پارت هفتم :

چشمانش سرخ بود و به نظر می‌‌رسید حالت طبیعی نداشت. با ترسی فروخورده گفتم:

ـ معلومه که نگرانت شدم.

ناگهان فریاد زد:

ـ توام یه روزی مثل اون زن منو ول می‌‌کنی می‌‌ذاری می‌‌ری. پس بیخود ادای دخترای خوبو برای من درنیار.

به عمه ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!