پارت سیزده :

***
گلاب دست به سینه نگاهش را از اطرافش که گویی بهشت کوچک بود، گرفت و به سا‌ن‌آی که با اخم غلیظ به آب زلال چشمه خیره بود، توپید:
- چیه خانم؟ بهت برخورده؛ اما من حسابی ذوق کردم! دم هامون گرم که روی این خان و نوچه‌هاش رو کم کرد.
سان‌آی برزخی نگاهش کرد.
- من جای خان بودم با همون برنو می‌زدم وسط پیشونیش تا یاد بگیره جایگاهش کجاست.
گلاب دامن پرچین آبی‌اش را بالا گرفت و کنار چشÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فروغ

    0

    تا اینجای داستان که خیلی قشنگ بود ادم جذب داستان میشه .ممنونم از عاطفه جوون

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام ممنون از نگاهتون🌷خوشحالم خوشتون اومده🌷

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️