سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفده :
***
آن شب هوا به شدت گرم بود و خوابیدن در اتاق برایش طاقتفرسا بود. کلافه از جایش برخاست و رختخواب را بغل کرد و از پلکان چوبی شش پلهای به پشتبام کوچک اتاقش رفت. جاجیم جمع شده گوشهی پشتبام را با یک دست باز کرد و رختخواب را بر رویش پهن کرد. بر روی رختخواب دراز کشید. دستانش را زیر سرش گذاشت و نگاهش را به آسمانی که گویی پارچهی سرمهای رنگ پر از ستارههای نقرهای رنگ بود، دوخت. ما

لطفا صبر کنید...

فروغ
0احساس می کنم هامون این چیزی که میگه نیست .باید خان زاده ای یا پزشکی چیزی باشه چون اطلاعاتش بالاس.بازم حسم گفت شاید درست نباشه