سکانس عاشقانه به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتم :
آه از نهاد عمه برخاست و جواب داد:
ـ چی بگم عمه جون؟ اون زمان پریناز یه دختر جوون پر شر و شور بود که عاشق بابات شده بود. مرتب به محل کار بابات رفت و آمد میکرد که دل باباتو ببره. بالاخره هم موفق شد و دل بابات پیشش گیر کرد. آقام خدابیامرز راض ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

آنجلا
0خوشبحالش بابت عمه ش ما که نه شانسی از عمه داشتیم نه از خاله😐🙁