پارت بیست :

دیر وقت بود که به خانه برگشتم. عمه از سر شب منتظرم بود. در طول راه مرتب با گوشی‌‌ام تماس گرفته و پرسیده بود کی به خانه می‌‌رسم. من هم امید می‌‌دادم زود می‌‌رسم اما آنقدر در ترافیک ماندم که حسابی دیر شد. وقتی رسیدم هنوز آثار نگرانی در چهره‌‌اش پیدا بود.
ـ چرا انقدر دیر کردی؟
ـ ببخشید عمه. تو ترافیک مونده بودم.
ـ کی تو رو رسوند؟
ـ فرزاد یه راننده هر روز می‌‌فرسته دنبالم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فراهم

    0

    عالی تا اینجا

    ۱۰ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🧡

    ۱۰ ماه پیش
  • ساناز

    0

    💛🩵🤍💜🤎💚🩶💙🧡❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🩷🤍💙🩵💜💚🧡

    ۱۰ ماه پیش
  • میم

    1

    خیلی عالی،همون وراج خوش اخلاق که بهتر از اینه بدعنق و ساکت باسه 😁🙏🏼❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    موافقم 😍👌

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    پسربه این خوبی کجاش وراجه😂😂😂

    ۱۰ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍😄

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!