سکانس عاشقانه به قلم راضیه نعمتی
پارت چهارده :
عمه همانطور که سوزن را میان انگشتان باریکش نگه داشته بود سر بالا برد و نگران به پدرم چشم دوخت:
ـ داداش سلام! کی اومدی؟
پدرم کلافه جواب داد:
ـ همین الآن! جمع کن این بساط دوخت و دوزت رو. مگه بیپول موندی که دائم از این و اون سفارش میگیری؟
عمه با صدای لرزان از استرس پرسید:
ـ چی شده؟ مگه خدای نکرده خیاطی کردن من اذیتتون میکنه؟
پدرم با لحنی محکم جواب داد:
ـ م
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏🩷💜
۱۰ ماه پیشساناز
0❤️🩵🧡💙💚🩶🤎💛🤍💜
۱۰ ماه پیشپریسا
1ببخشید خیلی کنجکاو شدم بدونم بهناز چندسالشه؟ اخه فک میکردم خیلی سن داره الان بحث ازدواج شده پس هنوز خیلی پیر نیست
۱۰ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خواهش می کنم عزیزم. چهل و دو سالشه.
۱۰ ماه پیشZarnaz
1عاشق لاله و فرزاد شدم به نظرم خیلی بهم میان 😍😍
۱۰ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم از نگاه قشنگت به شخصیت ها زرناز جون 🥰😍😊
۱۰ ماه پیشZarnaz
0عالی عالی بود مرسیییی راضیه جونم مثل همیشه گل کاشتی عزیزم ❤️❤️😍😍
۱۰ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم زرنارم. خوشحالم پارت ها رو دوست داشتی عزیزم ❤️🩷💚
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
0نادر که مورد خوبی نبود،چرا پیشنهاد داد؟
۱۰ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
بهزاد در مورد نادر چیزی نمی دونست. بهناز چون با همسر سابق نادر همکار بود و حرفاشو شنیده بود می دونست نادر آدم مناسبی برای زندگی نیست.
۱۰ ماه پیشمرضیه
1خواهر برادر خیلی سرگذشت غم انگیزی داشتن هرکدوم به نوعی،کاش می تونستن از این مرحله عبور کنن ،چون نه مرگ برگشتی داره نه خیانت بخشیدنی،ولی زندگی همچنان ادامه داره 😔🙏🏼🙏🏼🙏🏼
۱۰ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
بله، خواهر و برادر روزهای سختی رو گذروندن اما موندنشون کنار هم این درد و غصه ها رو کم تر کرده ❤️
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سمیراامانی
0خیلی عالی من داستانشو دوست دارم