پارت هفده :

***
آن شب هوا به شدت گرم بود و خوابیدن در اتاق برایش طاقت‌فرسا بود. کلافه از جایش برخاست و رختخواب را بغل کرد و از پلکان چوبی شش پله‌‌ای به پشت‌بام کوچک اتاقش رفت. جاجیم جمع‌ شده گوشه‌ی پشت‌بام را با یک دست باز کرد و رختخواب را بر رویش پهن کرد. بر روی رختخواب دراز کشید. دستانش را زیر سرش گذاشت و نگاهش را به آسمانی که گویی پارچه‌ی سرمه‌ای رنگ پر از ستاره‌های نقره‌ای رنگ بود، دوخت. ما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فروغ

    0

    احساس می کنم هامون این چیزی که میگه نیست .باید خان زاده ای یا پزشکی چیزی باشه چون اطلاعاتش بالاس.بازم حسم گفت شاید درست نباشه

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😉 بریم جلو بهتره😉

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️