سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست :
- خوبی؟
سانآی تکانی به خودش داد؛ درد طاقتفرسایی در کمرش پیچید و چین بزرگی بین ابروهایش افتاد. چند قطره اشک از چشمانش جاری شدند. هامون که تاب دیدن چشمان خیس دلبرکش را نداشت، سرش را جلوتر بود.
- هامون تصدقت بشه! کجات درد میکنه؟
سانآی لحظهای تمام دردهایش را فراموش کرد و حیران خیره به هامون شد که نگرانی در صورتش بیداد میکرد. اولین بارش بود که از مردی جز مردان محارمش حØ

لطفا صبر کنید...

مهناز
0بیچاره سان آی