سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت دوازده :
- الوعده وفا خان.
بهادرخان قاهقاه خندید و شروع به دست زدن کرد.
- مرحبا بهت جوون! مرحبا بهت رشید و صد افسوس به آقات برای طرد کردن جوونی مثل تو!
برزو با هر کلمه که از دهان پدرش خارج میشد گویی خنجری به قلبش میزدند و خشمش را افزون میکرد. هامون برنو را بر روی کرسی گذاشت.
- اگه کاری ندارین برم؟
- تو خیلی باهوش و زرنگی! دلم نمیخواد به راحتی از دستت بدم.
- قرارمون این بوØ

لطفا صبر کنید...

سحر
1خیر عزیزم گوهر عاشقشه😉😉😉😉