سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت هشتم :
***
خیالش که از چفت شدن قفل سنگین دکان راحت شد، بهسوی انتهای راستهی دکانها چرخید. تا قدم اول را برداشت از عقب ناغافل چند نفر به او حمله کردند و با مشت و گرز به جانش افتادند. تا جایی که توان داشتند اوی بیدفاع را به باد کتک گرفتند. وقتی بی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

مهناز
0چه شود این ماااجرا!!!