقاته، مورد پسند خانم نیست؟
لبان سرخش را از حرص روی هم فشرد و ابروهای کمانیاش را بههم نزدیک کرد.
- نخیر، من از روز اول از این پسر خوشم نیومد. با اون چشمهاش که عین گربهی عمو نصرته.
گلاب از خنده ریسه رفت و میان خنده جواب داد:
- خیلی هم دلت بخواد. کل دخترهای آبادی عاشق چشمهای هامونن؛ انگار خاکستر خاموش شدهی آتیشه.
نیشخندی زد و با حالتی تمسخرآمیز، گفت:
- جز اون چشمهای خاکستر زیر آتیشش چی داره؟ والله مثل جن، یهو وسط آبادی پیداش شد. هیچکَس و کاری هم نداره. خوبه آقاجانم دلش رحم اومد و بهش کار داد.
این را گفت و برگشت تا به راهش بهسوی آبادی ادامه دهد؛ اما با برخورد به شخصی هین بلندی کشید. سرش را بلند کرد و از دیدن چاووش نوچهی دست راست بهادرخان، یکه خورد و یک قدم به عقب رفت.
- بهبه! سانآیخانم، تو آسمونها دنبالت بودیم روی زمین پیدات کردیم. معلومه این وقت ظهر اینجا چیکار میکنی؟
زبان در دهانش نمیچرخید که جواب این نوکر ناخلف خان آبادی را بدهد. باز هم گلاب، دختر عموی عزیزش به فریادش رسید. گلاب همچون سپر، جلویش ایستاد و محافظش شد.
- ها چیه چاووش دور برداشتی؟ بهت یاد ندادن مثل جن بو داده جلوی یه خانم ظاهر نشی؟
چاووش نیمنگاهی به جلیل، دوست محبوبش انداخت. ابروهای پرپشتش که خطی از زخم قدیمی بر رویش بود، را تکان داد و قهقههای سر داد و بریدهبریده گفت:
- ا... ین چی میگ... ه جلیل؟
جلیل هم قاهقاه خندید و دندانهای یکی در میان زرد و سیاهش را به نمایش گذاشت. سانآی با ترسی که به جانش افتاده بود، چنگی به بازوی گلاب زد و زیر لب نامش را خواند. چاووش قدم به قدم به آنها نزدیک میشد.
- دختری که برای خانزاده نظر کردن، نباید این وقت روز تو این دشت پر از خطر سرگردان باشه.
گلاب چشمان میشیاش را گرد کرد و توپید:
- هر وقت سانآی زن اربابت شد، براش بپا بذار. حالا هم راهت رو بگیر برو.
چاووش که زباندرازی گلاب برایش گران بود، رویی ترش کرد.
- میدونی عاقبت زبوندرازی چیه ضعیفه؟
- نه، نمیدونه!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

R....b
0سلام میتونم معنی اسم سان ای رو بدونم؟