سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت سیزده :
***
گلاب دست به سینه نگاهش را از اطرافش که گویی بهشت کوچک بود، گرفت و به سانآی که با اخم غلیظ به آب زلال چشمه خیره بود، توپید:
- چیه خانم؟ بهت برخورده؛ اما من حسابی ذوق کردم! دم هامون گرم که روی این خان و نوچههاش رو کم کرد.
سانآی برزخی نگاهش کرد.
- من جای خان بودم با همون برنو میزدم وسط پیشونیش تا یاد بگیره جایگاهش کجاست.
گلاب دامن پرچین آبیاش را بالا گرفت و کنار چشÙ

لطفا صبر کنید...

فروغ
0تا اینجای داستان که خیلی قشنگ بود ادم جذب داستان میشه .ممنونم از عاطفه جوون